غزل

زود است جایی توی شعر تلخ من باشی

 چشم سیاهی در شب عاشق شدن باشی

من یک نفر بادم ..تو انسانی چرا باید

هی مثل من یک بیقرار بی کفن باشی؟

در جشن رنگین نئون های خیابانی

 شمعی برای سوختن های کهن باشی

هر جا که حرف از یمن آن رخت سپید نوست

 با تلخ خند ساده ای فکر کفن باشی

آری عطش ها میکشد گاهی مرا اما

کی می توانی تشنه مشتی لجن باشی؟

حوای خوبی نیستم من را ببخش ای سیب!

در بین این نامردها .. سخت است زن باشی!

( غزل پارسالمه.. گمانم یه بیتش یادم نیومد!دیگه ببخشین تا برم تو دفتر کاغذا پیدا کنم!)

/ 2 نظر / 4 بازدید
دخترباران

حوای خوبی نیستم من را ببخش ای سیب! در بین این نامردها .. سخت است زن باشی! [دست][دست][دست] عالی بود ملاحت!کیفیدم مخصوصا بااین یه بیتت...[ماچ]

هاني

روي نظرات رو آخرين پستت كليك كرده بودم و تا باز شه داشتم فكر مي كردم چجوري نظرم رو ارائه بدم و همينجور هم داشتم پستاي ديگه رو مي خوندم كه اين غزل ميخكوبم كرد و چقدر ذوق كردم كه ديدم مال توئه. البته اولين سورپريز تو وبلاگم اتفاق افتاد با يه روز تاخير!!! نظر يكي رو تاييد كرده بودم و همين طوري الكي داشتم تو وبلاگم بالا پايين مي رفتم كه يهو زير نظر تو اين كلمه رو ديدم: وبسايت خيلي عجيبه كه هميشه وقتي يه روز نحس دارم تو مياي ملاحت جان با يه دنيا شگفتي يه باره ميبينم ميل دادي. يه باره مي بينم وبسايت داري يه باره با شعرات شگفت زده مي كني آدم رو و من هزار باره خوشحال ميشم كه دنيا "تو "داره چقدر حرف زدم.بايد رو خودم كار كنم گاهي به شكل ساكتي هيجان زده بشم!!!!