نوشتن یا بودن

1.با مخاطبهای آشنا

با این نکته شروع کنم که بزرگوار ارجمندی در کامنتی به شیوه محترمانه خویش از دیر به دیربروز شدنها شکایت کرده است امروز به احترام مخاطبین عزیز می نویسم..به قول دکتر شریعتی با مخاطبهای آشنا

2. بودن یا نوشتن

برای من نوشتن پس از بودن روی داده است و بالتبع نوشتن میکوشد ابزار صادقانه انتقال زیستنها و تجربه کردنها و بودنهای من باشد ..

بالتبع بعد از زلزلزله رودبار و بعد حضور کوتاهم در بیمارستان شروع به نوشتن آن اشعار درباره قربانیان و آسیب دید گان زلزله نوشته ام..وقتی زخمها رنجها دردها و ناکامی ها در وجود آدمی به حدی میرسد که دیگر نتوانی آنها را کتمان..پنهان..تحمل یا گریه کنی..نوشستن چشمی برای گریستن است..چشمی برای دیدن و نشان دادن..

این روزها به تبع دوره انتقالی رفتن به منزل جدید دارم 43 سال نوشته و خاطره و مطلب و وسیله  را جمع و جور میکنم. برادر بزرگواری که از دیر به دیر آپ کردنم شاکی بودید ..سه دفتر شعر ناتمام و حدود بیش از هشتاد داستان کوتاه و بلند تمام و ناتمام را در بهشت موریانه خودم پیدا کرده ام..پاره ای مقالات هم ...برخی شان برای دوباره دیده شدن بیش از بیست سال صبر کرده اند..کارهای ناتمام دیگری چون چند گلدوزی..چند قلاب بافی..یک پولک دوزی..و ..باقیمانده اند که ..

از این رو نتوانستم این روزها چنان که باید بنویسم..تمرینات ورزشی متوقف شده ام ..هم مجددا آغاز شده و اگر خدا بخواهد دو روز در هفته اش 4 روزه میشود..

اینها سوای مسئولیتهاییست که به عنوان همسر ..فرزند بزرگ خانه..و "خادون"(خاله جون )وخواهر و.. ... دارم..محل کار هم..ببخشایید قول نمیدهم اما سعی میکنم بیشتر باشم..

مخاطب عزیز

 به تبع این دوره و مسئولیتهایم کوتاهی مرا به خطر قصور در پاسخگویی به رابطه ای که نوشتن بین بنده و مخاطب برقرار میکند ببخشایید ..به قول احمد آقای عزیز شاملو "مجال بیرحمانه اندک " است..سرعت بودنم همیشه بیش از نوشتنم بوده اما دیگر خیلی زیاد شده و نوشتنم از نگارش این بودن پر دغدغه وا مانده است...

3.دوست یا دشمن:

برخی آدمها توی زندگی ما هستندزمانی دوست بوده اند..یا از اول هم دوست نبوده اند و ما دوست پنداشتیم شان

در کنارمان بودنشان گاه نه ضروت که اتفاقیست ناخواسته عجیب که در همان فاصله کوتاه برخورد اتفاقی هم میکوشند خود آگاه یا ناخود آگاه یه نیشی..کنایه ای..تکه ای لگدی به روح آدم بزنند

مخاطب من برای این برش تو هستی دوست عزیزکه..اسمت را نمیبرم..

 

روزگاری نه چندان دور شایق به بودن در یکی از این جاهایی هستی که من الان هستم..این را به من هم گفتی ..نمیدانم مرا رقیب بدست آوردن آن موقعیت فرض کردی یاچه..راستش ..من در همه عمر از ورزشهای رقابتی متنفر بوده ام و بعد از سی سالگی این جمله را در مقدمه یکی از کتب یونگ خواندم..

او( یعنی یونگ)در سال دوم با کندی بیشتری به درس خواندن پرداخت ودیگر رقابتی پیرامون خود نیافت و آن را بسی دلپذیر تر از شاگرد اول شدن دید...

از آن زمان به بعد به واسطه این جمله و تجارب زیادی نخواستم در هیچ کار و هیچج چیزی منطقی یا احساسی رقیب کسی نباشم..سی خودم باشم..ساکن جهان خودم..و شد ..

زمانی که از اشتیاق به اخذ آن درجه اطلاع حاصل کردم به قدر دوستی خودم سعی کردم ترا برای آن جایگاه بسیار بار پیشنهاد کنم و کردم به شیوه های که شایسته مقام و شخصیت تو باشد و البته شایسته جایگاه خودم به عنوان میانجی..چرا که خود تو مرا در آن موقعیت قرار دادای.اما.. تو این وسط چند تایی اشتباه کردی..نمیدانم از سر لجبازی یا ناپختگی ..کاری که از تو  بعید بود ..و بعد هم با سربلندی ماوقع را گذاشتی کف دست کسی که..

عزیز من صداقت گفتن همه چیزها نیست..همانطور که تجربه هر آنچه میل و اشتیاق ما آرزو میکند نامش عشق یا آزاذه بودن ..یا گوش دادن به ندای قلب نیست..

از آن حرکت گهرباری که انجام دادی ورق برگشت و ..

دوست عزیز

زندگی  ما واقعاتفاوت بسیاری با فیلمهای هندی ملو دارام دارد.این را   یک جوان هندی به نام آبیشک به من گفت.( زمانی که فضای مجازی گسترده تر بود.)

واقعا اینطوری نیست که آدم برای اخذ جایی مکانی دلی موقعیتی برود بگوید من فلان و بهمان فرد ..موقعیت ..فضا و رتبه بگوید من چنینم و افراد دیگری برای خواستن و داشتن و بودنم  صف کشیده اند. حتی اگر به واقع چنین باشد . همچنان که اظهار افتادگی و خاکساری برای کسی جز خداوند شایسته نیست. بین این دو افراط و تفریط بودنی هست میانه... که انسان عاشق عاقل و عاقل عاشق آن را میجوید ..

صادقانه بگویم من برای هر آنچه سر راهم در زندگی قرار گرفته چه به مدد تلاش خودم و چه بدون آن و از سر اتفاق بسیار فکر کرده ام..بسیار کوشیده ام..اما هیچ اصراری حتی در دعاهایم نداشته ام که فلان و بهمان شوم..زیرا زندگی به من آموخته وقتی آنچه را تقدیرم نیست به زور خدا خواسته ام ظرف مدت کوتاهی  پشیمان شده ام ..نه حتی از داشتنش ..که از خواستنش..

عزیز دور

فکر کن..پیش از آن که لبهایت برای تکه انداختن یا  شاید به نظر  خودت شرمنده کردن من..نزد دوستان و غریبه ها تلاش کند..من در هردو باری که به بهانه..حال و احوالپرسی خواستی بخشی از زندگیم را به دیگران بازگو کنی با عقل متوسطم منظور ترا دریافتم..و ناراحت هم..چرا دروغ بگویم ..نشدم..من این دوبار را به حساب تسلیم ناخود آگاهی و خود آگاه تو به زخمهایی میگذارم که خورده ای( البته نه از نظر میلاد چنین است نه آزاده..نه همسرم) هر سه معتقدند که شما به عمد..بگذریم..من به عمر بیش از حد درازم..بسیار دیده ام کسی بزرگترین آسیبها را از دوستان دیده است..نه دشمنان..و اما

دور عزیز..

من همیشه صبور نیستم..اجازه بده برای من همان کسی بمانی که یک روز با من  بخش بزرگی از تاریخ میهنش را زیست..احترام من به دانش تو..شخصیت ات و رنجهایی که برده ای هرگز بهانه ای نیست تا فراموش کنم کی ام.. و چه میخواهم..همین و دیگر هیچ..

 

پیوست:

ممنون همسر عزیز من..چه کامنت حمایتگر خفنی!ترسیدم بذارم..مخاطب قسمت دوم نوشته پودر بشه..از همه محبتها و حمایتهای تو ممنونم..با دوستی و احترام: لوسالومه!!!

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
یاسمین

میان مشغله ها گم شده ام... ولی دلم برای هوایت همیشه بیکار است...

سیاوش رضازاده

خانم اسدالهی با سلام و احترام ، برای شما سلامتی ، سرسبزی و سرافرازی ، آرزومندم .

شادی

سلام ملاحت جان از وبلاگ همسران اول اومدم تا سوالی از شما بپرسم و فکر می کنم شما می تونین جواب بدین (با توجه به اینکه درمورد حضور یک آقا در بین کامنت گذارهای وبلاگ از دوستانتون پرسیدین) آیا ممکنه مردی وبلاگی بزنه و خودشو یک زن، مشخصا یک زن دوم معرفی کنه و داستان ببافه؟ اگه آره، علت و هدفش چی می تونه باشه؟ ممنون می شم اگه جواب بدین