ترسهایی از جنس خشم

1.در ایام ابتدایی (_ از شما چه پنهان از خدا پنهان نیست)به فیلم های آبدوغ خیار هندی هم بسی علاقه مند بودیم. در نوجوانی بل کل زده شدیم..و در همان نوجوانی دیدیم ای ول کارگردانی دارند هندی ها به نام ساتیا جیت رای..و بعد از دیدن فیلم شطرنجباز او دانستیم همه سینمای هند بالیوود نیست به هر رو در همان جوانی ها خالا پسر کوچکتر ما یک فیلم اجتماعی هندی هم داد دست ما ..که ببینیم به نام "کیوم" معنایش میشود چطور شد؟ چطور این اتفاق افتاد.؟.ماجرا شش جوان است که برای تهیه پول ماشین مورد علاقه یکیشان که دختر است خود او را به شوخی میدزدند و پول را از مامان بابای پولدارش میگیرند و وقتی اصل قضیه را رو میکنند خود دختر عصبانی میشود و همدیگر را کتک میزنن...

در نهایت جسد سه دختر کشته صبح فردا پیدا میشود.

پلیس اول به پسر فقیر تر ظنین میشود و جوان با سعایت مادرش که زنی اخلاقی از طبقه متوسط است .آزاد میشود بعد دو پسر پولدار زندان میافتند و نهایتا داستان به این شکل رو میشود که پسر ها دختر ها رابعد مصرف مواد روانگردان  کتک زده اند ..اما دوتا پولدارها در رفته اند. دخترها تهدید کرده اند به والدینشان میگویند  پسر فقیر تر برای حفظ آبروی دوستانش آن ها را خفه کرده و بعد به خواست پسرهای پولدار قتل را گردن گرفته تا وکیل های آنها آزادشان کند که نکرده اند.آنوقت او هم زده زیرش و خواسته با سعایت و دروغ در برود و ..که با آگاهی مادرش دوباره زندانی شده و توسط مادرش تحویل پلیس شده..

کارگردان زن این فیلم گفته بود که ماجرا از روی سر نوشت واقعی پسر جوان و مودب و درسخوان دوست خودش که پس از مصرف مواد اقدام به خشونت مرگبار کرده بود نوشته است.خود فیلم بسیار ملال آور و متوسط بود اما اصل موضوع..

شاید آن فیلم در بیست سال قبل زنگ خطری را بصدا در آورده بود که ما امروزه در خیابانهای نا امن هند میبینیم..و در ماجرای آن دختر دانشجوی هندی..

2. صبح روز ده سال قبل طبق معمول دیرم شده بود و صندلی جلوی سواری نشسته بودم بروم سر کار..تازه کتابم را از کیف در آورده بودم.که ویژژژژژژژژژژژژ... پژوی سفیدی  از بغل دستمان ویراژ داد و مار پیچی از میان ماشینهای جلویی رفت.راننده به لهجه محلی گفت : میبینی خواهر؟ ببین این احمق کی و کجا امروز توی این جاده جان بی گناهی را بگیرد ..سر و صورت قرمزش پیداست که..

کمتر از یک کیلومتر بالاتر با ترمز شدید راننده متوقف شدیم و من بخار بنزین را دیدم که انگار از ماشین جلو برخاست همه درها را باز کردیم و دویدیم ده متر جلوتر از ما یک ماشین تصادف کرده ..پیکان قراضه ای بود که همان پژوی سفید به آن کوبیده بود ..راننده زخمی اما دارای حال مساعد بود ..مرد جوانی با صورت خونین به سمت ما دوید که بعد فهمیدیم مسافر جلو است و دنبال همکلاسش میگشت  که عقب نشسته بود..پسر جوانی با بلوز روشن و جلیقه قهوه ای که تقریبا زیر پای ما افتاده بود و التماس میکرد کمک کنیم نفس بکشد .راه هوایی اش را پاک کردیم..( خون از دهنش میریخت ) و گذاشتندش توی ماشین.. جوان صورت خونی گریه کنان میگفت دو تا بودند.. دوتا.. من برگشتم و در آب گل آلود کنار جاده ( که هنوز هم هست و تویش نی در میاید ) جوانی را دیدم که صورتش تا نیمه در گل فرو رفته ..آستینش را کشیدم  زورم نرسید سر کارت سفید دانشجویی از جیبش بیرون زد .. عین کارت میلاد بود ..برادرم..کسی جیغ زد : من زورم نمیرسه.. شماها چی رو نگاه میکنین هنوز نفس میکشه..( چند ساعت بعد فهمیدم آن کس خودم بوده..)

اول آن پسر صورت خونین به گل زد بعد بقیه..گذاشتندش کنار جاده ..و حلقه زدند دور..من دیدم دیگر نفس نمیکشد .. اصلا.. دنبال نبضش گشتم..: نمی تونم نبضشو پیدا کنم..مردی گفت :" مید ریاز دو خانم..رفته..نگاهش کردم..گفت من همکار شمام پزشکم( توی ذهنم پرسیدم پس چرا جلو نیومدی جناب؟)مرد گفت تموم کرده..در راه راننده گفت جوان اولی هم تا گذاشتند توی ماشین تمام کرده بود ..(این آقا بعدها همسر یکی از همکاران شد)

توی ماشین بزحمت گریه ام را میخوردم..تا وقتی رسیدم و در اطاقم را بستم و..

نمی توانستم برای همکارهایم توضیح بدهم برایم چقدر سخت بوده که دو بچه قد برادر کوچکم زیر دستم بمیرند و هیچ کاری از دستم برنیاید...

هیچوقت جز در هنگام زلزله و بعدش مرگ پدر بزرگم آنقدر احساس استیصال و ناتوانی نکرده بودم..

غروب آن روز برادر بزرگترم گفت که آن دو جوان را به بیمارستان سر راه محل کار او آورده بودند ..در همان لحظه تصادف دچار آسیب مرگبار شده بودند..گفته بود همکارانش به خاطر جوانی آن دو نهایت تلاش خودشان را کرده بودند اما مرگ مغزی در نتیجه آسیب شدید جمجمه بسرعت روی داده بود و بعد هم تبعاتش..

چند روز بعد یاد عامل تصادف افتادم راننده پژو مرد کچلی که چنان سرعت داشت که نتوانسته بود ماشین را کنترل کند ماشین او بیش از ده متر بالاتر از صحنه تصادف به صورت افقی ایستاده و خودش وسط جاده کنار خط سفید روی زمین نشسته بود ..یا بهتر بگویم ولو شده بود..بی هیچ آسیبی ..تاجایی که بعد دانستم..

بعد تر دانستم پلیس او را به خاطر نوشیدنی غیر مجاز و رانند گی منجر به قتل در مستی بازداشت کرده است..نمی دانم چرا با او هیچ احساس همدلی ندارم و نداشتم..از او هنوز خشمگینم...

2.صبح یک روز آفتابی:

دایی یکی از دوستانم طبق معمول با دوچرخه اش از خانه به مغازه می رفت. بزرگترین فرزند او تازه دانشجو شده بود .از سرو صدای مهیبی ناشی از برخورد ایستاد و دو چرخه اش را کنار پیاده رو نگه داشت ببیند چه شده.. در این زمان اتوموبیل گرانقیمت پسر جوانی که والدینش هردو استاد بودند پس از تصادم شدید با یک موتور سوار و پرت کردن او به شاخه یک خیابان سر راه منحرف شد.صدای موسقی او چنان بلند بود که صدای بوق موتور را در حال انحراف نشنید ..ماشین مدل بالایی که متعلق به یک جوان نوتصدیق 18 ساله بود بعد برخورد شدید با موتور منحرف شد به علت سرعت بسیار بالا از پس ترمز برنیامد  به سوی پیاده رو منحرف شود و دایی مهناز را کشت و ...

جوان بسرعت به والدینش زنگ زد . آن دو که هردو ظاهرا استاد دانشگاه بودند آمدند و مدت کوتاهی بعد توانستند با استفاده از موقعیت خود کروکی تصادف را به شکلی بنمایند که ظاهرا دایی مهناز در حال دوچرخه سواری در خلاف مسیر و با سرعت زیاد بوده..این او بوده که باعث انحراف ماشین و تصادف مرگبار شده.( موتور سوار راهم بردند یک درمانگاه خصوصی و سرپایی درمان کردند و به او پول دادند تا رضایت بدهد و به کلانتری مراجعه نکند . او نمی دانست تصادف کشته ای هم دارد و همان موقع رضایت داده بود .)

اگر پیگیری فرزندان جوان و کم تجربه او بود هرگز کسی از در آن خانواده از چگونگی تصادف سر در نمی آورد. اما پدر زیرک و عاقل و دنیا دیده دوستم که برادر همسر خود را خوب میشناخت و می دانست او مرد محتاطی بوده ابتدا به تفاوتهای موجود در سه کروکی تصادف نگاه کرد و با توجه به تناقض ها کاسه زیر نیم کاسه را تشخیص داد و رفت سراغ مغازه دارها و کسبه آن خیابان..

آنجا بود که حقیقت بر او روشن شد . استشهاد گرفت و مجداد نزد والدین جوان رفت. به آنها گفت با این شرایط زندانی کردن جوان و محکوم کردن جرم آن دو برای وارونه جلوه دادن حقیقت  آسان است.( موتور سوار را هم پیدا کرد.) آنها چه تصمیمی دارند؟

آنها اول انکار کردند اما وقتی دیدند حاشا کردن فایده ای ندارد  ...عذر خواهی کردند و گفتند نمی خواستند یگانه فرزنشان در زندان و با اسم قاتل بماند.و حاضر شدند دیه دایی دوستم را به خانواده او بپردازند و از آنها حلالیت بخواهند.

من اما فکر میکنم اگر پدر دوستم تلاش نمیکرد حاضر بودند این کار را بکنند؟

3. تو را توی آینه می بینم چشمهایت از خشم میسوزند..بغض گلویت را گرفته..ترس است که دارد دستهایت را میلرزاند..تو هروقت نامردی..بی عدالتی..خودخواهی و زیر پا گذاشتن ارزش ها را میبینی این شکلی میشوی..

گاهی رهایت میکنم زیرا لازم است ..زیرا گاه تنها یک شیر غران میتواند از پس گله گرگ بر آید نه یک غزال که در چشمه هاس شعر آب میخورد..

زیرا گاه تنها یک ببر زیرک میتواند نیش زهر آلود لانه ماها را تاب بیاورد نه یک کبوتر دست آموز که همه عمر در لانه امن خانه پدری زیسته است..

تو صدای من هستی وقتی میبینی مردی اضافه تر از حقش از جیب همکارهایش برمیدارد و اسم این دزدی مستعار را لیاقت خودش میگذارد

تو صدای من هستی وقتی زنی زندگیش را بر ویرانه دیگری ساخته و نمیداند این کاخ هر قدر هم به برای بزک دوزک کردن و زیبا کردنش تلاش شود نهایتا خانه عنکبوت است و در بهترین حال برج شداد است ساخته شده بر یک گسل..که روزی زلزله ای ابعاد پوچ بودنش را نشان میدهد..

تو صدای من در خشمهای بزرگتری هستی که نمیتوانم اینجا بنویسم اما هست..تو همان فصاحت تلخ و تیز و صادقانه  موقع عصبانیتی که به قول دوستانم شاید روزی سرم را به باد بدهد...

اژدهای سرخ درون من!

اگر آزادت کنم..هم خودم را خاکستر میکنی هم بسیاری دیگر را..من به درک!اما این میانه از آن بسیاری شاید چند بیگناه باشند.و این چیزیست که نمیگذارد آزادت کنم...

تو ترس خشم آلود من از زوال حقیقتهای کوچک و بزرگ در جهانی هستی که من ساکن آنم..

از تو فرار نمیکنم..باتو نمیجنگم..تو را مثل استخوانی از استخوانهایم..و رگی از رگهایم و ..ترا مثل دست چپم نگاه میدارم زیرا به تو هم برای انسان بودن نیاز دارم..

پیوست:

1. چقدر حرف زدم!

2. هنوز ویرایش نشده خوانده و تایید میشوم..

خواننده عزیز متشکرم!(نه عین این سخنرانهای از خود مرسی! عین دوستی که گفتگویی را آغاز کرده..اینجوری متشکرم..)


/ 9 نظر / 6 بازدید
دریا

سلام حرفهایت را خواندم . خدا قوت دهد به این همه انرژی . " دست چپم را برای انسان بودن نیاز دارم " متشکرم .

سیاوش رضازاده

خانم اسداللهی با سلام و احترام ، بروزم ، با مطلبی در خصوص :" فرکانس عشق را تنظیم کنید = رهی رضوان " . وبلاگ :" در انتظار بهار " .

دریا

سلام وقت کردید سر به من بزنید . تشکر .

سوگند

همیشه در برابر انچه دز نوشته هایتان می اموزید باید سر تعظیم فرود اورد. مرسی

نیچه کوچولو

سلام ای ول دم شما گرم ... احساس کمبود کردم! یاد جوونیای خودم افتادم... قلمت باصلابت و پرجوهر باد‍!!!!....[گل]

azad

سلام ملاحت عزیزم خوبی ؟ مرسی که بهم سر می زنی . مطالبی که توی این پست نوشتی خیلی جالب و دردناک بود . موفق باشی.

دخترباران

[گل][گل][گل]

سوگند

شما اینجاحرف میزنید و هرکس دوست داشته باشد بیاموزد سعیش را میکند تا یاد بگیرد. من نوشته های اینجا را به دقت میخوانم شاید چندین بار و فکرم را واقعا مشغول میکنن و خوب سعیمو میکنم که درس بگیرم و بیاموزم اما در جواب کامنتم باید بگم مثل همیشه به ما لطف دارید زیاد . اگر حضور شما عزیزان نبود اصلا با این همه توهینهایی که میرسه هرگز نمیتونستیم اینقدر جلو بریم . کمتر از یه ماه دیگه یه سالگی همسران اول هست و خیلی خوشحالم که همگی باهم تونستیم و تاب اوردیم و تونستیم

سايه

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت...چه اسم لطيفي و چه درون زيبايي