بی ساحلی ها

1.به زورقی می مانم که لحظاتی فکر میکند دارد به  ساحل میرسد اما  بعد باز کنده میشود و...

..ساحل مالوف من !کجای این دریای پر غرقاب خودت را پنهان کرده ای..ساحل آفتابی سبز من..؟

به تلخی میبرم در سینه بار بی دلی ها را

شکسته زورقی هستم شب بی ساحلی ها را

( حوصله ندارم این شعر را که مرا به گوشه های" بیدلانه" غزل پیوند میدهد ادامه بدهم..حالم..حال دلم خوش نیست..)

2.دستم بزحمت به قلم میرود..از نوشتن حقیقت تلخ پیرامونم وحشت ندارم اما..گاهی نوشتن تنها آشکار کردن تاریکی هاییست که میدانی روحت از آنها چقدر رنج میبرد..

حالی درون پرده بسی فتنه میرود..تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند..

3.همسر یکی از دوستان ناخدایی بود و بسیار اهل کتاب ..گاهی میگفت ملاحت خانم گریه کردن از سر غصه هم دل و دماغ میخواهد..آن روز ها با تعجب به این مرد بلند قامت درشت استخوان که پسر کوچولویش را چون پرکاهی با یک کف دست به هوا میبرد نگاه میکردم و با خود می اندیشم حتما آدم سخت دلی است..

این روزها تا مغز استخوان سخنانش را می فهمم..و..و سکوت میکنم

4.قاب عکسی را که عموی نازنین و زن عموی دوست داشتنی ام در عید هدیه من و همسر داده بودند.جلویم است..ناگهان نقاشی نا آشنا کنار میرود و خانه آشنای پدر و مادر بزرگ پیش رو می آید ..گذشته آشنا...همه آن مهربانی ها..که با رفتن آن دو عزیز مادر و پدر بزرگ نرفته است و ..خیلی ممنون عموی عزیز حالا معنای هدیه زیبای شما و زن عمو را فهمیدم..این قاب گذشته من..حال من و ریشه ای از ریشه های عمیق سرزمین پدری من است..دوست تان دارم

5.تردیدی ندارم که توان جسمانی و روحانی ام بشدت تحلیل رفته است.تردیدی ندارم که دغدغه های روزانه عین موریانه مرا از درون خورده اند..و تردیدی ندارم که اگر باز هم پذیرنده باشم چیزی از من باقی نخواهد ماند و این صورتک خندان و آرام و صبور  هم در آتش اخگر های زیرزیر خاکستر درون خواهد سوخت..اگر باز هم بپذیرم از آن کسی که بقیه "من "می شناسندش چیزی نمی ماند..این روز ها بسیار فکر میکنم..باید چاره ای پیدا کنم..

پیوست:

دوست دارم به تو بنویسم بابا..اما خیلی خسته ام..تازه ..دوست ندارم خاطر تو را..خاطر هیچ کس را با گلایه هایم مکدر کنم..

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
یـــــــــــــــاســـــــــــــــ

سلام ملاحت عزیز این نیز بگذرد...... اما بعضی چیزها هست که هرچه قدر هم بگذردنمی گذرد وداغشان تا ابد بر دل ادم می ماند.اما باید زندگی کرد . به امید روزهای خوبتر [گل]

یـــــــــــــــاســـــــــــــــ

سلام ملاحت جان . اما و اگرها بسیارند . این را من و شما به خوبی می دانیم . اما ... زندگی جریان دارد . باید به خاطر کسانی که دوستشان داریم و دوستمان دارند ، خود را به جریان زندگی بسپاریم [گل]

سیاوش رضازاده

خانم ملاحت اسدالهی با سلام و احترام ، برای شما و خانواده ی محترمتان ، سلامتی و نیک بختی آرزومندم .

مریم(دختر عموی کوچک شما!)

سلام دخترعموی مهربان من! در قرآن کریم پدری داریم که به امر خداوند خنجر بر گلوی فرزند گذاشته و مادری داریم که مامور شده تا نوزادش را به نیل بسپاره.. امتحانی سخت که سربلند بیرون اومدن.. سربلند بیرون اومدن نه چون عاطفه ی پدری و مهر مادری نداشتند.. بلکه کنار تموم این عواطف و احساسات مهربانانه تسلیم بودند.. تسلیمی که بی اجر دنیایی نموند؛ که پدر رو از قربانی کردن باز داشت و مادر رو به فرزند رسوند! خداوند گاهی سخت امتحان می کنه اما حتما توان و قدرت سربلند شدن رو هم به ما داده حالا ماییم که باید از این قدرت ها استفاده کنیم اونجا که باید صبر کنیم جایی هم توکل کنیم و در واقع تسلیم باشیم! در بیمارستان، خانمی بستری بود که فهمیدم در محل کار سابق شما زندگی میکنه.. اسم شما رو که گفتیم گفت: آدم اصلا با نگاه کردن بهش انرژی میگیره!..لبخند می زد و می گفت! دختر عموی عزیز! توفیق کمی نیست لبخند شدن بر روی لب یک بنده ی خدا روی تخت! و من مطمئن مطمئنم که شما بارها لبخند شدید..و دعاهایی که در پس این لبخندها به شما میرسه نمیذاره شما خسته بمونید، مکدر باشید یا تحلیل برید..خیلی ها محتاج این لبخندهان هنوز! طاعاتتون قبول!

مریم(دختر عموی کوچک شما!)

دختر عموی خوبم من وقتی دل نوشت ها و دلمشغولی های شما رو می خونم هرچه که به نظر و ذهنم میاد می نویسم هرچند که معمولا دو ویزگی شاخص دارند این نظرات بنده! یک اینکه طولانی اند و اگر نگاهتون رو آزرده نکنند، خسته می کنند دو اینکه توضیح واضحاتند و خودتون بهتر میدونید و آگاهید مطمئنا پس بر کودکی! ما میبخشید ان شاءالله :) امیدوارم لحظه لحظه هاتون قرین آرامش باشه التماس دعا

یـــــــــــــــاســـــــــــــــ

ملاحت جان بارها بهت سر زدم . می دونم که تو قویتر از این حرفایی . منتظرم که مثل همیشه با تدبیر از این مرحله هم گذر کنی . دوست دارم بازم بنویسی و باز منتظرم ...