قرائت سطری از قرائت کتاب جهان

1.قرائت سطری از کتاب جهان

در جایی خوانده بودم جهان کتابیست و هرکس در آن چیزی قرائت میکند بابا..

امروز صبح سوار ماشینی شدم که خون زرد پروانه بر شیشه جلویش بود وبالهای پروانه ای مرده بین تیغه یکی از شیشه پاک کن هایش ...از رادیوی ماشین نغمه آشنایی پخش میشد که با کمی دقت فهمیدم یکی از نغمه های کردی کوهستان است به نام هامان ای هامان..تفسیر این خط از کتاب جهان شعر تلخی بود بابا.. معنی اش را میدانی همانطور که من وقتی آن را خواندم فهمیدم...دیروز به تو گفته بودم اگر در آن جهان به خواهران میرابال برخوردی که سالها قبل در جمهوری دومینیکن زندگی میکردند .. سلام مرا به آنها برسانی..

این که چه ربطی بین آنها و این پروانه مرده وجود دارد..خودت بهتر میدانی..

2. در نکوهش شرم یا در ستایش آن؟

حسن قاضی مرادی کتابی دارد با عنوان در ستایش شرم

که در اصل در نکوهش شرم به عنوان مقوله ای از روانشناسی اجتماعی است. به دلایلی داشتم دنبال این کتاب و تحلیل های آن میگشتم که عزیزی این کتاب را خواست و دگر باره توجه مرا به آن جلب کرد. ما کی شرم میکنیم کی نه؟

در وبلاگ خانم آشنایی که  بیش از سی سال دارد.. میخوانم که بعد از همه این سالها به تصادف در آیینه آرایشگاه پی برده صورتی دارد که برای زیبایی محتاج آراستن نیست..توضیح میدهد که مادر او همیشه بر این امر تاکید میکرده آدم باید عاقبتش زیبا باشد نه صورتش..پس به صورت بطئی در نسلهای پیشین زیبایی شرم آور بوده است..

یا دست کم دارنده آن نمیبایست چیزی از آن بداند....و بگذریم این  به تعمد پنهان کردن زیبایی طبیعی ظاهر امروزه از آن سمت پشت بام افتاده و جای خود را به "تنها زیبایی ظاهر را آراستن در آمده..."

در وبلاگ  های دیگری از درونی شدن روابط بیماری میخوانم که صاحبان آنها اغلب افراد جوان هستند و به سبب شرم از باز گویی وجود این رابطه برای دوستان خانواده و یا افراد امین آنها را درونی کرده اند و حالا با تبعاتی مواجه اند که اگر زودتر با مشاور یا خانواده یا حتی یک دوست امین ..در میان میگذاشتند الان اینقدر شکسته نبودند..آنها در روند عاشقیت خود تجارب سالم یا ناسالم عاطفی ای را پشت سر گذاشته اند که براحتی در صورت دیده شدن از یک چشم امین می توانست نادرستی نامناسب بودن یا بیمار گونه بودن آن امر را توضیح دهد..اما این افراد که عمدتا نوجوان تا بیست و چند ساله( حتی میانشان بیست و نه و سی ساله هم بود )برغم آن که از نسل نو هستند به علت فشار شرم خود با مسائلشان مواجه شدند و حالا در آن در مانده اند..شرم در آنها مسئله برخورد را با عواطف را باز نداشته بلکه آن را درونی و خطرناک کرده و به پستو های اجتماعی رانده است..

در مدرسه قبل از عید..قبل از رفتن بابا.. در خیل سوال کنندگان دختر نوجوان سیزده ساله سبزه و کوتاه قامتی بعد رفتن همکلاس هایش ترسیده و دزدیده و زیر بار فشار همین شرم داشته برایم توضیح میداده که از همه چیز خجالت میکشد از کسی که دوستش دارد( و در آن سرمای زمستانی با گفتن این جمله دانه های درشت عرق صورتش را می پوشاند)

از پسر خاله ها و پسر عمو ها و ..

از حتی سر سفره نوشتن با پدر و برادرها که همه بزرگند و او کوچکترینشان..

در پاسخ سوال "برای چه آخر؟؟" از من پاسخی نمی یابد..تنها سری می جنباند:" همینجوری خانم.."او را به مشاور معرفی میکنم و میدانم چه راه سختی برای اثبات خودش به خودش در این جامعه پر مدعا و طلبکار پیش رو خواهد داشت..

 جالب است بدانید حتی من هم که اینجا مینویسم هم با این مقوله مواجهم ..در دید و بازدید عید مهربانی از عزیزان فامیل که نمیدانم این صفحات را مستقیم میخوانند یا از عزیز دیگری وصفش را میشنود سفارش کرده بودند که زندگی ام را در اینجا ننویسم؟!مبادا دیگرانی بیگانه بخوانند..حالا تبعات این اندرز برای من بماند..

جانم برایتان بگوید زندگی شخصی من در آنجا پنهان است که باید باشد ..زیرا در جامعه ما چیزی به نام حریم شخصی بویژه برای بانوان به سختی رعایت میشود ..پس من مثل باقی نسلم آموخته ام من شخصی ام را پنهان کنم..اما خود اجتماعی من از بیان دردهایش چرا باید شرمگین باشد ؟من ایرانی..منی که پدرم ..همه چیزش هست و خودش نیست..من خاله یک کودک..من عاشق ..من  در تلاش برای جستن راهی که درست باشد و تجارب خود را غلط یا درست با منهای دیگر خویش در میان میگذارد چرا باید از نوشتن شرمگین باشد ؟

منی که انگشت اتهامی اگر گرفته است اول به سوی ساده لوحی خویش گرفته است..اگر خشمگینم اول از خودم خشمگینم.. اما از نوشتن شرمگین نیستم..نوشتن ساده لوحی یا گستاخی من نیست..نوشتن جوهر من و جرات من برای بیان خودم است..نه بزکی ست بر سیمای اجتماعی من..( که اگر میخواستم این کار را انجام بهم زیرکانه بیشتر سکوت میکردم..) نه راهنمایی خواستن است که نه گله از روزگار..نوشتن برای آدمی مثل من بخش کوچکی از بودن او است..

3."   هیولا -دهانی( منظور مترجم محترم داریوش آشوری دهانی بسیار بزرگ است)..هیولا دهانی را دیدم که بر ساقه نازکی آویخته ازو انسان ضعیف و خواب زده ای آویخته است.."

این تصویری است که نیچه در باره بعضی آدمها گفته است و من از چنین بودن پرهیز کرده ام همه عمر..از این که همه اش بگویم من این کار را به خاطر انسانیت آن را به خاطر خدا این را به خاطر شما رآن را به خاطر که و که ..کرده ام...و من از آدمهای اینگونه بسیار میترسم..که در رهگذار عمر چهل  و چند ساله ام بسیار چوب این به خاطر های بی خاطر را خورده ام..

سوسن شریعتی در کتاب دون کیشوت در شهر میگوید شاعر وقتی من خویش حرف میزند بی که بخواهد از همه حرف میزند و بی گمان مخاطب می یابد و سیاستمدار هر وقت میخواهد از من حرف بزند خود را پشت ما و دیگران پنهان میکند..

دست بر قضا از این دسته دوم هم بسیار میترسم..

پیوست:

 راستی بابا

تو هم فکر میکنم من چرت و پرت مینویسم؟شیطان




 

/ 8 نظر / 7 بازدید
همایون

سلام دوست خوبم بنظر من نکات بسیاری در این نوشته بود که واقعا قابل توجه هستند. تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

عاطفه

نه ملاحت جان پدری که جسارت نوشتن رو به دخترش بخشیده قطعا قدر نوشته هاشو خوب میدونه روحش شاد

هدیه

[گل]

سیاوش رضازاده

خانم اسدالهی با سلام و احترام ، خاموشی : " گابریل گارسیا مارکز " را به شما و تمامی اهل قلم این جا و آن جا ، صمیمانه تسلیت می گویم .

سیاوش رضازاده

خانم اسدالهی با سلام و احترام ، خاموشی : " گابریل گارسیا مارکز " را به شما و تمامی اهل قلم این جا و آن جا ، صمیمانه تسلیت می گویم .

همایون

باید بیائیم و یاس ها را ببینیم... تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

آسمان

چقدر خداوند زیبا گفته است که چه بسا چیزی برای شما اکراه داشته باشید اما خیر شما در آن باشد.... من هم روز مادر را با تاخیر به شما تبریک می گویم[گل]