هنوز و همواره

1.مثل تو ساده .. و سالم

بابای عزیز با این که از نبودنت هر روز بیشتر از قبل متعجب و بهت زده ام..و این وسط خرده ریزهای حرف مردم هم آزرده ام میکند هم از آنها خنده ام میگیرد اما باز یک چیز مرا آرام میکند ..این که تو بسیار ساده و سالم زندگی میکردی..نه بر گلوی دیگران نه بر جنازه زندگی دیگران..بر ریشه حیات سالم خودت زندگی کردی ..ساده و سالم دقیقا تا آخرین ثانیه..پر تلاش..در لحظه ای که قلبت..چه بگویم بگویم ؟ایستاد.؟.ایستاد و زندگی ماهم..حتی آن لحظه هم باز هم توی دستهایت زندگی داشتی و میخواستی آن را به خانه برسانی..نمی خواهم آن لحظه را به خاطر بیاورم ..من آن لحظه  کنارت نبودم..مردم توی بازار ..مردمی که تو را میشناختند ..مردمی که تسلا و مایه شادی آنها بودی..مردمی که کمکشان کرده بودی کمک کردند و البته  بی فایده و..

رفتن  تو هم مثل زندگی ات مثال زدنی بود بابا ..اگر بتوانم از نبودن تو به مرگ تعبیر کنم..

اما وقتی میبینم بسیاری از افرادی که مثلا زنده اند بر چه لجنی زندگی میکنند و ریشه در چه منجلابی دارند..تردیدی به خود راه نمیدهم که در حقیقت تو زنده ای و آنها مرده...

هر روز به تو مینویسم و هر روز بیشتر دلتنگت میشوم.البته آخر شبها بیشتر تر..چون تمام روز سخت و پیاپی در گیر مسئولیتها و وظایفی هستم که بعد رفتن تو برای همه ما زیاد تر شده..

ما خاطرات بیشماری داشتیم و هنوز داریم بابا!

زیرا هیچ چیز نه جدایی و نه مرگ قادر نیست کسانی را که واقعا یکدیگر را دوست دارن از هم جدا کند ..در یکی از کتب مقدس خوانده ام..تنها عشق به نیروی مرگ است..و این چیزی است که بیش از هر دانشی در زندگی یاد گرفته ام بابا.

مثلا سه روز پیش رادین برای عوض کردن یکی از اسباب بازی هایی که تو از آن دنیا برایش خریده ای  رفتیم..در راه همچنان که بالا پایین میپرید میگفت تازه باباجون منو خیلی دوست داشت .. - همه ما رو خیلی دوست داشت عزیز من..- نه خاجون مالاخت! منو از همه شماها بیشتی( بیشتر)دوست داشت!

و من شکی در این ندارم بابای عزیز!

یقین دارم تو با بدنیا هر کدام از ما بابای بهتری شدی..و با بدنیا آمدن رادین یکی از مهربانترین صبور ترین و (بین خودمان بماند کمی از لوس کننده ترین )بابا بزرگها..همیشه صدای خنده و پای رادین که مامان و بابایش در کوچه شنیده میشد مایه شادی تو بود ..چقدر خوشحالم که تولد او این سالهای فرجامین ترا با شادی و مهربانی بیشتری آکند..

بابا!

وقتی انبار را جابه جا میکردم قلم موهای رنگت را دیدم که با آنها هر سال اسفند  خانه را پاکیزه تر و زیبا تر میکردی..میدانی بابا برای من بهار نه از لطافت هوای 15 اسفند به بعد ..نه از صدای پرنده های پشت پنجره اطاقم..نه از جوانه های بیشمار درختچه ها و گلهای باغ..نه از پامچالهای جدید ..بهار از بوی مانوس اطاقهای رنگ خورده و سفید آغاز میشد..

وقتی وسایل را جابجا میکردم در انبار قلم موی نویی را پیدا کردم که هرگز فرصت استفاده از آن را پیدا نکردی..اگر اشکالی ندارد من امسال از قلم موهای تو استفاده کنم..باشد بابا؟

بابای عزیز

باغچه دوباره دارد پر از بنفشه های بهاری  میشود..چند روز پیش من اولین طلایه های آنها را ناگهان دیدم..بنفشه ها آمدند بابا ..

و تو نیامدی..

2.ما را به سخت جانی خود این گمان نبود..

دوستان نازنینم حضور کمکها..مراقبتها..پیامها و پیامکها و یاد داشتهای پر مهرتان به شکلهای مختلف به من رسید ..هنوز فرصت نکرده ام از مهربانانی که در این روزهای سخت همراه ..تسلای خاطر کمک و پشتیبان ما بودند تشکر کنم..و از عزیزانی که ما را با نوشنه های و سخنان مهر آمیز گلباران کردند..

وقتی درد ما کمی کمرنگ شد و توانستیم ا پشت پرده اشک و شیشه سیاه درد به دنیا نگاه کنیم آدمهای مهربانی را دور و بر خود دیدیم و دانستیم که مهربانی هنوز رسمی از یاد رفته نیست..

دوستان عزیز

من از مهربانی های همه تان شرمنده ام..

 خوبم و سر پا هستم..چون پدرم اینطور میخواست او نمیخواست فرزندانش گلهای نازک شکستنی باشند که هربارانکی پر پر شان کند ..ما با هر اندازه طاقت جسمی روحی آدمهای  ضعیفی نیستیم.. بماند که این درد جوری جورهایی فلجمان کرد و بماند که درون ما هنوز عادی نیست و شاید دیگر هیچوقت نتوانیم بخشی را که با رفتن پدرم از از قلب ماکنده شده جبران کنیم..اما ما آدمهای سختی هستیم..چاره ای نداریم..از اوان جوانی یاد گرفته ایم راه راست برخلاف کتب ظاهرا اخلاقی راهی پر دردسر و پر چاله چوله است و گاه بر لبه شمشیر و گاه از میان آتش میگذرد..پس ناگزیریم برای این که عابر این راه بمانیم سخت باشیم..

قرار نیست این راه آن هم در این روزگار آسان و بی دغدغه باشد ..اما امید داریم بر طبق آنچه به ما وعده داده شده علی رغم همه سختی هایش ما را به مقصد موعود برساند..

پس بر رفتن در آن پای میفشاریم..بین خودمان بماند دوستان یک جورهایی از طفلکی بودن و مظلوم نمایی هم عارمان می آید

حقیقت آن که شوک ناشی از رفتن پدرم و عادت به فرو خوردن بغضها بدجور کار دستمان داد و به ازای اشکهای ناریخته روز ها و روزها  مریض شدیم..جوری که کل اهل بیت و همسرمان هم ترسیدند و هم تعجب کردند..یعنی به جای چشمهای ما معده و قلب و ریه و استخوانهایمان گریه کردند..حالا خوبیم نه به خاطر آن که میتوانیم فراموش کنیم..از آن رو که میتوانیم گوشه کنار..ای ... گریه ای هم بکنیم در میان انبوه کارها و وظایف..و قلبمان دارد مثل درختی که تبر بین بخشی از تنه اش را شکافته رشد میکند تا بتدریج تبر را و درد را ..در بر بگیرد..مثل درختی که رشد میکند ..برگ و جوانه و گل میدهد و زیر پوست زنده اش از وجود تبری بزرگ و تیز رنج میبرد..و میداند همانقدر نسیم بهاری  هست که تبر هم..

از همه مهربانی ها هم دلی ها و نازنینی هایتان ممنونم..دعاهای خیرتان به ما رسید وگرنه آرام نمیشدیم که..قربان صفای دلهای همگی..خدا چراغ خانه هایتان..و چراغ دلتان را همیشه روشن روشن روشن نگاه دارد..دوستتان دارم..خدا بخواهد که در شادی هایتان نه غمهایتان که برایتان هیچ غمی نمیخواهم..الهی که در شادی هایتان و سختی هایتان   یار و یاورتان باشم..

پیوست:

از امروز دانه دانه از همه عزیزانی که توی سختی مهربانی شان کمکم کرد سر پا بایستم تشکر میکنم

اول از همه از تو خدایا..

تو خدای شگفت انگیز و جالبی هستی ..اگر وقتی بیست سالم بود سیاهه ای از این همه سختی و رنج که بر امثال من میگذرد نشانم میدادی بی تردید خودم را..

اما تو اندک اندک مرا آبدیده کردی.. هه! خنده ام میگیرد توی زندگی ام حتی نتوانسته بودم یک بار هم به از دست دادن مادر و بابا فکر کنم..مرگ خودم را چرا.. بسیار فکر کرده بودم و بعد زلزله 69 وصیتم راهم ..اما حتی تصورش راهم نمیکردم با دردی مثل از دست دادن بابا آن هم چنین ناگهانی مواجه بشوم.. تو خدای شگفت آوری هستی که بلد است رنجهای بزرگ را جوری به قلبهای کوچگ مابدهی که اگر بخواهند تاب بیاورند و در عین شکستگی متلاشی نشوند..

وقتی بابا را گرفتی از دستت آزرده بودم..اما گفتگو با بسیاری از اطرافیان آرامم کرد گفتگو با کسانی که در هجده و حتی شش سالگی پدرشان را..

میدانی خدایا..من بسیار سعادتمند بوده ام که 43 سال از وجود با برکت پدرم بهره بردم..خوشحالم که مایه شرمساریش نشدم..خوشحالم که دوستم داشت دارد و این همه دوستش دارم..خوشحالم که مهمان سفره پر از برکت و نانهای حلال و مهمتر از همه قلب بخشنده او بودم ...

و ای کاش خدایا..ای کاش هنوز  این سعادت را داشتم که هنوز هم او را نه مثل حالا در قلب و ذهنم ..در زندگی ام داشته باشم..صدایش را بشنوم و...

از این که مرا  که عین کشتی طوفان زده ای درهم شکسته بودم در  به حرکت در آوردی ممنونم..تا روزی که دوباره پدرم را ببینم سخت تلاش میکنم..و امیددارم رودخانه تلاش های مرا در مسیر درستش جاری کنی.. آمین

/ 10 نظر / 12 بازدید
نیلوفر

عزیزم خیلی متاسف شدم ... هیچ کسی نمیتونه جای پدر رو پر کنه ... امیدوارم روحش حامی و نگهدارت باشه ... خدا رحمتش کنه و روحش شاد باشه [افسوس][گل]

دخترباران

آتش عشق پس ازمرگ نگردد خاموش این چراغیست کزین خانه به آن خانه برند... [گل]

بارش

سلاااااااام عزیز گلی خدا به حق قرآن باباتو بیامرزه گلی منم تازگی مامانمو از دست دادم دارم دیوونه میشم

بارش

من که دارم روانی میشم.... از روزای جمعه متنفر شدم و با اینکه همه منتظر عید هستن من دلم نمیخواد بیاد [نگران][نگران][نگران][نگران][نگران][نگران]

بارش

وای ملاااااااحت عزیزم واقعا تسلیت من سالمه و مامانم بر اثر یه سکته ی خیلی یهویی فوت کردو 40 سال بیشتر نداش

بارش

ملاحت گلی میشه تو هم بهم بگی؟ اغلبته اگه دوس داشتی

بارش

ملاحت خوش به حالت که لا اقل بابای خدابیامرز تو بیشتر پیشت بود[وحشتناک]

دردانه

سلام مهربان ....از و یاس عزیز متوجه غم تان شدم آرزوی صبر دارم براتون ....یادشون همیشه سبز و دعایشان در زندگیتان همراه ...[گل]

دنیا

ملاحت عزیز از دست دادن سخته و من این رو می فهمم..پس جز سکوت و همدردی چیزی ندارم..خوب باشید

amirali

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین. خواهان تبادل لینک با وبلاگ زیبای شما هستیم.در صورت تمایل لینک رو تایید و اطلاع بدید. دانلودآهنگ جدید،دانلودpptومطالب رشته پرستاری،رمان ودلنوشته های عاشقانه دوست دارم در بازي اي شاد چشم بگذارم و بشمارم تا 10 تا همه سختي ها پنهان شوند از ديد من و آنگاه من به دنبال آنها بگردم اما واقعيت چيز ديگري است حتي چشم هم كه بگذارم افكارم مالامال است از سختي هايي كه صف كشيده اند و خرامان خرامان به سراغم مي آيند مي دانند پر است اوقات من از باز كردن هر گره مشكلي