و ما همچنان دوره میکنیم روز را هنوز را..

1.عکس تدفین یکی  دختر کوچولو های سوخته..و بهت و تلخی دردناک توی صورت پدری که زیر تابوت دختر کوچکش را گرفته ..و پرونده ای که به همین سادگی مختومه شد..بعد از پرونده  آن دو اوتو بوس دانش آموز..اما به قول دوستی خداوند همیشه ستار العیوب نیست که..هست؟

2.عصر چهارشنبه با دلواپسی به خانه برمیگردم بابت دغدغه ای از دغدغه های زندگیم..دوتا پسر دختر پانزده شانزده ساله در موقعیتی که تناسبی با عشق های این سن ندارد در این سو و دوتا در ته ته های کوچه..من سرم را از شرم خشم و پایین انداخته ام و بارم را میکشم..موقعیت دومی ها نامناسب تر است و ..پسرک را سرش را برمیگرداند طرف من که دارم از آن سوی کوچه احتمالا با صورت سرد و سنگی میگذرم..سرش به شانه من هم نمی رسد با پوزخندی مناسب موقعیتش می گوید به به ببین چه خبره خانم ..یه اکیپ اون ور یه اکیپ این ور ..اینجا کوچه عشقه"من جوابی نمیدهم... با صدای بلند میگوید باشماما! خانم قد بلند..خانوم کوله پشتی به دوش خانومه...که راست برمیگردم طرفش آنقدر نزدیک که به دیوار فشرده میشود انگار.. در فشرده ای از زمان هزار چیز از مغزم میگذرد ..کوچه کودکی هایم..همین کوچه که در آن با برادرم امیر و برادرهای سبوی ام پسر های همسایه بهرام و بهنام و هومن و شهاب و دختر ها بازی میکردیم..گرگم به هوا..دوچرخه سواری..وسطی ..بادبادک بازی..کتاب هایی که روی همین پله کنار این پسرک برای هم خواندیم..شازده کوچولو..ماهی سیاه کوچولو...لک لک ها بربام..توکا در قفس..قصه مردی که لب نداشت..قصه های خوب برای بچه های خوب و..

نوجوانی در سایه و پر از ترس و نظارت نسل خودم..گاهی چقدر پوشیدن یک لباس روشن برای یک دختر از دوستان من..گران تمام میشد ..جوانی سوخته ای که دغدغه هایش بیشتر انسانی بود تا جنسیتی ...هم سنهایم که با لباس های خاکی یا عقاید بزرگ به سادگی رفتند و باقی لحظه ها..

جلوی این بشر ایستاده ام که از نظر من کودکی است بدون معصومیت کودکی و بدون...نمیخواهم قضاوت کنم..از قضاوت بدم می آید ..بسیاری از همنسلی های هم سن من برای داشتن آزادی های ساده ای برای زندگی پاک و سالم هم مقهور اند و دست بسته..بر خلاف این دونوجوان که آزادی شان را آورده اند به پستوی کوچه بن بست ما نه برای عشق پاک نوجوانی که برای این ...بگذریم.

آنقدر حرف دارم که نمی دانم کدامش را به این کودکی که فقط در یک بعد رشد کرده بگویم..بگویم هم سنهای تو در زمان برای دانستن یا مراقبت کردن یا بزرگتر بودن با هر عقیده ای  جانشان را دادند؟

بگویم روی همین پله که تو نشسته ای و این دختر من و برادرم می نشستیم و ..

بگویم که دوست داشتن اسمش این تصویرهایی که توی تلبت ات  سیو کردی نیست؟

بخش تاریک روحم دستش را بالا آورده که از خلال روح من پسرک به یک هل دادن بچسباند به دیوار خانه خالی همسایه و سرش داد بزند "چی میگی بچه سوسول ؟"

ناخود آگاه سرش را میدزد انگار بترسد بخواهم بزنم توی سرش..همین بیدارم میکند از خشم..از قضاوت ..از این که کسانی بشم که از آنها بیزارم..دستم را راست میکنم اشاره به سر کوچه...فقط می گویم:"

"اسم این کوچه  سر کوچه نوشته کوچه ش....

این اسم یه مرد نیکوکار روشندل بود که تو همین کوچه زندگی می کرد.میگن میدید اما خودشو میزد به ندیدن.اهالی این کوچه هم تا بتونن خودشونو موقع دیدن رفتار زشت می زنن به ندیدن ..البته تا یه جایی ..بعد دیگه حوصله شون تموم میشه.."

بعد برمیگردم و میروم خانه..

فردا عصر که دوباره دارم به خانه برمیگردم باز همان پسر و دختر را ته کوچه میبینم پسر با دیدنم میگوید :" باز این خانمه اومد الان باز میگه اینا کوچه رو به گند کشیدن.."

من چیزی نمیگویم..فعلا ...

3.هرکس صورتم را میبیند می پرسد خسته ای؟سرما خوردی..نه..اما نگرانم..نگران جوانی های رو به تباهی این جوانک ها..نگران مردمی که خسته اند و تنها و همین خستگی تنهایی دارد بیرحم شان..بی قیدشان میکند در قبال خودم..نگران نسل خودم و البته خودم.. نگرانم خیلی..

4. و ما همچنان دوره میکنیم روز را ..و هنوز را..

 پی اس: 

نه ری‌را جان 
نامه‌ام باید کوتاه باشد 
ساده باشد 
بی حرفی از ابهام و آینه، 
از نو برایت می‌نویسم 
حال همه‌ی ما خوب است 
اما تو باور نکن! 

(سید علی صالحی)

 

 

/ 7 نظر / 18 بازدید
خودم

فریاد زدن وقاحت....عیان کردن خصوصی ها...نداشتن حریم...برای همیناست که از این نسل خیلی خوشم نمیاد علیرغم اینکه ظاهرا صراحتشونو ستایش می کنم

بي نفس

نوشته هاتو دوست دارم

یازار

ممنوم دوست خوبم ا زنظرت منبعد نوشته های شما رو هم دنبال میکنم خوشحال شدم از آشنایی تون

سپیده

[گل]

همایون

سلام دوستم بسیار عالی نوشتید تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

دخترباران

درد... دردگرفت ملاحت... وهنوز دردمی کنه ملاحت...جای زخم همه ی چیزایی که ازدست دادیم...

سعید فرج پور

سلام بانو! آن همه سعی کردید قضاوت نکنید و ((بد))تان می آمد اما کردید...چاره ای نیست لابد! اما همه آن تصاویر را به پای این نسل ننویسید. این نسل معلول علتهای دیگرند. بی تعارف نسل ما آن علت دردناک است. راستی آن ماهی سیاه...خواندنها را چه کسی می بایست به این نسل یاد می داد چه کسی به ما آموخت ((آهوی بخت من گزل))را بخوانیم؟به این سوالها باید پاسخ داد.اما این نسل: سری به خیابانهای 88 نشان می دهد که آنان قهرمانانی هستند که به شیوه خود در بزنگاهها قهرمانی می کنند اما ما و نسل ما آن راهبستهایی هستیم که مدام به آنها دور برگردان نشان می دهیم و میگوییم (( جاده در دست تعمیر است)).امیدوارم خیال نازک شمار را نپریشیده باشم.با احترام.