هنوز ...

بابای عزیز

شبهای با آزاده از تو حرف میزنیم...نمیدانی که تا به حال متوجه شده ای یا نه که من آزاده به نوعی دو خواهر مکمل هستیم با تمامی تفاوتهایی که در ظاهر و باطن داریم در بعضی چیزها عمیقا مشترکیم و شبیه و آن احساسی است که نسبت به تو داریم در تمام سالها بسیاری اوقات کلماتی را تکرار کرده ایم یا همزمان گفته ایم که کاملا یکسان است..این روز ها بسیار در این حس شریکیم که چقدر عجیب است که خانه هست همه ماهستیم و تو نیستی..یا جور دیگری هستی که برای ما اینقدر غریب است..

تقریبا هیچ جایی از خانه نیست که ما را یاد تو نیندازد حتی اطاق من که بسیار کم به آن می آمدی ..اطاقی که هر وقت انبوه کتابهای و کاغذهای مرا در آن میدیدی به طنز  جمله ای را میگفتی که معادل فارسی اش این است مگر اینجا زلزله آمده..

روزها قابل تحمل تر است بابا اما شبها ..میدانی امیر بسیاری از تکیه کلامها و جملات تو را بکار میبرد ..ناخود آگاه..فقط آهنگ کلامش با تو فرق میکند ..و اگر خوشحال میشوی باید بگویم رادین تو را از یاد نمیبرد ..نشان به این نشان که دیروز داشتم شکل تو ..کله گرد کوچولیش را میبوسیدم..مثل تو که بوسه هایت روی سر او مثل بارانی از مهربانی بی دریغ میبارید.. که آهسته به من گفت: خاجون مالاخت من به این میگم بوس های باباجونی!

همانطور که میبینی داریم به قولهایی که به تو داده ایم عمل میکنیم..در ظاهر چیزی کم نیست اما در حقیقت همه عظمت مهربانی و سادگی ای که تو بودی گم شده و نیست..یا دست کم به شکلی دیگر هست..به شکلی که ما هنوز نمیشناسیم و به آن خو نگرفته ایم..

و البته من هنوز باور نکرده ام..و نمیتوانم که باور کنم..شاید از آن رو که نمیخواهم..

چیزی از بودن من کم شده است بابا

چیزی که برایش اسم و علتی نمیدانم و گمانم تا پایان عمر هروقت به تو فکر کنم( تقریبا همیشه است) جایش در قلبم میسوزد..

نمیدانم این از قدرت آدمی است یا از ضعف او که نتواندکسی را که این همه سال مهمان سفره مهربانی اش بوده فراموش کند و از دوری اش این همه آزرده دل شود..نمیدانم از ضعف است یا قدرت که دردم کم نمیشود ..اما قلبم را بزرگتر کرده ام تا بتوانم باز هم ترا در آن جای بدهم بابا

چون در این شرایط دوست داشتن تو دردناک تر عمیق تر حقیقی تر و دشوار تر است..شاید به خاطر همین بسیاری آدمها میخواهند که :از دل برود هر آنکه از دیده برفت..اما من نمیخواهم بابای عزیز..میخواهم همیشه باشی و دستت برشانه راست من باشد وقتی سعی میکنم..وقتی میخواهم..وقتی که باید بتوانم اما خواستنم به قدرت توانستنم نیست..

میبینی که همچنان روزها و روز ها به تو مینویسم..نه آن که بخواهم تو را با خاطره هایت زنده نگه دارم نه..تو حقیقتا هستی حتی گاهی بیشتر از قبل..اما نوشتن برای من شکل دیگری از ادامه دادن زندگی است که قبل از آن پنجشنبه  تاریک..همان نوزدهم داشتم..زندگی که در آن بیشتر شبها صدای تو موقع شام شنیده میشد ..یکی یکی مان را سر میز شام صدا می زدی ..حتی اگر میدانستی غذایمان خورده ایم ..وقت نداریم ..یا هرچه..مهربانی تو مثل خودت بود..ساده..حمایتگر..و بی دریغ..

نوشتن از تو برای من شاید تسلای دردی نباشد که با آن نفس میکشم و ادامه میدهم....اما شاید این خطهای شکسته و خیس بتوانند تو و آدمهایی مثل تو را برای دیگران بهتر آشکار کنند کسانی مثل تو را

که خودت عظمت خودت بودی..و مهربانیت چرا نداشت..و منبع پنهان گرما و روشنی بودی ..ساده کنم برای هرکس هرچه بودی برای من هنوز پدرم هستی..

 

 

/ 7 نظر / 18 بازدید
یـــــــــــــــاســـــــــــــــ

سلام ملاحت عزیزم . بهتون از صمیم قلب تسلیت می گم . خدا به شما و خانواده صبر بده . متاسفم که زودتر خدمتتون نرسیدم . این روزها برام مشکلی پیش اومده و به نت سر نمی زنم .

مریم(دختر عموی کوچک شما!)

سلام دختر عموی عزیز! من و پدر و مادر و برادرم از شما انتظار داریم... تاکید می کنم "انتظار داریم" که مراقب خودتون باشید! دیر زمانی است قاصدک ها را انتظار می کشم بگذار پیغام لبخندت بهار را به زمستان یخ زده ی تقدیر بازگرداند همیشه شاید نه!.. اما گاهی با یک گل، با یک گلخند.. بهار می شود! آسمان آرامشتون آبی.. دختر عمو جان![گل]

ترمه

سلام بانوی بزرگوار...ملاحت گرامی و نازنین...در غم از دست دادن گوهر وجودت،پدر ارجمندت، باتو شریکم و تسلیت عرض میکنم...انشاالله که روح پر فتوح آن مرحوم،هم نشین با اولیاء الاهی باشد و خداوند به شما و خانواده گرامیتان صبر جمیل عنایت فرماید.

لیلی

ملاحت عزیزم... از صمیم قلب بهت تسلیت میگم و امیدوارم ژدر بزرگوار همنشین بهترینها باشند![گل]

الهام کیانپور

ملاحت جان چه زیبا نوشتی برای پدر ، اشک به چشمانم دواند ... یادش گرامی باشد و روانش شاد

الهام کیانپور

ملاحت جان چه زیبا نوشتی برای پدر ، اشک به چشمانم دواند ... یادش گرامی باشد و روانش شاد