روز ها و سوز ها

1.وقتی کوچک بودم چند بارسوختم. بد ترینشان در سه سالگی بود . آنطور که فهمیدم پدر و مادرم پا به پای من دلشان سوخته و عموها مهربان و خاله ها و عمه ها همه نگران و دلسوخته و مضطرب بودند به خاطر سوختگی کوچکی که اثرش حتی به جا هم نمانده...به عکس بچه های سوخته کوچک نگاه میکنم..چه برخودشان میرود..چه میرود بر پدر مادرهایشان..با این سوختگی های وخیم ..آینده این دختر کوچولو ها با صورت سوخته چه میشود..محدودیتهای حرکتی شان..دردها .. آسیب ها..( در دانش آموزان منطقه تحت پوشش ام پسر کوچکی با برق گرفتگی شدید داشتم..افت وزن و محدودیت حرکتی و درد و عقب افتادگی تحصیلی و ...)

اخبار رادیوی توی تاکسی از مرگ نخستین فرشته سوخته پیرانشهری از ان 32 تا خبر میدهد.هنوز عکس های کودکان سوخته قبلی تو قاب چشمم هست..می دانید بخشی از من کار من با بچه هاست در سایز مختلف از کودک تا نوجوان و جوان..

وقتی دختر کوچولویی میپرد و بغلت میکند و میگوید دوستت دارم خانم..وقتی توی نامه اش برای با مداد های رنگی مینویسد شما برای ما از" عنسان(یعنی همان  انسان) حرف زدید .. وقتی می نویسند "شما گل ید خانم" و یه گل سرخ "برایتان از توی کتاب نقاشی شان کنار تان کپی میکنند ..

وقتی دختر کوچولویی میسوزد.. شما چه حسی دارید؟می فمهید سوختن یعنی چه اصلا؟جنابی که تا دیروز عارتان می آمد عذر خواهی کنید الان هم  تازه افتخار دادید تا بعدا های تشریف داشتن عذر خواهی کنید.. آیا عذر خواهی جان و صورت و آینده بچه ها را برمیگرداند؟این که بار اول نیست...

 

پی اس:

برای بازدید مدرسه رفته ام میفهمم . تا بفهمم دنیا دست کی است چهار تایی هر کدام از یک طرف محکم بغلم میکنند و صدای نازکشان در می آید خانوم بیایید کلاس ..ما اصلا باید بیایید ..نه نمیشوید بروید . بهشان قول میدهم حتما این دفعه یک روز مخصوص کلاس آنها بیایم و از مدیر شان اجازه میگیرم.این کلاس ششمی ها این همه مهربانی را کجای دل کوچکشان جا داده اند که یکهو اینجوری سیل میشود آدم را میبرد ؟

 

باز پی اس:

دوتا دختر بچه هم را هل داده اند و دوتا دندان یکی شان افتاده و 4 تا رفته اند توی لثه فرو رفته اند و لبش چاک خورده.. و رفته ام بیمارستان و در گیر پیدا کردن در مان ارزان برای طفل و ..تلفن به این و آن و بیمارستان رفتن..و با والدین بچه مصدوم و بچه ای که او را هل داده و ..

بچه  های سوخته چه میکنند مامان باباهایشان چه میکنند ؟مغز من طاقت درک همه درد ها را ندارد..

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
دریا

ملاحت عزیز خیلی قشنگ می نویسی خیلی قشنگ درک می کنی خیلی قشنگ تحلیل می کنی خیلی قشنگ ... من واقعن به تو افتخار میکنم همشهری خوب و عاقل و دانای من.

نانا

من که عکسها رو دیدم منی که معمولا خیلی کم احساساتی می شم منی که مادربزرگم که فوت شد گریه نکردم عمو که مرد گریه نکردم بابا که سکته کرد هم گریه نکردم وقتی دیدم اشک تو چشام جمع شد...خیلی وحشتناک بود آینده ی چند تا دخترکوچولو جلوی چشمام سوخت ورفت من بچه ها رو دوست ندارم ولی حتی منم می دونم این بچه ها معصومند و بی گناه حتی اگه بمونند هم زندگی نخواهند کرد ...یه جایی که فکر می کردم دیگه وجود نداره بدجوری درد گرفت...

آرامش

خدا به خانوادشون صبر بده یعنی داغشون برای همیشه بر روی دلشون هست

همایون

سلام دوستم واقعا درد بزرگیست و واقعا نمیدانم چه باید گفت تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

یاس

عزیزم .چند روز پیش پستت رو خوندم و اشک رو به چشمام اورد . ولی نتونستم چیزی بنویسم که نشان دهنده غم من باشد . برای هر کسی سخته وقتی یه کوچولویی رو تو بستر بیماری ببینه .بعضی بیماریها که خیلی سخت تر .و به نظرم دیدن دختر کوچولویی که در اثر سوختن رنج می کشه .خیلی سخته .همین قدر می دونم که پدر ومادرها حاضرند بیماری رو به جون بخرند تا فرزندشون بیمار نشه .از خدا هم برای این دختران کوچیک وهم پدر ومادرشون صبر وسلامتی رو ارزو می کنم .

همایون

سلام نمیدانم چه باید گفت اما چرا اینقدر بلا سر ما نازل میشود تشکر فراوان [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

یازار

خیلی خوب نوشتید اصلا نمیتونم نظری بدم عالی بود