سیراب

هفته گذشته داشتم طبق معمول برای رفع و رجوع کارهایم میرفتم تهران..از اقبال خوش بانوی مسن نازنینی کنارم نشست..باهم دونفری صندلی عقب را حساب کردیم..این که مسافر صندلی جلو چه بانوی پست و مقام داری بود مهم نیست.. مهم همسفر دوست داشتنی من بود...

همین که کمربندایشان و خودم را بستم شروع کرد برایم از خاطرات خوب همسر از دست رفته اش گفتن..

من در زندگی گوش حرف های کسان زیادی بوده ام..بعضی ها رنج ها و بعضی شادی هایشان را به من گفته اند ...گاهی با گریه هایشان شکسته ام و البته از شادی هایشان شاد شده ام.. از خدا پنهان از شما پنهان نیست حوصله غیبت شنیدن نداشته ام و از همین رو گاهی حرف های اینجوری را به نشنیدن رد کرده ام..اما حرف های این خانم نازنین پر از حس های خوب بود..

 حتی وقتی غمگین حرف میزد..پشت همه این حرف ها آقایی بود که از بس ماهرخ خانم( همین همسفر گل من )از خوبی ها و رفتار سنجیده و عشق خالصانه و ادبش حرف زد .. که من فکر کردم تازه چند ماهیست که به دنیای دیگر سفر کرده اما بعدتر فهمیدم ده سال از رفتنش میگذرد و چقدر تعجب کردم.. چقدر..

برای اولین بار در عمرم کنجکاو شدم این سایه بلند دوست داشتنی را که اینقدر خوب حتی در هنگام نبودنش پناه همسرش بوده ببینم.. چشمهای ماهرخ خانم پر از اشک شد و گفت که مگر طاقت دارد عکس او را با خود نگاه دارد.. و گریه کرد..اندک و بیصدا و در خود..مثل ابرهای بهاری نه.. مثل کوه ها..  

-"دختر جان وقتی مرد.. اون خواهرش که نیویورک بود گفت خدا به اون رحم کرد که تو نرفتی ماهرخ جان.. اگه تو چیزیت میشد اون دق مرگ میشد..اون وقت هروتونو ازدست میدادیم.."

" من در خانه خودم همیشه مورد محبت و احترام بودم..اما در 52 سالی که عروس این خانواده بودم اونقدر با محبت و احترام باهام رفتار کرد که سیراب شدم..رفتار اون باعث میشد دیگران هم با من.."

 و من فقط فکر میکردم..به هزاران زن که در زندگی روزانه خودشان با جای  خالی این محبت و احترام زندگی میکنند ..

 بعضی ها شان بدل به مجسمه های سنگی اضطراب و عقده شده اند

بعضی بدل به مهربانی های شکسته.. لبخندشان مهربانی مجروحیست که.. و بعضی شبیه اشباحی اند که بعد از آخرین بار فریب خوردن شکسته اندو بدل به سایه ای شده اند که فقط مرگ را انتظار میکشد ...

در تاریکی بی پایان جاده بارانی و طوفانی بر می گشتم نیمه شب بود..برای هردو تا شان دعا کردم.. برای همسفر گلم و برای مردی که حمایت و مهربانیاش چنان زیاد بود که حتی از آن سوی مرگ همسر و عشقش را در بر می گرفت..و نه تنها او را در بر می گرقت از خلال وجود عزیز او به بقیه هم می رسید..

خنده ام گرقت از دروغین بودن این همه دوستت دارم الکی که..از این همه ..خاک وجودش بر بودن خیلی از به ظاهر زنده هایی که می شناسم شرف دارد.. 

یاد دوست سبیل کلفت شاعرم علیرضا فکوری اقتادم..همیشه به یکی از اشعارش می خندیدم و می گفتم:

 اخوی ! این شعر تو قشنگ محالی است..! از زیر سیبیل های کلفت کردی اش می گفت: سید جان !تو هنوز بچه ای ! بزرگ شدی می فهمی..

حالا بزرگ شده ام .. معنای زیبای این شعر را به ماهرخ خانم و بهمن" اش" تقدین می کنم.. آن شعر این است

پیر شده ایم بانو!

و عشق هنوز جوان است!

پیوست برای راحله عزیزم:

چطور آدم بتواند رفاقت و صداقت خودش را با کسی قسمت کند که هنوز به چشم تمام صداقت های بچه گانه تو به چشم نمایشی چون محاسبه و داد و ستد های دیگران نگاه میکند..؟ 

وقتی کسی به تو اعتماد ندارد در را رویت باز کند دعوتش می کنی بیاید با روح زخمی ات شام بخورد؟ 

چاکرتم.. زخم های بی صاحب ما یکی دوتا نیست که..بگذار به درد خودمان ..بگذریم..

/ 9 نظر / 13 بازدید
دخترباران

منویاداین دوبیتی زیبا که عزیزی دوست داشتنی برام فرستاده بود انداختی: دل درپی مهردلبران است هنوز ازعمرگذشته درگمان است هنوز گفتیم که ما ودل به هم پیر شویم ما پیر شدیم ودل جوان است هنوز...[گل] خوش به حال اونایی که باعشق زندگی کردن...وبا عشق مردن... اینا همیشه درددل معشوقشون جاودانه اند...

عادله

احسنت

رامین جواندل

[گل]

وحيد زايري

سلام ملاحت جان خيلي زيبا بود . ديدن عشق در جواني چندان جذاب نيست كه شايد از سر هوسي زودگذر باشد . عشق پيري است كه استوار و باشكوه است .

حسين

سلام دوست عزیز زیبا و غم انگیز بود ...بیاییم همه برای دل دریایی راحله خانوم دعا کنیم[لبخند][گل]

هانی

هر وقت آپ می کنی می خونم . بعضی وقت ها کلمه ندارم که بنویسم . این پست رو اون موقع که خوندم این حس رو داشتم که منطقیه و از طرفی یه نقطه کور هم تو ذهنم بود که در جریان اتفاقی که بعدا افتاد روشن شد. یه دسته ی سومی وجود دارن که متاسفانه خیلی از بند هایی رو که شما نوشتی دوست خوب من - و من هم بهشون معتقدم نقض می کنن . اینا دسته ای هستن که دوستی و دشمنیشون - نه برای ما - بلکه برای خودشون روشن نیست و اتفاقا اینکه حتی بفهمی جزئ دسته سومن خیلی سخته . اصلا کل مساله هم وقتی حل میشه که این تشخیص رو بدی. گاهی اونفدر خوب ظاهر می شن که... در همون حال یه چیزهایی ازشون میبینی که خیلی کوچیکن اما در واقع یه فرافکنی بزرگن. اما به همون دلیل زیباییهای درون و هزار و یک دلیل که آدم نباید بدبین باشه ...و آدم ها تفاوت فرهنگی دارن و .... شرایطش بده ...و اون روز فلان کار خوب رو برای من کردو.. هزار و یک جمله دیگه که به خودت گوشزد می کنی ،میگذری. خیلی طول میکشه که قطعات کنار هم قرار بگیرن و یک شمای کلی بسازن. با این دسته چیکار باید کرد ملاحت ؟

هانی

اون وقت ها یه خونه بود که اینجور موقع ها می رفتم درشو می زدم. یه خانم قد بلند با همه ی توان عضلات صورتش برای لبخند میومد دم در. باهام حرف می زد . برام حرف می زد. یکی که مثل خودم متولد آبان سال سگ بود...آبان سال سگ.. هی که فکر می کردم اون نیمه ی بزرگ و کامل منه که قراره این نیمه ی کوچیک و ناقص رو راهنمایی کنه گاهی خیلی دلم می خواد برم یه همچین دری رو بزنم . چقدر خوب بود که یه همچین دری بود ...چقدر خوب بود خوبه که اگه من اونجا نیستم تو اینجایی

هانی

اون وقت ها یه خونه بود که اینجور موقع ها می رفتم درشو می زدم. یه خانم قد بلند با همه ی توان عضلات صورتش برای لبخند میومد دم در. باهام حرف می زد . برام حرف می زد. یکی که مثل خودم متولد آبان سال سگ بود...آبان سال سگ.. هی که فکر می کردم اون نیمه ی بزرگ و کامل منه که قراره این نیمه ی کوچیک و ناقص رو راهنمایی کنه گاهی خیلی دلم می خواد برم یه همچین دری رو بزنم . چقدر خوب بود که یه همچین دری بود ...چقدر خوب بود خوبه که اگه من اونجا نیستم تو اینجایی

باشو

مطالب خوبی می نویسید گاهی ادما تازه متوجه روح بزرگ ادم متوفی میشوند عشق هرگز نمیمیرد انکه درغم عشق میگرید اشک او مثل بخار هکاز اب جوش بلندمیشه ازحسرته نه هجر[گل][گل]