پدر نازنینم

بابای نازنین من

تمام این روزها  در گفتگویی بی پایان و خاموش با تو بوده ام..درد مجال نوشتن نمیدهد و هرچیزی هم مرا بیاد تو میاندازد و هم به گریه ام میاندازد

آنچه را همه گفته میگویندهمه آنچه را دیده ام .. نه باور میکنم و نه میخواهم بپذیرم ..بنابراین فقط یک راه میماند ..این که همیشه با من بمانی و همیشه دستت برشانه راست من باشد ..که هست..

بابای عزیز

میان پدری سنتی و منطقی و حساس و دختری کمال طلب از دو نسل تفاوتهای زیادی هست ..اما مثل تمام کسانی که همدیگر را دوست دارند و سر انجام برای این دوست داشتن زیستنی پیدا میکنند  من و تو یاد گرفتیم همدیگر را دوست بداریم و علی رغم تمام تفاوتها و شباهتها برای هم  بمانیم..

چه میگویی بابا؟ این جمله ای بود که وقتی آرام و خسته گوشه اطاق نشسته بودی اکثرا شبها از تو می پرسیدم ..-چیزی نمیگویم!

اما بابا زمان آن رسیده که چیزی بگویی من واقعا دلتنگ و نگران ات هستم..من هرشب منتظرم برگردی و با آن سلام خسته و خندان خندان خانه را روشن کنی ..

و تازه در نظر بگیر که من قویترین و محکم ترین فرزند توام ..کسی که بخش زیادی از قدرت و کله شقی ات را به او  داده ای .. آن سه تایی دیگر بسیار مگو تر  تو دار تر ..و شکننده تر اند و ..متوجهی بابا ؟

به خود خود خود خود تو نیاز داریم

درباره مادر چیزی نمیگویم چون همانطور که خودت میدانی او بسیار بیش از ما چهار تا..

می دانم که تو دوست داشتی ما  نیرومند و مستقل و محکم باشیم..هستیم..اما همانطور که خودت هم فهمیده ای این محبت قطره قطره اندوخته شده در گذر سالها بدل به اقیانوس عمیقی از عشق پدر فرزندی شده..من میدانستم تو را دوست دارم بابای عزیز اما نمی دانستم این همه..این ماجرا مثل طوفانی تمام بودن مرا زیر و رو کرد .. و بعد از هجده روز ..

کمی می دانم چقدر گرفتاری ..اما لازم است با مادر با عموها ..با عمه ها..صحبت کنی..در این میان بر مادر..عمو رضی و عمه کوچک تاکید میکنم..و البته بر امیر ..او مثل خودت مگو و تودار است و ..خودت که بی تابی و شکنندگی آنها را میبینی..البته من از چند روز قبل تلاش میکنم دوباره بر پاهای خودم بایستم ..یادم نرفته که تو چقدر نسبت به گریه و اندوه ما حساس بودی .. واقعا نمیخواهم مرا اینجوری ببینی ..اما..

بابای عزیز

تو مثل شمعهای کوچک آهسته آهسته خاموش نشدی تو مثل شعله بزرگ و درخشانی هستی که ناگهان ناپدید شده است ..من هنوز گرمای حضور ترا حس میکنم..اما این درد آزارم میدهد که چرا ترا نمی بینم با این که میدانم هنوز در خانه ای..اگر هستی چرا صدایت را نمیشنوم..چرا نمی توانم مثل همیشه به شوخی بر شانه ات بزنم و بگویم چطوری؟

چرا از من نمیخواهی برایت توی لیوان دسته قزمز چای بریزم ..چرا عصر ها کنار بخاری استراحت نمیکنی ..

چرا عصرها موقع برگشتن به خانه در خیابان نمبینمت که به تو بگویم سلام کلنل؟

کجایی بابا؟

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخترباران

حالا که رفته ای پرنده ای آمده است درحوالی همین باغ روبرو هیچ نمی خواهد فقط می گوید: کو کو؟ ...

مهرناز

ملاحت عزیز ،می خوام خودمو گول بزنم که چیزی از پست آخرت نفهمیدم ،اما .... پنج سال پیش این تجربه ی تلخ رو داشتم و هنوز هم باور نمیکنم. برای تو و خونواده ت آرزوی صبر دارم.منو ببخش که جملات قشنگ بلد نیستم .گاهی آدم از ناباوری هنگ میکنه....

مریم(دختر عموی کوچک شما!)

کل نفس ذائقة الموت... سلام بر دل مهربان دخترعموی عزیزم که امیدوارم با صبر بر این مصیبت عزیزتر هم شده باشد در پیشگاه حضرت حق! چیزی که باعث میشه نبودن بعضی از آدمها یک حجم عظیمی از دل و روح مارو تهی کنه، برکت نفس ها و عظمت روح درست و پاکشونه! واسه همینه که اینجور وقتها فکر میکنم آدم های خوب هروقت که بروند زوده... خیلی هم زوده! وقتی می خوانم "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"... انگار بهتر می فهمم این آدمها نمرده اند بلکه برده اند! اونها در جدال بین دنیا و فراتر از اون، تن به حقارت ها ندادند و قدکشیدند! دل خوش دارم به اینکه به دیدار مجدد معتقدم و به سلامی دوباره امید بستم! من دلم رو آرام کردم که عمویم را.. عموی خوب و مهربان و بااخلاقم را سپردم به دستان آبرومند عموی کربلا.. حالا چشم انتظار آن صبرم که مولای محراب سرخ فرمود:«صبر به اندازه مصیبت فرود آید؛ و آنکه در مصیبت بی تاب بر رانش زند، اجرش نابود می گردد.» دلم می خواست چشمانم را در جشن لبخندهایتان به عزیزانم روشن کنم؛ حالا که تقدیر اینگونه تلخ مقدر فرموده، تنها آرزویم اینه که مرا هم شریک غم و اندوه دل مهربانتون بدونید! اجر شما با خدا!

مریم(دختر عموی کوچک شما!)

بقول عبرت نایینی: صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست صبر از، درد از او، همت مردانه از اوست در پناه حق![گل]

سیاوش رضازاده

خانم اسداللهی با سلام و احترام ، یک بار دیگر تسلیت مرا بپذیرید . و در عین حال ، برای شما و خانواده محترم سلامتی ، صبر ، بردباری و نیک بختی آرزومندم .

هدیه

دخترخاله ی عزیزم بسیار غمگینم ازاین اتفاق وبرایت صبری جمیل راارزومندم

هدیه

دخترخاله ی عزیزم بسیار غمگینم ازاین اتفاق وبرایت صبری جمیل راارزومندم

عاطفه

چه بنویسم ملاحتم.....روحشان آرام و شاد...

masoud

بادرود من ونگین هم به شما تسلیت میگوییم وبرایتان صبر وشکیبایی ارزومندیم «نیست در عالم ز هجران تلختر». متاسفانه در دنیایی زندگی میکنیم که اهداف زندگی وزنده بودن فراموش شده وقتی عزیزی را از دست میدهیم بیشترنگران خودمان هستیم . انچه از ادمی باقی می ماند میگویند نام نیک است.پدر شما هم از مردان نیک روزگار بود که با عزت زندگی کردوبا عزت وسربلندی از دنیا رفت٬ روحش شاد یادش گرامی. نماند کسی بر جهان پایدار همی نام نیکی بود یادگار طالب پور

دریا

سلام و تسلیت . وقتی رفت اگر چه برفی بر زمین نبود ، غمش سنگین تر از هر بهمنی بر سرم ریخت و مو هایم را سفید پوش کرد . با آرزوی صبری جلیل برای شما .