آتشی که نمیرد

الف.گمانم بر خلاف ظاهرم درونم دارد نم نم فرآیند زیبای مادربزرگ شدن را تقبل میکند ( اعلام میکنم که من دقیقا بعد از 25 سالگی  و مادربزرگ و خاله مادروبودم و این هیچ ربطی به فرزندان نداشته ام ندارد..من کلی فرزند و نوه و خاخور زا( قابل توجه هموطنان غیر گیلک : خاخور زا به معنای خواهر زاده است و از جان شیرین تر می باشد ) بوده و هستم..اما این که چطور احساس مادربزرگی دارم.. عرض میکنم.

1. چند جمعه پیش در کوه می خواهم برای دوستانم آرمان و ساره و سجاد و البته میلاد برادرم فیلم بیمار ذهنی را که دوست نازنینی به من برای تماشا داد برایشان تعریف کنم اتفاق عجیبی می افتد..ماجرای فیلم از این قرار است که دمی مور( یک زن جوان سی و چند ساله هر بار که از خواب بیدار میشود میبیند در یکی از دو دنیای خودش است. در دنیای اول او یک نویسنده معاصر در یک شهر امریکایی است تنها و موفق و نه خوشبخت.در یک آپارتمان در آسمان خراشی در احتمالا نیویورک. در حال بستن قرار داد با یک شرکت معتبر .

در زندگی دیگر او مادر بیوه دو کوچولوی خوشگل است که پسر و دختر اند. با مادرش زندگی میکند . یک باغچه دارد و یک خانه آفتابی مردی هم دوستش دارد .اما در هردو زندگی او نمی تواند  جهان درونش را بر مردی بگشاید  ..هر دو زندگی چنان محکم و واقعی که اونمی داند کدامشان حقیقی است و او متعلق به کدام جهان است..صحبت با روانشناس هم کمکی نمیکند ..سر انجام او به مشاور انتشارات شرکتی که می خواهد با آن قرار داد ببند دل می سپرد و سر انجام پی می برد جهان حقیقی همین جهان سرد معاصر است و جهان دیگر یکی از داستانهای اوست..داستانی که خود او چنان با قدرت آفریده که دیگر قادر نیست از آن بگریزد وقتی آن سر انجام می خواهد برای همیشه به جهان حقیقی بیاید پی می برد دو کودک عسل و نازنین  دو تا از داستانهای زیبای او هستند..وقتی خواست برای آخرین بار با آنها خداحافظی کند آنها گفتند:"مامان قول می دی هیچوقت ما رو فراموش نکنی؟"

می خواهم همین چیز ساده را برای دوستانم تعریف کنم اما صدایم می شکند و اشکهایم..فقط برای یک لحظه کوتاه..( حتی همین حالا هم..)

نمی فهمم چه ام شده؟

2. دارم با دوستانم در جلسه کتابخوانی در منزل سحر عزیز درباره کتاب سه شنبه ها با موری صحبت میکنیم..من به خاطر آن که از رادین در غیاب مامانش مراقبت میکردم دیر رسیدم و دارم مثل اغلب اوقات به عنوان آخرین نفر نظر میدهم. به جایی میرسم که می خواهم بگویم هر معلم خوب به شاگردانش به می آموزد که ازو بگذرند و فراتر بروند.مثال می آورم از زندگی خودم و راحله..آقای چینی کار عزیزمان..معلم خوبمان در اول دبیرستان که دید ما را به جهان ادبیات دیگر کرد..خواستم از او بگویم که باز صدایم شکست و برای تنها یک لحظه..چند شب بعد داشتم موقع خواب به این شکستنهای عجیب فکر میکردم..منی که با خونسردی به اخبار جنگی نگاه میکنم هر قدر آتش توی دلم باشد ..من که با خونسردی اشکهایم را..سر انجام به این نتیجه رسیدم که "خداحافظی" در ذهن من طنینی تلخ دارد مگر با " به امید دیدار " همراه باشد. مورد دومی که یادم آمد این بود که:

وقتی مادربزرگ نازنینم می خواست از زندگی پیامبر و امامان و نیکان و دشواری های زندگی شان حرف بزند بغض گلویش را میگرفت و بسرعت با دستمال دستش از پشت عینک ته استکانی قطره های زلال دیدیده را ژاک میکرد ..بله دیگر !ماهم مادر بزرگ شده ایم که دلمان نازک شده..وگرنه حال روحم که بد نیست..ای آستانه مادربزرگی ترا می ستاییم و ورود به تو را خوش میداریم!(این نوشته برای تو هم هست دوست من!قابل توجهت: گریه برای سلامت روح خوب است ..خانمها دقیقا به خاطر توانایی گریه کردن در دشواری ها به بسیاری بیماری ها کمتر مبتلا میشوند و یا در امان اند..گاهی اجازه بده اشکهایت بیایند..اگر به قول شریعتی حرفهایی برای نگفتن اند..اشکهایی هم هستند برای جاری شدن..!)

 

عزیز دل بپذیر که دل من آرام نمیگیرد و "که آتشی که نمیرد همیشه..در دل ماست"

ب.منظم تر میشویییییییم!باور نمیکنید بفرمایید میز کار مرا ببینید بعد تر خودم خبرتان میکنم اطاقم راهم ببینید( الان هنوز کمی شرمنده!)البته الان هم جای برای هر میهمان عزیزی هست..کتابخانه ام هم منظم است..ها!

ج.خدایا یه کم آسان تر! جوری که این قدر پدر آدم در نیاید برای زیستن حتی نه زندگی کردن! باشه؟ قربونت خدایا! خیلی مخلصم!

پی .اس:

این شعر برای کسانی که دیروز رفتند نوشتم :

به خیابان آمده بودم

 تا نان بگیرم..

اما بمب ها  

من و نان را از کودکم گرفتند ...

 

باز هم پی اس:

 برادری یکی از کاغذ پاره های روزانه ام را   بر من خرده گرفته که قضاوت کرده ام نه در حق دو نوجوان که در حق این نسل ..

آخر برادر من! من گردن شکسته هر روز می توانم از کنار آن دو نوجوان که عرصه شخصی شان را به کوچه من آورده اند بگذرم..(که میگذرم) از تکه پرانی های روزانه شان هم..شما ضمانت میکنی این ره که ایشان میروند به ترکستان نرسد؟ 

من شهامت آدمها را تحسین کرده ام ..شهامت آنها که برای حقشان و کلمه مقدس آزادی جان کمترین بهایی بود که دادند..موضع من درباره انسانهای آزاده مشخص است  اما شهامت آدمها را با گستاخی شان برای هر خواستی  اشتباه نمیکنم..

در هر آزادی چیزی به نام عرصه شخصی تعریف شده.. 

 در دموکراتیک ترین جاهای دنیا برای آوردن بخشهایی و نه تمامی عرصه شخصی به عرصه عام تعریفی هست..در آن تعریفها هم نمیگنجد وقتی من از پیچ کوچه ام به سمت در می پیچم پسر نوجوانی در حال رفتاری شایسته نه آن سن نه آن نوجوانی و نه آن عرصه و در حال گرفتن عکسی ببینم که دربسیاری از جاهای دنیا برای انتشارش از یک دختر نوجوان جرم محسوب میشود..

 

جسارت مرا در بیان این مطلب ببخشید..اگر مرا به قضاوت متهم نمیکردید ناچار به توضیحی که آن هم نوعی قضاوت است نمیشدم..اما آخر آدم که دل از سنگ و مغز از گچ ندارد!

..شاعر آدم عشق را میشناسد ..عاشقی و معشوقی را هم ..اما این حسابها چیز دیگری اند و حضرت عشق چیزی دیگر...

مورد دیگر آن است من حساب آن دو تن را به حساب نسلی که در پیش رو داریم ننوشتم به شما و یکی دیگر از خواننده های این پاره ها گفتم..من از هر نسل دوستانی دارم..و هرگز گمان نکرده ام غریبه هایی از آسمانی دیگر اند.. آنها همگی با هر سن و سال به نسل اساطیری انسان تعلق دارند..موجودی که  دارد عین دایناسور ها کم کم منقرض میشود.. و برای پیدا کردنش دیگر صد شیخ با چراغ در صد شهر هم کفاف نمی دهد..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 11 بازدید
آدم

نوشتم از تنهایی نوشتم از نیازم خسته شدم از تکراری داشتن خسته نشدی از منه همش تکراری ای خدا

فؤاد

عالی بود- می پسندیم

ماری

منم تو بعضی موارد اینجوری میشم.این به خاطر احساسی بودنه.در مورد تو عزیزم من حس میکنم خیلی آدم قوی هستی و خب بلخره آدمای قوی هم میتونن حساس باشن تو بعضی موارد.گاهی درمورد مسائل ریز و لطیف بغض میکنن.چیزی که شاید احساساتیا درموردش این حالتو نداشته باشن نمیدونم تونستم منظورمو خوب بگم یا نه[لبخند]

سخر

تي ديل قوربان بشه سحر واقعا كه بيانت عالي عزيزم. ومحبتت نسبت به همه دوستان ستودني

همایون

سلام دوستم انشاالله همیشه موفق و سلامت باشید تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

ترنم

دلم خواست فیلم را ببینم.

ابراهيم كاسي پور

خانم اسدالهي در گذشت پدر بزرگوارتان را تسليت گفته ما وتمام دوبخشر را درغم از دست دادن اين بزرگوار شريك غم خود وخانواده بدانيد - ابراهيم كاسي پور