درباره نویسنده
ملاحت
یه آدم میانسالم.از چی بیشتر از همه بدم میاد؟بی عدالتی!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ملاحت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گلایه
  • ۱۳٩۱/٢/٩
  • اول دفتر به نام ایزد دانا.
  • مثلث زهرآگین
  • نامنظم ترین
  • این همه آشفته حالی..این همه نازک خیالی..
  • ۱۳٩٠/٩/٢٢
  • هیاهو برای هیچ
  • قدر آب
  • غزل خودم
  • روز های سخت
  • غزل خودم
  • دعاها..
  • سیراب
  • دوستان و دشمنان
  • زخم کهنه
  • شعر خودم3
  • برای یک گل سرخ
  • امنیت
  • معلم عزیزم
  • غزل خودم4
  • برای مشتی سیمرغ خودمان(خواخورزا!)
  • برای کامبیز کوچولوی بزرگ!
  • آنها که نامشان هیچ جا نیست اما...
  • قند تلخ
  • ۱۳٩٠/۱/۱٦
  • بریدن ها و پیوستن ها
  • به شیرینی عسل به تلخی شوکران
  • زبان از یاد رفته
  • بوی عیدی.. بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی
کلمات کلیدی مطالب
  • غزل (٤)
  • غزل نو (٢)
  • دوستانم (٢)
  • شعر نو (٢)
  • شمس لنگرودی (۱)
  • بچه های من (۱)
  • کامبیز (۱)
  • مکان ها (۱)
  • سلام (۱)
  • عاشورا (۱)
  • عشق (۱)
  • زخم کهنه (۱)
  • اما رضا (۱)
  • دوست داستن (۱)
  • مرگ نوزاد (۱)
  • دوستان قدیم (۱)
  • دوستان جدید (۱)
  • راه سخت راه آسان (۱)
  • کوتوله های ادبی (۱)
  • سقف ها (۱)
  • برادرکوچک (۱)
  • غزل دیگران (۱)
  • چشم بسته (۱)
  • شمع شعله رنگی (۱)
  • غزل خودم (۱)
  • قوانین اداری (۱)
  • دوستی (۱)
  • گل سرخ (۱)
  • مسابقه (۱)
  • شیرین (۱)
  • محبوبه (۱)
  • آب (۱)
  • خاطره (۱)
  • ادبیات (۱)
  • تو (۱)
  • کودک (۱)
  • فرشته (۱)
  • معلم (۱)
  • عید (۱)
  • فردوسی (۱)
  • حریق (۱)
  • نوروز (۱)
  • زبان (۱)
  • مربی (۱)
  • تلخ (۱)
  • احترام (۱)
  • دوستان (۱)
  • همسر دوم (۱)
  • کوه (۱)
  • عسل (۱)
  • خیانت (۱)
  • شوکران (۱)
  • شعر خودم (۱)
  • زیبایی (۱)
  • زیارت (۱)
  • قضاوت (۱)
  • دشمن (۱)
  • تبریک عید (۱)
  • کسروی (۱)
  • مسابقات (۱)
  • تعدد زوجات (۱)
  • شانه (۱)
  • سرباز (۱)
  • نامردی (۱)
  • دشمنان (۱)
  • منطقی (۱)
  • رییس (۱)
  • دشمنی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • دختر باران
  • الهه و مامان
  • بهار (فاميل دوستمون!)
  • كافه كلمه( دنيا جان)
  • آريشكا(آريا)
  • جایی برای اندیشیدن
  • ماندگار( مجله ادبي ماندگار)
  • شاعری از یاران مصدق
  • افت و خيز شعر ( هاني)
  • نوروز نامه
  • تاريخ ايران باستان
  • عارفانه و عاشقانه
  • شربتستان
  • بابا بزرگ
  • مهر يشت( الهام جان)
  • بنيامين كتولي(سلاطين گمشده)
  • شمس گرانقدر لنگرودي
  • اشعار شاعران كهن
  • توكاي مقدس
  • آقاي رسول يونان
  • صریر
  • همايون رقابي
  • استاد دانش آراسته عزيز
  • يزدان سلحشور
  • كشتي نوح
  • حقيقت و افسانه(حسام)
  • دكتر مردي ها
  • سيمرغ
  • تحليل گفتمان انتقادي
  • اورانوس جان
  • دكتر رضا اردكاني داوري
  • اوستا
  • پوران خانم
  • لاله جان
  • پرنيان
  • صحرا
  • از افغان
  • دیگه چه خبر(جناب زایری)
کدهای اضافی کاربر


ملاحت
جايي براي نوشتن .. بياد آوردن.. دوست داشتن.. زندگي كردن.. ديگه ديگه!
زخم کهنه
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۳/۱٠

در حال باز کردن و بستن صفحات متعدد برای مقاله دوستی نازنین و عزیز در صفحه ای به زبان اصلی ناگهان عکسی را می بینم و خشکم میزند ..عکس مال سال 2004 است مال 7 سال قبل..عکس مال یک دشمن عزیز است که حالا دیگر فقط برایم خاطره یک دشمن  است و عزیز ..نه..

همکار کوچولویم می آید تو و از دیدن چهره ام می پرسد چیزی بدی شده رییس؟

صدای خسته و غریبه ای به او جواب می دهد: عزیز دلم..چیزی منو بهم ریخته به قدر 5 دقیقه منو تنها بذار..لبخند تلخی می زند و می رود ..صفحه را کی بستم؟ شاید بلافاصله .. اما همان کوتاه زمان کافی بود تا هجومی از آواری از خاطرات و تلخی ها فرو بیاید..مثل سربازی که به میدانی از مین های خنثی شده برگشته  که در آن بسیاری از عزیزان خودش را از دست داده..به ملتقای مکان و زمانی که بعد از آن برایش جهان هرگز مثل اولش نمیشود..قبل از آن میدان او می تونسته مثل همه باشد.. بخندد..باور کند..هر روز با طلوع آفتاب بدنیا بیاید.. اما حالا نه..

فکر..؟نه حتی فرصت فکر کردن نمی رسد چندان که زخمهای کهن می بارند..سربازدستش را بر بازویی خودش.. شانه اش.. قلبش میگذارد ..با ترس.. هنوز می ترسد بر جایی از هستی خودش دست بگذارد و درد تمام وجودش را پر نکند..تقریباً همه زخمها خوب شده اند..مگر میشود؟!

وقتی قفسه سینه تان تیر میخورد با هر دم درد توی ریه تان می آید و با هر بازدم درد..

وقتی خوب میشوید آنقدر به آن دردها عادت کرده اید که با هر نفس خدا را به قول سعدی دوتا شکر میگویید .. این که هوا دارید که نفس بکشید و این که با هر نفس درد نمیکشید..و تعجب میکنید که دیگر تمام لحظه هایتان ازدرد پر نیست.. 

خاطرات بد.. خاطرات تلخی.. خاطراتی که شیرینی اندک و دزدیده و کمرنگشان در هجوم آن همه تلخی ناپدید میشود..

پریشب بود انگار ..که آزاده خواهرم داشت یکی از آن خاطرات را بیاد می آورد.. خاطره برای او مهیب بود..سهم او از آن خاطرات ترس بود.. اما من چه باید میکردم من که در قلب آن خاطره و اول شخص مفرد آن داستان تلخ بودم؟آزاده فکر می کرد فراموش کرده ام.. با جزییات بسیار دقیق برایش یکی دوتا شان را تعریف کردم .. تعجب کرد:"بنظر نمی اومد یادت مونده باشه ملاحت.. فکر کردم اون آدمها رو با بدی هاشون فراموش کردی و بخشیدی!"

-فراموش نکردم آزاده جون.. هیچ چی رو فراموش نکردم..اگر بخوامم نمیتونم فراموش کنم.. اما سعی کردم  ببخشم..

.سهم من از آن داستان  تلخی بود.. شوکرانی که اگر شیرینی محبت بی پایان دوستان و عزیزانم نبود هنوز آنقدر زیاد بود که بتواند مرا به سادگی و در مدت کوتاهی  بکشد

اما شیرینی و لطف عزیزانم چه در آن سالهای تاریک و چه بعد آنها آنقدر زیاد بود که آن تلخی درونش حل شد و ناپدید ..

یادم است همان سال ها در محل کارم در واحد پزشکی قانونی دختری را  که می خواست از نامزدش که به او خیانت کرده بود و وقتی هم دانسته بود دختر میداند کتکش زده بود.. آرام میکردم..( بهتر بگویم سعی میکردم آرام کنم آرام نمیشد که !تلخ تلخ و ریز ریزباصدای آرامی گریه میکرد.. و صدای هق هقش عین خنجر به قلب من و همکارها فرو میرفت  ) گریه کنان میگفت: تو که کتک نخوردی بدونی .. تو که بهت خیانت نشده.منو با کمربندش مدل شلاق زده !

من همانطور که دلداری اش میدادم و شانه های کبودش را از روی آن مانتوی طوسی کهنه نوازش میکردم توی دلم بخودم گفتم:

همه ضربه ها بر جسم آدم فرو نمیاد عزیزمن! مگه تو جای شلاقو روی روح من میبینی؟

چه سالهایی که گذشت.. چه روزهایی.. خدایا تو شاهد باش!

عجبا!یک ..ساعت  از آن 5 دقیقه گذشت..

شاید بنا بر سیاق قصه ها باید اینجا چیزی خطاب به دشمنم بنویسم.. اما نه.. من اینجا را برای دوستانم انتخاب میکنم.بگذار فراموش کنیم..یا دست کم دیگر هرگز بیاد نیاورم 

دوستان عزیزم

که حتی وقتی نیستید دعای خیرتان مثل عطر گل روزم را بهاری میکند

مثل نسیم بهاری که..داغی خستگی را از روح و جسمم میبرد

دوستانی که شانه گریه هایم بودید.. حتی وقتی نبودید( خب یاد و حرف هایتان که بود که!)

دوست جان ها!یی که

دوستی با ارزشتان باعث شد بیشتر با ارزش داشتن یک روح ساده و قلبی که بزرگترین دوست داشتن است در خودم پی ببرم..

شاید باید زودتر در زندگی ام به شما میرسیدم..

 ای کاش تمام آنچه را برای دوست نماهایی که بعد ها دشمن عزیز و بعدتر ها فقط خاطره یک دشمن گذاشتم تنها برای شما می گذاشتم..

اما آدمی از سرنوشت خودش ناگزیر است.

شاید اگر به چنین دشمنانی نمی رسیدم هرگز نمی توانستم عظمت و شکوه سادگی بیریای شما..مهربانی پنهان در سیمای  به ظاهر خشن و حقیقت  عشق و دوستی را لمس کنم..

امیدوارم لایق تان باشم .. دوستتان دارم..تا بحدی که.. خدا می داند!

نظرات ()



برای یک گل سرخ
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٢/٢٤

محبوبه شب اسم یک گل است .. اما برای من اسم یک عزیز از دست رفته است. نمیدانم راحله یادش هست یا نه قبل از شروع جنگ شهر ها  و آمدن بچه هایی مثل "سحر "که بعد ها دوستمان شد و در نازی آباد تهران زندگی میکرد  و "زینب" که از دزفول می آمد و صدای هواپیماهای جنگی را چنان می شناخت که ماصدای پرنده ها را.. در سال دوم دبیرستان دختری از تالش به مدرسه ما آمد.او سرخ رو .. ساده و خجول بود و با لهجه شیرین روستایی حرف میزد .

او شاگرد اول مدرسه ای بود که از آن آمده بود . در شهر کوچک او رشته ریاضی تدریس نمیشد . اگرچه او در آن مدرسه شاگرد ممتاز بود . اما در درس ریاضی و شیمی و فیزیک در دبیرستان ما ضعیف محسوب میشد .

اما او انسان ضعیفی نبود .. اصلاً چرا بنویسم او؟

محبوبه عزیز می نویسم تو .. مرا یادت می آید ملاحت هستم!اسمم یادت نماند.. خودم چرا..

هنوز صورت گلگونت که موقع درس جواب دان سرخ تر میشد یادم هست..

چه همه ناراحت میشدی وقتی جواب مسئله جبر و مثلثات را که آقای رضوانی دبیر آن بود نمی دانستی..

 چرا خودت را سرزنش میکردی..؟

چقدر وقتی اولین نمرات تک را گرفتی گریه میکردی..

چقدر من و هایده و مریم به تو دلداری میدادیم..تقصیر تو نبود پایه ریاضی ات ضعیف بود.. پایه مهم است!

تو وسط کلاس تخت سوم از ردیف وسط می نشستی.. بیشتر تنها بودی.. آن موقع تازه دفترهایی با جلدهای رنگی وارد بازار شده بودند.. که البته هنوز بیشتر کاغذهاشان مرغوب نبودند.. تو از آن دفتر های لوکس و گران که فقط پولدار تر ها داشتند نداشتی.. اما دفتر های تو هم زیبا بودند..تو دفتر هایت را خودت میدوختی..با مقوای کلفت جعبه ها جلد میکردی و جلد مقوایی را در پوشش مخمل های سرخابی که دختران تالش در دامن های پرچین تن می کنند پنهان میکردی..

دفتر  جبر تو چرخشی سرخابی از زیبایی جامه یک دختر تالش بود..این آقای رضوانی بود که دفتر دست دوخت تو را بالا گرفت و ماهمه دیدیم چه قشنگ است و تو شدی رنگ جلد دفترت...

وقتی مردود شدی به شهر خودت برگشتی تا در دوره شبانه درس بخوانی.. چقدر درس خواندن را دوست داشتی.. نامه هایت با همان خط ساده به هایده می رسید ..در آخرین نامه نوشته بودی: مریم عزیز!می خواستم از قول من از دوستی که اسمش را یادم نمی آید تشکر کنی.. همین که با تو و آن یکی مریم تخت آخر می نشیند.. می دانی هروقت کم میگرفتم و گریه میکردم خیلی دلداریم می داد و آرامم میکرد..

بعد نامه ها قطع شد..مثل آمدنت بیصدا از یاد رفتی.. ده سال بعد از دبیر ستان یک روز از  طی یاد ایام کردن از دبیرستان از هایده پرسیدم: هایده محبوبه.. ج.. یادته..؟

صورت خونسرد و آرام هایده تغییر کرد.. مثل روزی که میخواست جرات کند  خبر  سقوط هواپیمای آزیتا و همسرش  را در ماه عسل بعد از سه سال از کشته شدنشان تازه به من بگوید..

- خبر نداشتی؟

 - چی رو؟- اون دوتا دختر جوان تالش که..

-که؟

- که سوختند...

بریده روزنامه و خاطره سیاه کوتاهی در ذهنم..خاطره که همان موقع بی که بدانم بسیار آزارم داده بود..پیکر سوخته دو دختر جوان در هشتپر پیدا شده بود...ابتدا فکر کردند آن دو موقع درس خواندن خوابشان برده و چراغ نفتی برگشته و خانه..بعد بقایای طناب دور دست یکی از آن دو...شک پلیس.. سایه دو ولگرد جوان که از آنها تقاضای دوستی..به گفته همسایگان  دو دختر  نپذیرفته بودند..کینه جویی از این "نه".. وقتی کسی خانه نبود..و پیداکردن رد آن دو نفر به کمک همسایه ها.. اعدام  و..

 به همین سادگی!به همین سادگی دستهایی که آنقدر نوشتن و ساختن را دوست داشتن بسته و تا حد مرگ زخمی شدند و سوختند..

آن همه شوق برای یادگرفتن.. آنهمه آرزو برای شدن..آن همه...

صورت گلگون و لهجه شیرین محلی تو.. دفتر های مخملی ات..رز مخملی دیده ای نه؟ هشتپر باغچه های پر از گل زیاد دارد..

تو را همیشه یکی از آن رز های مخملی میبینم که نیست اما گلبرگ های     سر خابی اش..لطافت ساده و نجیبش و عطرش در فضا پراکنده است..

گاهی به خودم می گویم باور نکنم ..بهتر که باور نکنم..

آره گاهی فکر میکنم تو هنوز  با آن مقنعه بلند چانه دار مشکی که صورت ریز تو را کوچکتر و شکستنی تر نشان میداد... نشسته ای و مسئله حل میکنی..چشمهای میشی ات از ذکاوتی پنهان برق میزنند .. اگر صدایت کنم.. اول چیز داغ و قشنگی بر صورتت می نشیند .. چیزی برنگ گل سرخ..

این ها را برای تو مینویسم محبوبه !

برای غنچه ای که فرصت کامل شدن و   گل شدن نداشت.. برای یک .. گل سرخ.... 

نظرات ()