محبوبه شب اسم یک گل است .. اما برای من اسم یک عزیز از دست رفته است. نمیدانم راحله یادش هست یا نه قبل از شروع جنگ شهر ها  و آمدن بچه هایی مثل "سحر "که بعد ها دوستمان شد و در نازی آباد تهران زندگی میکرد  و "زینب" که از دزفول می آمد و صدای هواپیماهای جنگی را چنان می شناخت که ماصدای پرنده ها را.. در سال دوم دبیرستان دختری از تالش به مدرسه ما آمد.او سرخ رو .. ساده و خجول بود و با لهجه شیرین روستایی حرف میزد .

او شاگرد اول مدرسه ای بود که از آن آمده بود . در شهر کوچک او رشته ریاضی تدریس نمیشد . اگرچه او در آن مدرسه شاگرد ممتاز بود . اما در درس ریاضی و شیمی و فیزیک در دبیرستان ما ضعیف محسوب میشد .

اما او انسان ضعیفی نبود .. اصلاً چرا بنویسم او؟

محبوبه عزیز می نویسم تو .. مرا یادت می آید ملاحت هستم!اسمم یادت نماند.. خودم چرا..

هنوز صورت گلگونت که موقع درس جواب دان سرخ تر میشد یادم هست..

چه همه ناراحت میشدی وقتی جواب مسئله جبر و مثلثات را که آقای رضوانی دبیر آن بود نمی دانستی..

 چرا خودت را سرزنش میکردی..؟

چقدر وقتی اولین نمرات تک را گرفتی گریه میکردی..

چقدر من و هایده و مریم به تو دلداری میدادیم..تقصیر تو نبود پایه ریاضی ات ضعیف بود.. پایه مهم است!

تو وسط کلاس تخت سوم از ردیف وسط می نشستی.. بیشتر تنها بودی.. آن موقع تازه دفترهایی با جلدهای رنگی وارد بازار شده بودند.. که البته هنوز بیشتر کاغذهاشان مرغوب نبودند.. تو از آن دفتر های لوکس و گران که فقط پولدار تر ها داشتند نداشتی.. اما دفتر های تو هم زیبا بودند..تو دفتر هایت را خودت میدوختی..با مقوای کلفت جعبه ها جلد میکردی و جلد مقوایی را در پوشش مخمل های سرخابی که دختران تالش در دامن های پرچین تن می کنند پنهان میکردی..

دفتر  جبر تو چرخشی سرخابی از زیبایی جامه یک دختر تالش بود..این آقای رضوانی بود که دفتر دست دوخت تو را بالا گرفت و ماهمه دیدیم چه قشنگ است و تو شدی رنگ جلد دفترت...

وقتی مردود شدی به شهر خودت برگشتی تا در دوره شبانه درس بخوانی.. چقدر درس خواندن را دوست داشتی.. نامه هایت با همان خط ساده به هایده می رسید ..در آخرین نامه نوشته بودی: مریم عزیز!می خواستم از قول من از دوستی که اسمش را یادم نمی آید تشکر کنی.. همین که با تو و آن یکی مریم تخت آخر می نشیند.. می دانی هروقت کم میگرفتم و گریه میکردم خیلی دلداریم می داد و آرامم میکرد..

بعد نامه ها قطع شد..مثل آمدنت بیصدا از یاد رفتی.. ده سال بعد از دبیر ستان یک روز از  طی یاد ایام کردن از دبیرستان از هایده پرسیدم: هایده محبوبه.. ج.. یادته..؟

صورت خونسرد و آرام هایده تغییر کرد.. مثل روزی که میخواست جرات کند  خبر  سقوط هواپیمای آزیتا و همسرش  را در ماه عسل بعد از سه سال از کشته شدنشان تازه به من بگوید..

- خبر نداشتی؟

 - چی رو؟- اون دوتا دختر جوان تالش که..

-که؟

- که سوختند...

بریده روزنامه و خاطره سیاه کوتاهی در ذهنم..خاطره که همان موقع بی که بدانم بسیار آزارم داده بود..پیکر سوخته دو دختر جوان در هشتپر پیدا شده بود...ابتدا فکر کردند آن دو موقع درس خواندن خوابشان برده و چراغ نفتی برگشته و خانه..بعد بقایای طناب دور دست یکی از آن دو...شک پلیس.. سایه دو ولگرد جوان که از آنها تقاضای دوستی..به گفته همسایگان  دو دختر  نپذیرفته بودند..کینه جویی از این "نه".. وقتی کسی خانه نبود..و پیداکردن رد آن دو نفر به کمک همسایه ها.. اعدام  و..

 به همین سادگی!به همین سادگی دستهایی که آنقدر نوشتن و ساختن را دوست داشتن بسته و تا حد مرگ زخمی شدند و سوختند..

آن همه شوق برای یادگرفتن.. آنهمه آرزو برای شدن..آن همه...

صورت گلگون و لهجه شیرین محلی تو.. دفتر های مخملی ات..رز مخملی دیده ای نه؟ هشتپر باغچه های پر از گل زیاد دارد..

تو را همیشه یکی از آن رز های مخملی میبینم که نیست اما گلبرگ های     سر خابی اش..لطافت ساده و نجیبش و عطرش در فضا پراکنده است..

گاهی به خودم می گویم باور نکنم ..بهتر که باور نکنم..

آره گاهی فکر میکنم تو هنوز  با آن مقنعه بلند چانه دار مشکی که صورت ریز تو را کوچکتر و شکستنی تر نشان میداد... نشسته ای و مسئله حل میکنی..چشمهای میشی ات از ذکاوتی پنهان برق میزنند .. اگر صدایت کنم.. اول چیز داغ و قشنگی بر صورتت می نشیند .. چیزی برنگ گل سرخ..

این ها را برای تو مینویسم محبوبه !

برای غنچه ای که فرصت کامل شدن و   گل شدن نداشت.. برای یک .. گل سرخ....