برادر عزیزی در فضای مجازی داریم که که دیروز ها با لطفی به انواع عتاب آلوده پست قبلی مارا و البته خود ما رو مورد خطاب قرار دادن..منم که الان دارم این پاسخ..توضیح توجیه..نمی دونم چی رو که براشون می نویسم ( لبخند به لب البته و با کمی شتاب) دقیقا نمی دونم چی باید بگم ..اما می گم: برادر خوبم که هم اسم یکی از دو برادر من هم هستید جهان من دو گانه ای که هر صبح با هر دو وجه اش تاریک و روشن تکرار میشه .این دو وجه از هم جدا نیستن کنار هم اند..در این جهان هم  اون "شربت اندر شربت "مولانا ست و هم اون تلخابی که امثال صادق هدایت در نوشیدنش شراب آغشته به زهر هلاهل اش چنان افراط کردن که تا دم صبح ازل مست شدن و از مستی باز نگشتن..

جهان من در وجه روشنش اینه :

 به پاکی و شیرینی لبخند زلال خواهر زاده کوچولوی منه وقتی یه شیرینی خامه ای و یه لیوان چای عصرانه اشکاشو کم می کنه و دستای ابریشمی کوچولوشو رو صورتم میذاره و ده بار میگه" خیلی خادون ملاخاتو دوش دایم(  ترجمه اش میشه:خیلی خالجون ملاحتو دوس دارم)  

به زیبایی چشمای قشنگ دختر راحله وقتی با کنجکاوی به رنگ آلبالویی دمنوشی که مامانش گذاشته نگاه میکنه و به لطافت قطعاتی که می نویسه و نمی دونم میدونه که اونا شعرن یانه؟

 به زیبایی لبخند آرام دوستی که با شادی به کتابی که دوست داره نگاه میکنه و با هشیاری نه دانش زدگی و داده پردازی از حقیقتی صحبت میکنه که زمانی جانش رو به خاطر اون به خطر انداخته..و از اون ایام چنان یاد ایام میکنه که آدم به اون جوانی ..به اون زخمها..به اون خطرها..به اون دوستان..به اون زیستن..کلی حسودیش میشه..آدم به خودش میگه نشد ماهم جوانی کنیم جونمون رو برا عقیده مون بذاریم کف دست بگیریم رو به آسمون بگیم خدایا ! بفرما!..تو دادی تو بگیر!

به زیبایی یک قطره اشک دزدیده ای که از پشت عینک ته استکانی مادربزرگم  از دست رفته ام جاری می شد وقتی این بیت رو می خوند:

" من از کرشمش ابروی یار می ترسم( به کرشمه میگفت کرشمش!)

من از ستاره دنباله دار می ترسم..

به زیبایی پیشانی بلند پدربزرگم وقتی برای آخرین بار در بخش بوسیدمش و نفسش تنگ بود و گفت دکتر من اومده منو ببینه و به من به سادگی درک کردم مرگ درست پشت نفس های تنگ پدربزرگمه و این آخرین باریه که صورت دوست داشتنیش و چشمهای عسلی و نافذ و صدا نه رودخانه طلایی صداشو میشنوم..

جهان من به زیبایی روح بزرگ برادر کوچکمه..انسانی که یه روز یه پسر کوچولوی سبزه کپل بود که تو تابستان داغ براش براش لالایی میخوندم و حالا از عظمت جهانی حرف میزنه که استیفن هاوکینگز تنها گوشه ای از جلال و بزرگیشو هم نتونسته بیان کنه.. و تازه این جهان در برابر مهربانی و بزرگی برادر کوچولوی من هیچه..

جهان من به زیبایی بلندی سپید و یخ بسته ای که ازش بالا میری و ناگهان در برابر وسعت برفی زیبایی قرار میگیری که از بالا به آسمان یک دست آفتابی میرسه و با هر وزش باد خرده یخ ها مثل گردبادی از  الماس این طرف اون طرف میرن..

 جهان من به زیبایی خواهرمه ..وقتی کوچولو بود و باصدای شکسته و شیرینی شعر میخوند و حالا که مادر شده و با همون صدا اما واضح و بلند برای پسر شیرین و شگفتش لالایی میخونه..جهان من به زیبایی مادرانگی های تمام وقت و بیدریغ خواهر کوچکمه که داره از یه موجود کوچولوی آدمی یک انسان بوجود میاره..و تلاش او آکنده از خنده..دلواپسی..مهربانی شیرینی همدلی و کرور کرور کرور نمی دونم چند کرور  عشق و محبته....

جهان من دوستانم هستن . آدمهایی که روحشون اونقدر زیباست که براحتی میتونی برای زندگی شون از زندگی بگذری.. کسانی که در جمع آدمها انسان باقی موندن..مثل تک درختانی هستند زنده و سبز  در میان یک جنگل درخت خشکیده.. زیبایی شون خالی بودن این جنگل مرده رو نه تنها تحمل پذیر که زیبا میکنه .. کلمات از اولای بچگی با من رفاقت کردن ..رویه ها و سویه هاشونو نشونم دادن اما برا گفتن از دوستان و عظمت و زیبایی شون و واقعا کلماتی ندارم..هیچوقت نداشتم...این  نیمه روشن جهان منه !  

اما این همه جهان من نیست برادرم..

در همین جهان من آدمهایی رو می بینم و دیدم که حاضرن برای مبلغی که نمیشه حتی باهاش یک جلد کتاب ارزشمند خرید خبر و ادعای کذبی رو در مورد جوان جویای کاری بیان کردن که ده سال نتونسته جایی مشغول به کار بشه..

در همین جهان افرادی هم بودن که چون دختر زیبا و نجیبی با شیوه ناسالم رفتاری شون برخورد کرده چنان براش حاشیه سازی کردن که بذاره محل کارشو بره تا بتونه آبروشو نگه داره..) از پدر دختر خواهش کردم بذاره دخترش برگرده من خودم مدافعش خواهم بود ..پدرش گفت: شما همیشه نیستین ازش دفاع کنین فلانی.. هستید؟)

در همین جهان نوزاد سالمی رو در آغوش مادری گذاشتم که دو سال بعد ( در بهترین حالت به علت سوء رفتار ) از بین رفته و تیم بررسی کننده علت مرگ نوزاد می خواسته یقه  چه کسی رو بگیره در اون روستا که..

در همین جهان پسر کوچکی رو مدتی برای بررسی وضع روانی به بخش روانی بیمارستان اطفال  سپردم چون همه می گفتن بچه مشکل داره در حالیکه تیم متخصصین گفتن   مشکل نه از نوجوان دقیقا از محیط اطرافشه و اون سالمه!پدر همین نوجوان که از تحویل کفالت اون به یه پرورشگاه خوددداری کرد وقتی مرد در لحافش به پول 11 سال قبل هشتصد  هزار تومن پول پنهان کرده بود .

 در همین جهان دیدم خواهری با مرد محبوب خواهرش قرار گذاشته بود و البته به اون آدم نرسید اما پیوند خواهر هم..

در همین جهان دیدم که داوری که از توانایی یه ورزشکار خوشش نیومده چطور در حین بازی با تذکر نابجا به اون ورزشکار و آگاهی از شکنندگی روحیش اونو بهم ریخته..داوری که اولین مربی من بوده و بسیار دوستش داشتم و دارم..اون بازیکن هم مربی من بوده و ازو بسیار آموخته بودم و در اون مسابقه در تیم حریف من توپ میزده..

در همین جهان  دیدم کسی که خودش از تمول مالی و البته  غنای فرهنگی بالایی هم برخودار نیست به راحتی به خانمی که در کودکی خودش با فقر بزرگ شده میگه گدا.. میگه بی خانواده !اینها رو میگه و در عین حال خودشو انسانی مهربان و بافرهنگ می دونه..

 من تو بعد زلزله از کسانی شنیدم که با ساختن زندگی خود بر ویرانه زندگی دیگری به جایی رسیدن و به نوایی .. و برام تلخه وقتی میبینم این زلزله داره در زندگی فردی و خانوادگی یک زن یک مرد ..هرکسی هر روز تکرار میشه.. و تازه اینها چیزای بسیار کوچکیه برادرم..بسیار کوچک در برابر چیزهایی دیگر  که میبینم و میدونم نه می تونم و نه می خوام بگم..

"مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید ...پرورده این باغ..نه پرورده خویشم!"

تلخی زبان و روح منو به شیرینی و بزرگی دنیای خودتون ببخشید ....

گفتین جاده تهران شمال..چه اشاره به جایی برادر!اتفاقا من سالهاست  مسافرجاده های مختلفم. وقتی دانشکده میرفتم هم مسافر همین جاده بودم..در دوران دانشکده دو دسته استاد داشتم اساتید دانشگاهی و       اساتید شرمندتا  جاده ای! از همین اساتید جاده ای یاد گرفتم وقتی سر جاده ایستادم به کدوم ماشین و راننده اعتماد کنم و سوار کدوم ماشین نشم. بسیاری از همین افراد داده هایی از جامعه و فرهنگ موجود و هم  فرهنگ ایده آل آموختم که قبلا برام  پیش نیامده بود..جاده تهران شمال به خودی خود یه مسیره برادر با همه چاله چوله هاش ..با هفت تصادفی که در اون  تجربه کردم و سه تا شونم انصافا پر خطر بودن..( تو دوتا ماشین عملا لت و پار شد .خدا پدر مخترع کمربند ایمنی رو بیامرزه!)

قبول دارم که هر آن چه خداوند مهربان و پاک در جهان ما گذاشته مقدر اوست .. مثل آهنی   که فرق بازوی نیرومند و پرتوان حضرت عباس رو با  گلوی نازک علی اصغر رو نمیدونه..

اما نه همه مردم اما حسین بن علی اند نه همه شون این آگاهی رو  دارن تا راهی رو انتخاب کنن که باید زندگیشونه..نه انتخاب دیگران براشون..

من هم از کسی که زندگی دیگران رو با هر وسیله و هر شکل میدزده بیزارم اخوی..اما زبان هرزه درایی شایسته کسی نیست که نیتش اصلاحه به هر رو ..اگر ما ما خاطر شما رو با زهر تلخ حرفامون مسموم کردیم ببخشید ..به قول صادق هدایت:

" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و می تراشد ..این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد ..چون عموما عادت دارند این درد های باور نکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ..مردم برسبیل عقاید جاری و عقاید خودشان آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز  چاره و دوایی برایش پیدانکرده است.."

ها! یادم نبود که شاید صادق برایتان شنیدنی نباشد پس بگذارید از قول حضرت دوست جناب مولانا بگویم:

" دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد..

پس من چگونه گویم کاین درد را..دوا کن.."

پی اس:

از یک طرف آقای سعید آقا برادر شاعرمانادیده مان و پسر عموی رفیق چندساله مان میگوید در جهان نازک و لطیفمان غرقه ایم و از جامعه غافل ..از این ور این یکی برادرمان امیر آقای ارجمند میگوید بیا در کلبه خوبی و نگرشی مولانا وار به جهان نگاه کن ..

این روح بی صاحب سرکش ما هم نشسته این وسط غش غش میخندد و می زند توی کله خودش( اگر بشود برای روح کله ای متصور شد که):

نه در مسجد گذارندم که رندی..

نه در میخانه کین خمار خام است..

میان مسجد و میخانه راهیست..

غریبم..عاشقم..این ره کدام است؟