در همین و همون لحظه ای که دارم یکی از روش های تحلیل گفتمان  را می نویسم و توی کتاب شیرجه رفته ام با مخ .. یهو رادین می اید و تند تند تند می گوید  : خادون !خادون! اوتوش بوژرگ!( ترجمه: خالجون! خالجون !برویم اتوبوس بزرگ بکشیم..) و می افزاید : ما.. ماشون!( مادر جون هم تویش نشسته باشد .. منظور مامان خودم است که اولین بار یک اوتوبوس بزرگ برای رادین کشید و تویش همه اعضای خانواده را کشید و ما را گرفتار کرد.. با این پیکاسوی کوچولو!)

من اوتوبوس های رادین را بی چرخ میکشم .. چون دوست دارد خودش برایشان چرخ بگذارد..

 برایش چشم چشم دو ابروی بی صورت می کشم تا خودش برایش شی تمبه( شکمبه) بگذارد و شو ..ات( صو رت) هم خودش بکشد .

من در این لحظه بین دو گفتمان قرار دارم. گفتمان مادرم و گفتمان رادین.

 می دانم که نقاشی مادرم چه معنا دارد. او دوست دارد همیشه همه اعضای خانواده اش با هم  یا بهتر بگویم دور و بر و با او باشند.

اما من با هم بودن را در وابسته بودن نمی بینم بلکه در دلبسته بودن می شناسم.در زندگی ام بار ها ناچار شدم شکل دوست داشتنم را تغییر بدهم تا کسی کسانی که دوستشان دارم بتوانند رها تر شاد تر خوشبخت تر و خودشان تر باشند.تردیدو مخالفتم را حتی با انتخاب هایشان تا حد زیادی پنهان کنم( نه این که دو رو باشم نه.. خواستم را بر آنها تحمیل نکنم)

 دوست داشتن برای من ضمانتی برای تنها نبودن نیست.. برعکس آدمی در دوست داشتن و عاشق بودن هم گاه بسیار تنهاست..

گاهی که می تواند شامل 90 درصد اوقات بشود!

و تازه به قول سهراب :

و فکر کن چقدر تنهاست

اگر که ماهی کوچک..

اسیر آبی دریای بیکران...

گاهی ناچاری از دور و تنها کمکت را به کسی برسانی بی که حتی بداند ..تا مبادا در قبال تو احساس مسئولیت کندو یا.. وقتی کسی را واقعاً دوست داری  سعادت او بر خودخواهی های خودت و آرزو هایت ارجحیت دارد.. و این چیزیست که تعداد کمی از مردم می آموزندش.. این که دوست بدارند بی که آرزو و خواست دوست داشته شدن کنند .

آیا من توانسته ام دیگران را اینجوری دوست بدارم؟

نمی دانم اما پریروز که در نشست گروه های کوهنوردی به جای یکی از دوستان کوهنوردم  حاضر شدم بعد پایان جلسه پسر کوچک ریز جثه و لاغری  با عینک  نسبتاً ضخیم   و صورت بسیار ساده و مهربانی و البته بسیار قد بلند تر از من جلو آمد و گفت منو می شناسین خانوم فلانی؟

( من مرض فراموش نکردن دارم..اما حتی این مرض هم باعث نمیشود تمام هارد حافظه ام کار کند..)

گفتم: قیافه شما خیلی آشناست پسرم اما نمی تونم بیاد بیارم کجا..هر چه هست بیشتر از ده ساله..

-بذارین یادتون بیارم شما به من یه هدیه دادین.. یادتون میاد چی؟

-یه کتاب نقاشی..  من پسر.... و نام پدرش را گفت..ناگهان زمان 18 سال عقب رفت و من پسر کوچولوی 7 ساله ای را جلوی خودم دیدم که قدش به زحمت به زانویم می رسید ..بر پلی از زمان ایستاده .. خودم را در کتابی پر از کتاب جلوی خانم و آقایی دیدم که دارم دو کتاب نقاشی کوچک را برایش امضاء میکردم.. برای کامبیز کوچولوی بزرگ!(؟ آیا جمله  دقیقاً این بود؟)

با دستم توی هوا قد  یه ذره کامبیز کوچک را  با بهت نشان دادم.. :" خدایا! تو این قدی بودی!"چی خوندی؟چی می کنی؟ مادر و پدر خوبن؟

- من مکانیک خوندم.. تمام کردم..و..و.. و..

( شب و بعد اتمام جلسه در تنهایی از پارکی کنار محل کار سابقم رد شدم.. نه نعره و رجز اول شب جوانهای سرگردان آن پارک.. نه شکستن یک شیشه..نه پاشیدن خون به دیوارک کیوسکی که ظاهراً باید نگهبانی در آن می بود و نبود.. نه حال غیر عادی آن آدمهای سرگردان که می توانست ناشی از

 نرسیدن" مواد "باشد.. نه این که آن خاطره مرا  به چه خاطرات تلخ و شیرینی برگرداند.. هیچکدام مانع نشد این شادی را به تمامی حس کنم که آن پسر کوچولو  با گرفتن آن کتاب نقاشی احساس عزت نفس و عظمت و گرانقدر بودن کرده بود..و کرامت انسانی کوچولویش تقویت شده بود..یادم رفت از او بپرسم آیا هنوز با نرم افزار نقاشی کامپیو تر بهتر از بقیه ( چنان که در کودکی بود) کار میکند..آیا هنوز کتابخانه پدرش آن همه کتاب دارد؟ آیا مادرش هنوز همانجور آرام لبخند می زند و همانجور تند سیگار می کشد؟آیا هنوز به همان عقاید سخت معتقدند که مرا با انها کاری نیست؟آیا هنوز در همان خانه کوچک زندگی میکنند؟

دانستم من آن پسر کوچولوی نقاش را مثل خاله ای که احتمالاً نداشته دوست داشته ام..ولو به قدر صفحات کم و اندازه ناقابل آن کتاب نقاشی..

دانستن این که از خاطرات خوب کودکی یک انسان هستم به من فهماند دست کم بعضی وقت ها ..نه همیشه .. بعضی وقتها دوست داشتن را بلد بوده ام..زیاد نه.. فقط بعضی وقت ها!