پول خوبی ها...

لابد می پرسین این چه صیغه ای یه؟

خب راستش ..همه زندگی عطر عرق بید مشک و گلاب و طعم

نقل بادومی نمیده...جاهاییش تلخ تر از شوکرانی یه که جناب

 سقراط جان به یه ضرب  سر کشید و تازه اونو گوارا تر از  اراجیف

مردم هم عصر خودش یافت...

 منم چیز های ناگوار زیاد سر کشیده ام .. سوای شربت ضد

سرفه در بچگی حرفهایی بوده که به خاطر کله شقی هام یا حتی

درستی و یا حمایت کردن از کسی.. کسانی نوش جان کردم..

( یه بار همراه  یه بیمارم..( همسرش که یه مرد عصبانی و

خطر ناک بود)خواست نوزاد دختر اونو بگیره و ببره سر به نیست

کنه..وقتی بهش ندادم .. و خدا! دقیقآً هر آنچه در ذهن و دهنش

بود بهم ..( من که ککم نگزید! قصه اش درازه ..بعداً میگم..)

 بدتر از اونش هم شنیدم( یه وقتایی دردم هم اومده..من که

سنگ نیستم خب!.. اما نه مثل اون روز..)

 اون روز دقیقآً ساعت 4:30 دقیقه عصر جمعه 10 شهریور 1379

بود.. من وسط دو دوستم رو نیمکتی کناره پارک شهر نزدیک

رودخونه آلوده کنار پارک نشسته بودم..

دو دوستم سر من بحث میکردن یکی بزرگتر بود و مادر 4 فرزند و

یکی یکسال از خودم بزرگتر.

بالاخره دوست بزرگتر  خسته شد و به دوست جوانتر گفت:" پس

خوبی های ملاحت چی؟"

 من اون روز اونقدر حالم گرفته بود که برای خودم سوم شخص

 مفرد بودم..تقریباً چند ثانیه طول کشید تا بفهمم این شخصی

 که دوستام سرش دعوا میکنن خودم هستم..  انگاری ته چاه

 عمیقی بودم و اونا بالای اون چاه باهم سر من دعوا میکردن و

من.. فقط از دور صداهاشونو می شنیدم..

در جواب دوست بزرگترم که گفت "ملاحت چی..؟"دوست

جوانتر (حتی الانم میتونم بیاد بیارم) شانه ای به بی تفاوتی در

هوای آخر تابستان پارک تکوند و بعد سالها دوستی با

خونسردی گفت:" خب .. پول خوبی هاشو میدم.."

حالا هر جوری.. پاشدم..و با دوست بزرگترم راه افتادیم.. دوستم

یک بار برگشت و به عقب نگاه کرد.. من اما نه.. با این که

می دونستم.. شاید دیگه هرگز نتونم اون دوست سابق رو

ببینم..یادمه دوستم بهم با صدای مهربان و مادرانه اش دلداری

میداد.. دقیقاً نمیدونم چه می گفت .. درک نمیکردم.. عین

آدمایی که تازه تصادف کردن و هنوز گرم ان و نمیدونن چه بلایی

سرشون اومده اما درد دارن و گیج ان..

الان ده سال از اون ناسزا میگذره و برای من تبدیل به یه خاطره..

یه اندرز شده.. میتونم بیادش بیارم بی که بشکنم و احساس بد

چاقو خوردن از پشت اونم از یه رفیق ..داشته باشم.

 بعد این ناسزا من کمی.. فقط کمی بزرگتر شدم و یاد گرفتم

کسانی هستن که ممکنه برای کمک بهشون تمام تلاشتون رو

بکنین و از قلبتون .. فهم یا توانایی هایی دیگه تون که مجاز به

کاربردشون هستید بذارین.. اما دست آخر شانه ای تکان بدن

که".. خب که چی؟"

سه تا راه دارین:

1. بشکنین و دیگه به هیچکی کمک نکنین..( یه عالم آدم

میشناسم اینجوری ان!)

2.به راهتون با فراموش کردین این خاطره تلخ ادامه بدین!( گلی به جمال چغندر!من که نمی تونم!)

3.با چشمهایی به اندازه قلبتون باز کمک کنین و اگر هم ناچارین

گاهی چشم بسته مثل ابر بیدریغ ببخشین..یادتون نره ممکنه

بعضی بخوان پول خوبی هاتونو بپردازن ها! 

 دست کم در خودتون طاقت و احتمال شنیدن چنین ناسزایی رو

بوجود بیارین..

 من راه سوم رو انتخاب کردم.. شما چی؟