صبح روز سفر برای آخرین بار لیست وسایل بردنی رو چک کردم و با یه جفت کتانی بزرگ به دو رفتم تا محل خرید تیم و عوض کردم و با ماشین دربستی برگشتم و یه عدد ابر ساک و یه ساک گنده رو بار زدم و  به پیوست دعای مامان و مراسم قرآن رد کنون و کاسه آب دربست رفتم محل اعزام تیم..( راننده پرسید ورزشکارید خانوم؟- بله؟- ورزشکارید؟( گفتیم لابد شمایل ساک ورزشی ایشونو ..- بله به خاطر ساک می فرمایید؟- نه اونجوری که از رو زنجیر بند وسط کوچه پریدین معلوم بود..( من کی یاد میگیرم که عین خانوم ها از کنار موانع رد بشم نه جفت پا از روشون بپرم؟مدتی برا این کار تمرین کردم.. ولی گمانم چون دیر شده بود و استرس داشتم طبق معمول یادم رفت!)

به هر حال رسیدیم به مقر پشتیبانی. حرص و جوش خوران با مریم یکی از همبازی هامنتظر مینا کاپیتان تیم شدیم ه عین بنده درگیر امتحانات میان ترم ارشده و بالاخره هم قالمون گذاشت و در دقیقه 90 زنگ زد که نمیاد(جزاک الله خیرا!)( پس ما آدم نبودیم سه بار یه امتحانو تعویض زمان کردیم؟)خلاصه ترسان و لرزان موضوع و به سرپرست و سپس به مربی گفتیم و بعد یاعلی..مراسم قرآن رد کنون را بنده و قرآن کوچیک سبز انجام دادیم و تا حدودی خوش و خرم ( چون کاپیتان ما مهاجم با تجربه ای بود و نبودش واقعا فقدان بزرگی بود)انجام دادیم و رفتیم به سوی خزر آباد...باغ های زیبای پرتقال در بسیاری شهر های سر راه هنوز سبز  بودند و چراغ های روشن پرتقال عین آذین شب های عید و عروسی روشون سو سو میزدن..

درست در همین زمان برف داشت تهرانو تو لباس سپید عروسی زیبا و از دود و سیاهی عاری میکرد..شب به خزر آباد رسیدیم و خوابگاه نه چندان خوشایندی که بیشتر تابستانه به نظر میرسید و کاشی های سفیدش یخ به جون آدم مینداخت رو تحویلمون دادن هشتا تو یه خونه دو خوابه و 7 تا یه جای دیگه..از پذیرایی گرم و مهربون مازنی ها چیزی در نگهبان خوابگاه که ادعا  میکرد تمام قاشقا رو میشمره و تحویلمون میده.. چیزی نبود.. اما نون و  کباب کوبیده گرم سلف کمی حالمونو بهتر کرد.. بلافاصله بعد برگشت به خونه تهویه مطبوعو روشن کردیم(رادیاتورای کم سو که کاری نمیکردن..) من از سرپرست خواستم با اعضای جدید تیم و دونفر تیم شطرنج باشم تا عمل همجوشی اعضا رو تشدید کنم( خب رفقا مون فوری پریدن تو یه خونه و قرقر هم کردن که چرا من جای مربی باهاشون تو یه خونه نیستم.. من ضمن عذرخواهی گفتم لازمه یکی باشه که زبون درازش از خجالت و کم حرفی اعضاء جدید کم کنه..( امکانات اصلاً با مسابقات شمال کشور سمنان قابل قیاس نبود)اما مگه برای این که به انسان خوش بگذره تنها امکانات لازمه؟  به هر رو چهار نفر رو تختا و چهار  نفر رو  زمین  امر شریف خسبیدن رو آغاز کردیم و چنین بود شب اول..