شاید باید ادامه خاطراتمو می نوشتم. اما ناگهان توی خوندن بحثی بین توکا نیستانی و یه مخاطب ناشناس درباره تخصص در کامنت ها ی وبلاگش یاد کار اصلی خودم افتادم که دیگه 10 ساله باهاش کار نمیکنم. اما هنوز مشاوره انجام میدم .من در اصل کارشناس مامایی هستم.دوسال تو بخش زایمان و 4 سال تو تسهیلات زایمانی که یه جور درمانگاهه کار میکردم  و درتولد بیشتر از دویست نوزاد به مادرشون کمک کردم .

تا اونجا که اطلاع دارم تا 5 سالگی اکثر نوزادا زنده و سالم بودن.( بررسی علل مرگ زیر 5 سال یکی دیگه از وظایف ما بود و ما با همین ابزار از سلامت نوزادانمون باخبر میشدیم).ده سال بعد خیلی هاشون هنوز زنده و سالم بودن.من عکسای اون کوچولوها رو تا وقتی به مدرسه  راهنمایی هم رفتن دیدم.( اینقدر آدم ذوق میکنه!) البته من بچه های دیگه ای هم دارم.دخترها و پسرهای جونی که خاله یا مامانشونم کم نیستن.بماند که پسر کوچولوی ماه خواهرم به من هم مثل مادر خودش میگه:"مامان!"( اینقدر خوشگل میگه!)

اما یکی شون زیر شش ماهگی توسط پدرش کشته شد و این چیزی یه که نمیتونم فراموش کنم.ماجراش هنوز آزارم میده.

موضوع این بود که از یه روستا که نام نمیبرم مردی همسرشو که از خانمهای تحت مراقبت ما بود به مرکز آورد.قبلاًبهش اعلام کرده بودیم که این خانوم باید توسط متخصص بچه شو بدنیا بیاره .اما اون همسرشو عمداً دیر آورد و در بدو ورود اعلام کردد چون بچه اش دختره نمی خواد براش بیشتر خرج کنه و اونو به بیمارستان نمیبره.رفتیم تو فاز استرس که مایه کار اصلی پرستارا و ماماهاست.

آمبولانسو دکتر جان !برده بود نمیدونستیم کجا.( بعدها فهمیدیم!بماند!)بیمارو به اطاق زایمان بردیم و در حین انجام کارها دعاکنان بهش رسیدگی کردیم.(بیمار در حال زایمان رو نمیشه با ماشین فرستاد .تو سه ساعتی که ما دق فرمودیم نوزاد سالم اما به دشواری بدنیا اومد.خودم عامل تولدش بودم وقتی بدنیا اومد خیس عرق بودم ودلم سیصد تا میزد.

به هرحال نوزاد سالم بود.مادر هم.( چی خیال کردین قربان؟ما مدرک مونو الکی نگرفتیم که!اون موقع مارو میکشتن بهمون مدرک میدادن!)زنگ زدیم از 15 کیلومتری اونجا تو یه درمانگاه دیگه پزشک بنده خدای کشیک اون درمانگاه اومد نوزادو ویزیت کرد  و برگشت سر کشیکش .خدا عزیزاشو براش نگه داره.اونقدر مسئول و مهربون  بود که خدامیدونه.( حالا اگه تو این فاصله یه بیمار قلبی یا تصادفی به همون مرکز می اومد چی میشد؟هیچی!اشهد ان لا اله الا الله!) 

صبح فردا پدر بچه که بعد از فرستادن مادرش به بخش ناپدید شده بود ناگهان ظاهر شد .و با کلماتی نه چندان دل انگیز خواستار ترخیص همسر و نوزاد شد . صبوری کردیم و گفتیم زایمان اینجا رایگانه اما باید صبر کنه که پزشک مسئول مرکز تا ساعت  9 اجازه ترخیص نوزادو بده..که مرد عین گلوله توپ ترکید و اعمال زیرو به جا آورد:

1. هرچی فحش بلد بود به من داد.(مسئول درمانگاه مامایی  بودم آخه!)

2.گفت مردن و موندن این بچه براش فرقی نمیکنه پس بچه رو میبره.

3.وقتی دید من به آرامی شانه ای تو هوا تکوندم ( چون خونسرد تر از اون بودم که برام اون اراجیف فرقی بکنه)و گفتم:" من مسئولم پس یا با اجازه من نوزادو میببری یا ریس مرکز."( همچنین گفتم این مزخرفاتی هم که گفتی به خودت گفتی برا من اصلاً مهم نیست. من مسئول جان مریضم هستم.)برگه ولادت بچه رو پاره کرد.و از دهنش پرید که این بچه بمیره بمونه براش مهم نیست.

از اینجا من هم عصبانی شدم. نگهبانو صدازدم و گفتم زنگ میزنی یا خودم زنگ بزنم به پلیس؟( وقتی گفت بچه دختره بمیره دلم میخواست خفه اش کنم!)

مرد جا نزد خواست بیاد تو و زن و بچه رو به زور ببره که متوجه منی شد که تمام قدر جلوی در واستاده بودمو تو صورتش زل زده بودم.گفت:اصلاً می خوام بچه مو بکشم به توچه؟برو کنار. همچین میزنمت که..

منم از رو نرفتم با همون خونسردی گفتم: کسی زاده نشده دس رو من بلند کنه.قبل از این که دستتو بلند کنی فکر کن کی باید دستتو گچ بگیره چون جوری  میشکنمش که بره تو گچ.

(راستش به عمرم یادم نیست کسی رو زده باشم.حتی قبل از مدرسه وقتی با داداش بزرگم دعوا میکردیم چون قلقلکی بود اونقدر قلقلکش میدادم نفسش در نیاد.اونم بیچاره هم آراومتر بود هم لاغر تر کوتاه می اومد.اما اون لحظه از وقتهایی بود که اجازه دادم تمام آتش هایی که توی من زندانی ان آزاد بشن و بالا بیان..به همه جهنم زندانی توی خودم احتیاج داشتم..حالا حس میکردم آتشی ام که فقط منتظره یه سوختبار کوچکه و به آخر هیچی فکر نمیکنه..جز سوزاندن..)

نمیدونم مرد چی دید اما یه قدم عقب رفت و نگهبان اونو گرفت و در حالی که سعی میکرد آرومش کنه بردش اون ور حیاط.ربع ساعت بعد دکتر جان! مسئول مفقودمون هم پیدا شد.( حالا کی بهش خبر داده بود که زودتر از وقت موعود رسیده بود هم بماند.)

دکتر نوزاد و مادرو ترخیص کرد و در جواب اظهار نگرانی من در قبال نوزاد سر کچلشو خاروندو  دستی به عینک اش زد و گفت:" نگران نباش فلانی.. این مردک قاطیه دیگه..من چه میدونم؟ میگن موجیه..الان این حرفا رو میزنه..بعداً ..- ولی دکتر اونجور که فهمیدم بچه اول اینا که دختره و الان 6 سالشه پیش داییش داره بزرگ میشه..این مرده هم تهدید میکنه مردن و موندن بچه براش فرقی نمیکنه..

الکی میگه.. تو ول کن بابا جان ...

سه سال بعد با آیدا و دوستان تنظیم خانواده داشتیم علت مرگ دو نوزادو بررسی میکردیم.

-آیدا !این نوزاد بله علت تعلل در رسوندن به مرکز درمانی مرده؟

-آره قبل از موعد بدنیا اومده اما عجیبه که تو خونه نگهش داشتن و نیاوردن اینجا.مادرش هم نذاشتن بیاد. بهورز تو پیگیری خانه به خانه فهمیده.

-یعنی با نارسایی بدنیا اومده؟

 - نه..مادره خواهش کرده.. اما پدره نذاشته 4 ساعت بعد زایمان مرده..

- بچه قبلی شون چی؟-

-گفتن سرطان داشته..در 4 ماهگی مرده اما تو درمانگاههای اطراف هیچ پزشکی ثبت این موردو نداره..

-پس از کجا تشخیص دادن؟

-مدتی مریض بوده؟

- نه.. مرگ ناگهانی سالم تا 4 ماهگی و بعد مرگ ناگهانی..بهورز از قول مادرمیگه پدر کودکو با پرت کردن و خونریزی داخلی از بین برده

.. اسم مادرو خوندم و ناگهان از جام پریدم:" این بچه من بود!

فردا با تیم بررسی مرگ به همون روستا رفتیم و جزییات رو با دقت در آوردیم.مادر به خاطر حضور مادر شوهری که هر لحظه اطرافش بود  اولا چیز زیادی نگفت. اما همین که اون رفت گفت:"این بچه رو هم مثه قبلی چون دختر بود کشته.. یه دعا نویس بهش گفته بچه هات تا 7 تا دختر میشن بعد خدا بهت یه پسر میده.. اونم گفته هر چی دختر بشه میکشم..دختر بزرگم هم از 40 روزگی تا حالا پیش داییش فرستادم..

- میخوای چیکار کنی؟- طلاقم که نمیده..فرار میکنم.خونه مادرم.نمیخوام بچه هام بمیرن.

در جاده به همسایه ها برخوردیم اونا هم قصه دعانویس و تنفر مرد از نوزاد دختر و مرگ ناگهانی دو نوزاد خبر داشن ..اما نمی خواستن به خاطر دو نوزاد که هنوز اسم نداشتن اسم خودشونو خراب کنن..اونا جزییات بیشتری از مرگ دونوزاد به ما گفتن و تنها زخم مونو عمیق کردن.. ماکه هیچ اهرم جرایی نداشتیم..

اون زن بالاخره از اون خونه رفت. اون مرد هم با دختری ازدواج کرد که براش یه پسر بدنیا آورد.. اما دوتا انسان کوچولو از یه زندگی که حقشون بود به خاطر دختربودن محروم شدن...( هزار و چهارصد سال قبل این کارو میکردن.. نه؟!)