دیروز یکی از دوستان قدیم عزیزم رو برده بودم دانشکده یکی از دوستان جدیدتر عزیز که اونجا بتونن از مطالبی که مورد نیازشون بود استفاده کنن.

دوست جدیدتر با خوشرویی و مهربانی ای که البته ازش بعید نبود ..ما رو پذیرفتن و کمکها و راهنمایی هایی رسوندن که بی شک بدون اونها ما روز تقریباًبی فایده ای داشتیم.

چون دوست جدیدم داشتند از شوخ طبعی ای  محترمانه خودشون در حین آشنا کردن ما با رییس کتابخانه سود می جستند.. من با خودم فکر کردم مبادا دوست قدیمی من فکر کنن ایشون کمتر از اون تعاریفی هستند که من قبلاً درباره شون بیان کردم... هستند.

دوست قدیمی من اما  بعداًتوضیح جالبی دادن.. گفتن به نظرشون رفتار دوستم نه تنها ناسنجیده نیامد بلکه دال بر مهربانی و خوشرویی شون بود. در ضمن گفت آدم وقتی برای هر علتی مدتی طولانی به سرزمین های دیگه میره بسیاری از چیزها در نظرش معنایی دیگه و بزرگتر و بهتر پیدا میکنن.آدمی کمی راحت تر و در عین حال عمیق تر و باز تر به جهان نگاه می کنه و اینها البته خیال منو آسوده کرد.

 اونوقت به خودم گفتم:" نگران دیگران.. درباره کسانی که اونا بزرگ و با ارزش میدونی نباش.. اگر تو در شناخت آدمهای با اشتباه نکرده باشی .. ارزش هر انسان با ارزشی بالاخره معلوم میشه.چه ترس از قضاوت بقیه؟"

 اما بشنوین از دوست جدید تر که غروب وقتی به خونه ام بر گشتم زنگ زدم تا از راهنمایی شون تشکر کنم که: اوه اوه..!

سلام و علیک تمام نشده دوست جدید ترم ازم پرسیدن که چرا فکر کردم که ایشون حتی کمی در رفتار خودشون محق و سنجیده نبودن آیا رفتار شون ناشایست بوده.. آیا نه این که..و...و...

سرتون رو درد نیارم.. من  تحت دعوای کمی تا قسمتی مفصلی قرار گرفتم... که چرا در حین گفتار دوستم جمله ای رو ( گیرم نابجا)برای جلوگیری از سوء تفاهم کوچولویی که در اصل  به وجود نیامده بیان کردم.. .

 راستش تمام شوق کودکانه ای که برای تشکر از این یکی دوستم داشتم از بین رفت و خودم دیگه تا باقی شب نتونستم کلی کار واجب رو انجام بدم..

 برای همین اتفاق ساده کوچک کلی چیز از ذهنم گذشت..

یکی این که چرا ذهن منی که تو یه شهر کوچک زندگی میکنم اینقدر فکرم کمتر از مردم جاهای بزرگتر ساده تره یا کمتر میبینه و احتمالاً  پیچیدگی های زندگی مدرن رو تو این سن و سال پیرانه سری.. کمتر میبینه!

دوم این که به قول شازده کوچولو چرا اینقدر:" زبان منشاء سوء تفاهم هاست؟"

دیگه این که چرا بعضی از کسایی که اینقدر برای ماعزیز ان چاشنی هر اندرز خودشون اونقدر خشم یا ناخشنودی (یا هر حس دیگه ای که اسمشو بلد نیستم  )می کنن که آدم از اون اندرز..لحن ناخوشایند تحقیر رو بشنوه..؟

بعد دیگه این که چرا ما .. من .. خودمو میگم هنوز اینقدر بزرگ نشدم که بتونم از یه اندرز لحن بدشو جدا کنم و معنای مفیدشو با خودم داشته باشم..؟

چرا من هنوز نه" وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم؟"

چرا آدم وقتی چریحه دار میشه با قلبش به اندرزها گوش میده نه با منطقش؟

 نمیدونم ایراد کار از کجاست؟به هر حال روزمو با یه همه حس ناخوشایند و این سر ماخوردگی ناجور شروع کردم و .. بگذریم..بگذریم که اینا دربرابر چیزهای زیادی که هر روز باهاشون  سرو کله میزنیم ..کم و کوچیکه..

به قول یه شاعری که راحله این شعرشو تو دبیرستان برام می نوشت

" می توانستی ای کاش در روح من بنگری..

 زان پیش که زمان دیوار سوء تفاهم را فرو ریزد

با لرزش.. نسیمی.."