چه کسانی را بر شانه خودمان می نشانیم؟

واسه این باید براتون دوتا خاطره بگم!

 وقتی من 16 سالم بود میلاد تقریباً 3 ساله بود( میلاد همون برادر کوچولوی نازنینمه!). من خواهر بزرگ بودم و اون برادر کوچولوی دوست داشتنی.این حس اونقدر خوب بود که با من برای بقیه عمرم باقی موند. خیلی از دوستان خوبم که آقا هستن برام یه جورایی میلادن یا اون یکی برادرم.

 یه روز می خواستم دنیا رو از بالا بهش نشون بدم اما هنوز کوچک تر اون بود که ریسک کنم لب پنجره یا رو شاخه درختابنشونمش.. و اسه همین همین نشوندمش رو شونه هام..پاهای کوچولو و تپلش رو شونه هام آویزون شد.منم با دستام از پشت نگهش داشته بودم نیفته.. اولش خوشحال بود اما بعد یهو انگار از اون بالا به پایین نگاه کرد و سرش گیج رفت و ترسید..!

 خیلی بوینده خوایی!( ترجمه اش میشه: خیلی بلنده خواهری!)می تایسم !( می ترسم . چون میلاد تا مدت ها حرف "ر" و به خاطر دندوناش "ی" تلفظ میکرد! )

یه لحظه حس غریبی پیدا کردم. قد بلندم توی بازی و مسابقه دو و سر صف همیشه خوب بود اما موقع امتحان واسه این که فکر نکنن به کسی نگاه میکنم قوز میکردم و اغلب هم تخت آخر می نشستم و یکی دوبار تخت آخر نشینی باعث شده بود بعضی معلما فکر کنن شاگرد تنبلم که به تخت آخر مایلم. نه این که می خوام مزاحم دیدن تخته سیاه توسط دوستام نشم..

اما این بار قدنسبتاًبلندم  حس خوشایندی داشت .. حس کردم درخت بلندی هستم با شاخه های سبز و پسر کوچولویی برای اولین بار از بالا شاخه هام بدنیا نگاه میکنه( من خودم هم زیاد از درختا بالا میرفتم و حس میکردم درخت کشتی پرنده ای یه.. که دارم باهاش تاب خوران به آسمان میرم..) که یهو همه چی تاریک شد.. ده تا انگشت کوچولوی یه محکم جلوی چشامو گرفته بودن.. -ا.. میلاد چشامو نگیر..- می افتم خوایییییی!( می افتی خواهری!)

-نه!اگه من جایی رو نبینم هر دوتایی می افتیم!سرمو بگیر!..

بالاخره دستاشو جایی از کله ام گذاشت که نه موهامو بکشه و نه چشامو ببنده و اینجوری چند دوری در حالیکه هم ترسیده بود و هم خوشحال حیاطو دور زدیم..

خاطره دوم مال همون دوتا آدمه یعنی برادر کوچیکم و من . منتها مال اون دختر 16 ساله شد یه آدم 39 ساله و پسر کوچولوی 3 ساله هم 23 سال بزرگتر شد و شد یه آقای بیست و شیش ساله..

با میلاد زمستون پارسال رفتیم کوه..( ماجراش طولانی یه . فقط همینو بگم که من در سن شریف 38 سالگی و علی رغم ترس از ارتفاع تازه گفتم بسم الله و با برادر کوچکم و به تشویقش رفتم کوه و خیلی زود هم مشتری شدم!)داشتیم از یه گردنه نسبتاًباریک و یه خورده هم لغزنده( چون برف زیادی باریده و همه جا رو پوشونده بود و باد سرد یاحالی هم می وزید!) رد میشدیم برادرم که خودش سر پرست برنامه بود طنابی از گردنه رد کرده و با چوبدستش برای ایمنی بیشتر در اونجا با یکی از دوستان کوهیار وایستاده بود تا نفرات بی خطر رد شدن..منم رد شدم و برادر کوچیکم آهسته گفت:" برو ملاحت! خوبه 1 به پایین نگاه نکن!"منم ای .. با کمی تا قسمتی ترس اما در عین حال خوشحالی از گردنه رد شدم.وقتی در اولین ایستگاه بعدی برای استراحت و نهار توقف کردیم و غذاهامونو گرم میکردیم. یهو یاد همون خاطره افتادم و خندم گرفت.وقتی دوستانمون پرسیدن موضوعو براشون تعریف کردم.و گفتم خیلی خوشحالم که پسر کوچولویی که یه روزی بلند ترین تپه ای که روش نشسته بود شونه های من بود.. حالا رو ی کوه بلند ایستاده و منو هم که از ارتفاع میترسم با خودش آورده...کسی که بهش در حیاط امن خونه ام گفتم نترس حالا روی قله کوه به من دلگرمی میده که نترسم..حس خوشایندی یه!حالا روی صحبتم با شماست دوستان!

همه ما تو زندگی جاهایی بر شانه فکر و تمدن و فرهنگ دیگرانی قبل از خودمون نشستیم تا تونستیم بیشتر ببینیم و بلند تر.. این یه رسمه!

یادمون باشه کی ها رو رو شونه هامون می نشونیم.

همه کسانی که روی شونه هام نشوندم به نازنینی برادر کوچکم نبودن.. خیلی ها بعداً برای بقیه پرتگاه شدن.. خودمونیم منم اگه بالی نداشتم موقع پرت شدن از ورطه ای که اونا برام درست کرده بودن ممکن بود چنان دست و پام بشکنه که همه عمر روحم زمینگیر بشه.. اما خداوند برای عبور از دره ها به ما بال هم داده..( گیریم خیلی وقتا یادمون میره که بال داریم!)

حواستون باشه کی ها رو رو شونه هاتون می شونین!