١

عصر ها اغلب پیاده دو خیابان محل پیاده شدن از سرویس تا خونه رو طی میکنم و از دیوار کنار زمین بایری رد میشم که به خاطر درختان فراوانی که توش زندگی میکنن میتونسته روز گاری باغ زیبایی باشه..امروز صبح از توی تاکسی به شاخه های کم برگ ( زمستون هنوز کاملاً به رشت نیومده)و انگار خسته شو دیدم و به خودم گفتم :" چقدر وقتی درختا برگ و بار دارن بلند تر و انبوه تر و عمیق تر به نظر میان.."

و آدمها هم اینجورن ..وقتی دارای صفات خوب.. انرزی.. سود رساندن به دیگران هستن قویتر بلند تر زیبا تر و خوبتر به نظر میان.صفات بد حتی زیبایی های آدمو تحت شعاع قرار میده .. کوچک که بودم تو مجله امید ایران قدیمی خاله جان عکسی از زن زیبایی با موهای سیاه و چشمهای آبی دیدم که می تونست زیبا باشه.. اما حسی مثل نفرت و خشم اونو ترسناک کرده بود..ایشون برای درمان در بخشی بستری شده بود قبل از اون که فرصت کنه از حسادت دخترشو به خاطر زیبایی و شباهت به خودش بکشه..!)

در عوض همون موقعها..( هنوز مدرسه نمیرفتم )در خیابان یه روز عصر دختر جوان و ساده ای رو دیدم که برخلاف بسیاری خانوم ها موهای کوتاهشو با یه تل ساده جمع کرده بود و با یه بغل کتاب از خیابان رد میشد. با تعجب به مادرم گفتم: مامان !چرا این دختر اینجوری بود؟

مادرم گفت :چه جوری؟

-صورتش قشنگ نبود ها .. یعنی بود ولی یه جور خاصی بود.!

 مادرم گفت:" تو هم متوجه شدی؟صورتش خوشگل خوشگل نبود اما معصوم بود!

امروز کلمه معصوم برای من همون زنگو نداره همون آهنگ قشنگی که اولین بار از دهن مادرم شنیدم یا اولین بار بهش دقت کردم.. اما سایه محوی از زیبایی غریب و آرام اون دختر تو خاطرم مونده.. دلم برای اونجور زیبایی تنگه

نمیدونم از کی .. جایی خونده بودم:"زیبایی نوری است که از درون به صورت آدمی می تابد.."

(یادم رفت بنویسم این کیه؟ برنادته دیگه.. برنادت سوبیرس.از روستای لورد..ماجرای اون چشمه رو که میدونین..!)