در حال باز کردن و بستن صفحات متعدد برای مقاله دوستی نازنین و عزیز در صفحه ای به زبان اصلی ناگهان عکسی را می بینم و خشکم میزند ..عکس مال سال 2004 است مال 7 سال قبل..عکس مال یک دشمن عزیز است که حالا دیگر فقط برایم خاطره یک دشمن  است و عزیز ..نه..

همکار کوچولویم می آید تو و از دیدن چهره ام می پرسد چیزی بدی شده رییس؟

صدای خسته و غریبه ای به او جواب می دهد: عزیز دلم..چیزی منو بهم ریخته به قدر 5 دقیقه منو تنها بذار..لبخند تلخی می زند و می رود ..صفحه را کی بستم؟ شاید بلافاصله .. اما همان کوتاه زمان کافی بود تا هجومی از آواری از خاطرات و تلخی ها فرو بیاید..مثل سربازی که به میدانی از مین های خنثی شده برگشته  که در آن بسیاری از عزیزان خودش را از دست داده..به ملتقای مکان و زمانی که بعد از آن برایش جهان هرگز مثل اولش نمیشود..قبل از آن میدان او می تونسته مثل همه باشد.. بخندد..باور کند..هر روز با طلوع آفتاب بدنیا بیاید.. اما حالا نه..

فکر..؟نه حتی فرصت فکر کردن نمی رسد چندان که زخمهای کهن می بارند..سربازدستش را بر بازویی خودش.. شانه اش.. قلبش میگذارد ..با ترس.. هنوز می ترسد بر جایی از هستی خودش دست بگذارد و درد تمام وجودش را پر نکند..تقریباً همه زخمها خوب شده اند..مگر میشود؟!

وقتی قفسه سینه تان تیر میخورد با هر دم درد توی ریه تان می آید و با هر بازدم درد..

وقتی خوب میشوید آنقدر به آن دردها عادت کرده اید که با هر نفس خدا را به قول سعدی دوتا شکر میگویید .. این که هوا دارید که نفس بکشید و این که با هر نفس درد نمیکشید..و تعجب میکنید که دیگر تمام لحظه هایتان ازدرد پر نیست.. 

خاطرات بد.. خاطرات تلخی.. خاطراتی که شیرینی اندک و دزدیده و کمرنگشان در هجوم آن همه تلخی ناپدید میشود..

پریشب بود انگار ..که آزاده خواهرم داشت یکی از آن خاطرات را بیاد می آورد.. خاطره برای او مهیب بود..سهم او از آن خاطرات ترس بود.. اما من چه باید میکردم من که در قلب آن خاطره و اول شخص مفرد آن داستان تلخ بودم؟آزاده فکر می کرد فراموش کرده ام.. با جزییات بسیار دقیق برایش یکی دوتا شان را تعریف کردم .. تعجب کرد:"بنظر نمی اومد یادت مونده باشه ملاحت.. فکر کردم اون آدمها رو با بدی هاشون فراموش کردی و بخشیدی!"

-فراموش نکردم آزاده جون.. هیچ چی رو فراموش نکردم..اگر بخوامم نمیتونم فراموش کنم.. اما سعی کردم  ببخشم..

.سهم من از آن داستان  تلخی بود.. شوکرانی که اگر شیرینی محبت بی پایان دوستان و عزیزانم نبود هنوز آنقدر زیاد بود که بتواند مرا به سادگی و در مدت کوتاهی  بکشد

اما شیرینی و لطف عزیزانم چه در آن سالهای تاریک و چه بعد آنها آنقدر زیاد بود که آن تلخی درونش حل شد و ناپدید ..

یادم است همان سال ها در محل کارم در واحد پزشکی قانونی دختری را  که می خواست از نامزدش که به او خیانت کرده بود و وقتی هم دانسته بود دختر میداند کتکش زده بود.. آرام میکردم..( بهتر بگویم سعی میکردم آرام کنم آرام نمیشد که !تلخ تلخ و ریز ریزباصدای آرامی گریه میکرد.. و صدای هق هقش عین خنجر به قلب من و همکارها فرو میرفت  ) گریه کنان میگفت: تو که کتک نخوردی بدونی .. تو که بهت خیانت نشده.منو با کمربندش مدل شلاق زده !

من همانطور که دلداری اش میدادم و شانه های کبودش را از روی آن مانتوی طوسی کهنه نوازش میکردم توی دلم بخودم گفتم:

همه ضربه ها بر جسم آدم فرو نمیاد عزیزمن! مگه تو جای شلاقو روی روح من میبینی؟

چه سالهایی که گذشت.. چه روزهایی.. خدایا تو شاهد باش!

عجبا!یک ..ساعت  از آن 5 دقیقه گذشت..

شاید بنا بر سیاق قصه ها باید اینجا چیزی خطاب به دشمنم بنویسم.. اما نه.. من اینجا را برای دوستانم انتخاب میکنم.بگذار فراموش کنیم..یا دست کم دیگر هرگز بیاد نیاورم 

دوستان عزیزم

که حتی وقتی نیستید دعای خیرتان مثل عطر گل روزم را بهاری میکند

مثل نسیم بهاری که..داغی خستگی را از روح و جسمم میبرد

دوستانی که شانه گریه هایم بودید.. حتی وقتی نبودید( خب یاد و حرف هایتان که بود که!)

دوست جان ها!یی که

دوستی با ارزشتان باعث شد بیشتر با ارزش داشتن یک روح ساده و قلبی که بزرگترین دوست داشتن است در خودم پی ببرم..

شاید باید زودتر در زندگی ام به شما میرسیدم..

 ای کاش تمام آنچه را برای دوست نماهایی که بعد ها دشمن عزیز و بعدتر ها فقط خاطره یک دشمن گذاشتم تنها برای شما می گذاشتم..

اما آدمی از سرنوشت خودش ناگزیر است.

شاید اگر به چنین دشمنانی نمی رسیدم هرگز نمی توانستم عظمت و شکوه سادگی بیریای شما..مهربانی پنهان در سیمای  به ظاهر خشن و حقیقت  عشق و دوستی را لمس کنم..

امیدوارم لایق تان باشم .. دوستتان دارم..تا بحدی که.. خدا می داند!