سلام بچه ها

این پست اختصاصا برای شماست.برای شما دوستای جوانم که خیلی خیلی دوستتون دارم. همونجور که میلاد و آزاده  داداش وخواهرم رو .برای شیطنتها و مهربونی هاتون برای دلسوزی ها و به هم کمک کردن ها تون برای زحماتی که برای بهتر شدن میکشین ارزش زیادی قایلم..

همیشه شما رو یه جمع قوی و مهربون و محکم میدونستم که تو سختی ها باهم گریه میکنن و تو شادی ها با هم می خندن..قبولتون داشتم..خیلی.

راستش جوانی من سخت گذشت ..بخشی اش به خاطر جنگ ..بخشی به خاطر همه چیزایی که بر هم نسلی هام رفت و البته یه  بخش به خاطر خودم بود ..به خاطر ملاحت بودن..که اونم به سختی بقیه بودنها بود..اما وقتی به لطف میلاد با شما ها آشنا شدم احساس خوب خواهر بزرگ بودن خاله بودن و امید این که شما ها جوانی نداشته من و نسلم رو تکرار کنید رو بدست آوردم..شما شادی منو کامل کردین و ازتون ممنونم بچه ها! شادی شما دنباله شادی منه..بادبادکی که شادی شماست توی آسمون هوا کردین آسمون روزای ابری منو رنگی و پر امید میکنه..

تمام روزهایی که با شما طبیعت رو  و به نوعی چهر ه ای از چهر ه ای زندگی رو دیدم از مهربانی ها شیطنت ها خوشحالی ها غم ها تنبلی ها  قبراقی هاافتادنها و بلند شدنهاتون لذت بردم..شما جوانی نداشته من بودین بچه ها! ..هر پدر مادری هر خواهر برادربزرگتری در شادی جوانان و نوجوانا بعد خودش امید های گم شده خودشو پیدا میکنه و با شادی اونا شادی های نداشته شو تجربه میکنه..

 

هنوز هم خیلی دوستتون دارم خواهر بزرگ نمیشه خواهر برادرای جوانترشو دوست نداشته باشه ولی..

 دلم یه جورایی از تون گرفته چون با یکی از خودتون برخوردی کردین که به نظرم منصفانه نبود..می دونین بچه ها تو نسل ما وقتی یکی خطای بزرگی میکرد ما هر چقدر از درون ازش دلخور بودیم تو جمع هیچی رو نمیکردیم."دست بشکنه آستین سر بشکنه تو کلاه.." این تعبیر ما بود..حتی اگه یقین داشتیم چیزی همونجوریه که ما فکر میکنیم قصاص قبل از جنایت نمیکردیم..

هر قدر با فرد آسیب دیده همدل و همراه بودیم ..آسیبی از همون نوع  دیگه به فردی که میکردیم مقصره وارد نمیکردیم که اثرشو ندونیم.

اونم وقتی همه چیز برما آشکار نبود. دوستتون دارم بچه ها اما وقتی دیدم دوست چندین و چند ساله تونو جوری مجازات کردین انگار خیانت کرده ...موندم!

وقتی ما جوون بودیم خیلی  چیز او میسنجیدیم.اگرچه درونمون آشوب در آشوب بود اما می سنجیدیم این سنگی که پرت میکنیم جز کسی که ما مقصر میدونیم چه چیزایی رو و چه کسان دیگری رو  خرد کرده و شکسته .. و این تنبیهی که در نظر گرفتیم داره در همون مثلا مقصر چه چیزی بوجود میاره..من توی این چند روز خیلی بهم فشار اومد .از یه طرف دلم بسیار بسیار بسیار  برا دختری سوخت که عروسی قریب الوقوعش بهم خورد و از یه طرف پسری که سعی میکرد ظاهر خوشحال و خندانی داشته باشه اما از درون..کسان دیگه ای که آسیب دیدن بماند!

می دونین بچه ها این ماجرا قضاوت کردن وقتی دونفر راهشون از هم جدا میشه آسون نیست .من حرف هر دو رو شنیدم و به روشی که تو دانشگاه خودم برا دفاع از پایان نامه ام استفاده کرده بودم حرفاشونو تحلیل کردم. نه با حرفای این و اون صرفا با حرف دوتا شون به نکاتی رسیدم که ..به دیگر عبارت هر چه رو که اتفاق افتاد با زاویه دید دوتا شون بررسی کردم..چیزایی رو خوندم جاهایی رو هم گشتم.. مقصر هایی رو هم پیدا کردم به جز یکی که دوستانم در جستجوش هستن تقریبا بقیه معلومه..

این جدایی با چیزایی که من دیدم و شنیدم اجتناب ناپذیر بود اما کاش چنین هزینه سنگینی برای هردو بوجود نمی آورد و البته ای کاش پای دیگران به میان نمی اومد.من درک میکنم که شما حق دارین از دست دوستتون  درباره بعضی کوتاهی ها دلگیر باشین اما یه کم خودتونو جای اون بذارین ..فرض شما همون چیزی رو که به دوستتون نسبت دادین براتون پیش می اومد یا نمی اومد چه از دوستاتون  انتظار داشتین؟  

  سر در گمم بچه ها..الان چند روزه دلم در حال و هوای همون  دختریه که روزهای سختی رو میگذرونه و دوست دارم کمکش کنم از ترس و بی اعتمادی دربیاد.کمکی برای این که بتونه یه بار دیگه به راه پشت سرش نگاه کنه و بدونه بهتر بود چه میکرد تا چنین نمیشد یا اصلا این راه پیش پاش قرار نمیگرفت و چه کنه تا باز همون دختر شاد و قوی و محکم دیروز بشه و بتونه دوباره عاشق بشه..عاشق دلبسته نه وابسته  ..نه فکر کنین سرزنشش کنم نه.اون دختر خوبیه و حق داره خوشبخت باشه و الهی که باشه.من براش از ته دلم اینو میخوام.( خدایا تو به دل داغون ما شاهدی!)

همچنین به پسری هم فکر میکنم که باید به چیزهای زیادی فکر کنه نه برای تبرئه خودش برای بازبینی در خودش..یه کلمه برا شما دارم شما انسانهای خوب و درست و محکمی هستین. قبولتون دارم اما اگه بخوایین تعصب بورزین و قبل از اون که به اونچه در حقیقت هست فکر کنین از پیش داوری ها و زخمهای درونتون الگو بگیرین ...؟!

با هم حرف بزنین بچه ها نه با زخمهای هم..نه با ترس های هم..

ترس از بی غیرت و بی مسئولیت  تلقی شدن..

ترس از تنها موندن در برابر عقیده جمع وقتی همه ناگهان باهم به یک اجماع احساسی میرسن و تو عقیده ای دیگه داری..

وقتی از اطرافیان کسی بابت رفتارهای بد قبلی آزرده ایم و حالا ناگهان همون رفتارو در برابر یکی دیگه ببینیم و دیگه بخواییم بزنیم تو پوزش...

شما برام عزیزن که اینو میگم  اما

بدگویی یا حساس تر کردن کسی که الان دچار سوختگی روحی شده فقط درمان اونو به تاخیر میاندازه و بهبود رو ناقص میکنه و باعث میشه همیشه روی روحش جای زخم سوختگی یا اسکار داشته باشه..و دوستتون که به قول خودتون تنبیهش کردین جرمش اینی نیست که شما فکر میکنین..و منم قاضی نیستم که بگم از نظر من اون نقص چیه..اگه خودش روزی ازم پرسید بهش میگم..اگرچه به نظر من اونم الان به کمک و راهنمایی شما نیاز داره..دیشب عکسای دبیرستانتونو میدیدم صورتای خندون و فیگورای جالب..چه رفاقت عزیزی..رفاقت تو این دوره کجا پیدا میشه..

عکسای اون دختر جوانو تو روزای شادقبل می دیدم..امید به زندگی تازه لطافت عروس شدن..عشق..سرزندگی طراوت ..شکستنی بودن و نیاز به پناهگاه داشتن ..چه آرزوهایی که ویران شدن..دلم..راستش شکست..اگر میشد این قصه رو از سر نوشت تو دفترت چی غلط میشد خدایا؟

خدایا ازت می خوام همه پسرا و دخترای منو به خیر و سعادت برسونی و ازمیونه همه راه ها از بهترین راه رد کنی..به حق محبتی که به ما داری که میدونم از تمامی محبتهای ما سره و هرچی ما تو دلمونه یه ذره از اون اقیانوس نمیشه..خداجونم مهربونیت رو در قالب بهترین راه برای بچه های من بفرست..

پی اس:

تمام این شبا کابوس دیدم.بیشتر درباره همین موضوع اما دیشب رسما خواب دیدم میگن از نمره پایان نامه ام 600 ساعت کم کردن و بعد با تخفیف شده 50 ساعت. من داشتم می گفتم من وجدانم راحته چون با نمره 19 دفاع کردم.( یه تهمتی هم اون وسط بهم زده بودن!که عین خیالم نبود ) حالا داشتم از حکمی که برام زده بودن یه کپی میگرفتم ...ذهن آشفته چی ها که نمی آفرینه!