تحمل روز و روز گار سخت برای بعضی چون من بتدریج عادت میشود..یعنی قلبمان اندازه زخم ها و شکستگی ها و ..ها.. ی دیگری میشود که دشمن و البته بسیاری وقت ها مثلاً دوست بر آن..

چنین روزگاری گاه چنان عادت می شود که روحمان دیگر از آن دردش نمی آید فقط به لبخند تلخی بسنده میکند و در لاک خود بیشتر فرو میرود..تا زخم بعدی!

اما مواردی هست که باری کمی سنگین تر بر دوش داریم.. درس.. کار.. وظایف و مسئولیت ها و بعد میبینیم با این همه بار نمی توان باز هم این همه زخم و دلواپسی و "چه کنم چه کنم را "تاب آورد.. 

زمانی می رسد که ناگزیریم از پاری از عزیز ترین هایمان نا امید شویم..

نومیدی از شوکران تلخ تر است.. اما گاهی ضرورت دارد..

ضروری است که گاهی هیچ.. هیچ.. هیچ حسابی روی بعضی نزدیک ترین نزدیکانمان باز نکنیم!

ضروری است که گاهی باور کنیم آنکه روزی استاد و راهنمای ما در آموختن الفبای زندگی بوده دیگر حتی ..نه تنها در آموختن ساده ترین درس ها ناتوان است بلکه ممکن است نا خواسته و با بخش تاریک روح و اندیشه خود زخمی را به ما بیاموزد که دیگر  ما را نه تنها قویتر نکند بلکه از تعادل ساده ای که برای یک زندگی سالم و انسانی نیازمندیم دور کند..

ضروری است که بکوشیم

  •  بی که کینه بورزیم..
  • بی که بشکنیم( و گاهی چقدر ناشدنی ست) ..
  • بی که خاطرات خوب گذشته درونمان را به آتش بکشند..
  • بی که هر لحظه از دو گانگی دیروز و امروز که از یک انسان واحد که می شناسیم دو موجود متفاوت به ما ارائه کند ..

بپذیریم که هر انسانی در مراحلی از حیات خود ممکن است دچار قهقرا شود و بتوانیم نیمه تاریک ماه را هم دوست بداریم اما از محاقش توقع  نور و روشنی و راه نمایی نداشته باشیم..

و اگر محاق ما را که انسانی عادی هستیم هیولایی نشان داد در چشمه ای... بپذیریم که ما بواقع هیولایی از دل سایه ها نیستیم .. انسانیم.. با همه خوبی ها و بدی ها..و این تاریکیست که از هر تصویر شبحی می آفریند و البته تاریکی را نه به پای ماه ...به پای محاق بنویسیم..

البته می دانم که چنین توان طاقت سوزی  فقط برای ساکنین برزخ ممکن است..

آنان که در جهنم میسوزند نومید تر از آن اند که حسرت دیدار بهشت را داشته باشند

آنان که در بهشت زندگی می کنندامیدوار تر از آن اند که بتوانند عذاب دیگران را حس کنند

اما برزخی ها.. می توانند در جهنمی که از دوری از خاطرات خوش بهشت ساکن اند به عذاب دوگانه ای شکنجه شوندکه..امید و یاس  توام در آنها جهانی ویران  را بوجود می آورد که قابل سکونت برای هیچ روح سالمی نیست..

  شاید از این رو است که شریعتی می گوید : آیا آنها که ساکن برزخ اند به دوزخیان حسرت نمی خورند..؟

بگذریم.. برمیگردم به حرف اولم..گاهی بد نیست نومید بشویم..از کسانی که به ازای هر مهربانی شان زخمی هم بیاد داریم.. یا خدای نکرده.. خوبی هایشان دیگر کفاف جبران بدی هایشان .. کفاف تاوان و بهبود این همه مجروح کردن روحمان را نمی دهد..

شرمنده که این را مینویسم دوستان!

 اما دیگر تقریباً( دروغ چرا شاید هم کاملاً  )از بعضی عزیزانم نا امید شده ام..

حس میکنم اگر آنها و رفتارشان را دور نزنم این زخم هایی که هر روز با آن روحم را مجروح میکنند مرا یا آرام آرام می کشد یا در سیاهچالی از بی اعتمادی و بی اعتدالی و بی انصافی و کینه و وسواس ذهنی و... غرق می کند..

و من .. خیلی وقت است یاد گرفته ام .. درکنار همه کسانی که دوست می دارم.. خودم راهم می باید در زمره حداقل کمترینشان حرمت بگذارم و سزاوار لا اقل احترام بدانم..اگر به انسان احترام می گذارم.. که میگذارم!

 باشد که خداوند  دشمنی های مارا به عدالت و انصاف و دوستی ها و خویشاوندی های مارا به عشق و رفاقت احترام.. نزدیک تر کند.. آمین!