قصه بیابانگرد بدوی و خلیفه را شنیده اید؟حتماً دیگر! از داستان های معروف مولانا است.

بیابانگرد یا به قول مولانا اعرابی روزی در شکاف سنگی در بیابان آبی می یابد .. توشه ای اندوخته از قطرات باران..و به تشویق همسرش آن را برای خلیفه می برد .. زیرا آن آب به زعم او پاک ترین و گواراترین اندوخته ای از آب بوده است که او در همه عمر تشنگی اش بدان برخورده است..پس علی رغم تشنگی آن آب را در ظرفی می ریزد و برای خلیفه می آورد و چون به محضرش میرسد برایش از صافی و زلالی آب می گوید و از این که این چنین آب گوارایی تنها شایسته نوشیدن اوست..

 شاید هم هیچی نگوید.. تنها آب را پیش روی فرمانروا بگذارد .. سرش را پایین بیاندازد و در خاطر تشنه خودش از خیال سیراب شدن کسی که برایش عزیز است ..تشنگی خودش را برای خودش مقدس کند.. و تنها لبخند کوچکی لب های ترک خورده اش را یک ذره ...

 فرمانروا را به چنین آب تلخ و شوری که لابد یکی دو دانه شن ریزه کویر هم تویش افتاده چه کار؟.. او همه عمرش کنار آب بوده است..مالک انواع آب هاییست که ..و خیلی زود صدای امواج آبی فرات که از کنار قصر او می گذرد بیابانگرد ساده را به اشتباه خودش واقف میکند .. چقدر آب و چقدر موج..!

آن وقت بیابانگرد باید به خودش چه بگوید؟ دو قطره اشک لب های تشنه اش را.. شاید هم به قول دوست و برادر مهربانم عطا نگاهی به پاهای خسته اش بکند و به خودش بگوید ( به تاول های پا چگونه می توان گفت که تمام این راه.. اشتباه بوده است!)

گاهی تصور میکنم همان بیابانگرد ساده ام و تنها آبی را که می توانسته ام از کویر کوچک خودم  بیاورم.... کویری که در آن به قول معلم دوران جوانی ام.. تنها گل هایی که در آن میروید خیال بوده است.. کویر کوچکی که آسمانش از زمینش به آدم نزدیک تر است..

بله گاهی خیال میکنم آب را توی کوزه ای گلی و ساده و آوردم و چنین شنیدم:

- آبه؟

و پاسخ دادم: بله

-په! چرا تو کوزه است خوب..!

- سرد و تمیز بمونه

- وا! دیگه کوزه دمده شده قربون..ظرف مهمه.. مظروفو بی خیال..الان یارو ماهی رو رنگ میکنه عوض طوطی میفروشه..

-آبه؟

- بله

 -چه خوب .. میشه بی زحمت بدین..کفشم گلی یه الان قرار دارم.. می دونین که الان خانوما عقلشون به چششونه..

-؟!

- آبه؟

- بله

- وا خوب بیریز زمین بارت سبک شه.. سی چی این کوزه سنگینو گرفتی دستت.. تابلو شدی تو این جماعت!

- آبه

- بله

 چه خوب .. بی زحمت میدیش.. گلاب بروتون باس برم......

 

- آبه؟

-بله

-یه لیوان بیریز بی زحمت

- فکر کنم همش یه لیوانه.. شما تشنه این؟

- نه الانه پیش شما سیر و پر خوردم..

- پس واسه چه می خوایین آب بخورین؟

- همینجوری.. واسه لذتش..ببینم آب در و دهات چه مزه میده..بوی پهن میده یانه..

-؟؟

آبه؟

-بله..

بدین بریزمش اینجا

- اینجوری تمیز می مونه

( شاید برای اولین بار شاد شدم وقتی دیدم صورت  آرامی می خواهد آب عزیز تشنگی مرا توی ظرف پاکی بریزد ..)

- خوب.. حالا شد .. حتما باید تو چنین ظرف شفافی بخورینش

- من دوست دارم تو ظرفی بخورم که توشو ببینم

لبخند زدم : پس..

- من که نمی خوام بخورمش.. می خوام زیر میکروسکوپ تجزیه اش کنم..و با صورت متفکری ادامه داد .. میدونی الان دیگه آب بی میکروب پیدا نمیشه...این نمونه دست نخورده است... ممکنه حاوی میکروب های نادری باشه..

بله دوستان!

 داشتم فکر میکردم بیابانگرد ساده چه حالی میشد اگر میدید آب عزیز تشنگی اش را برای پاک کردن کفش.. برای دور ریختن ..برای بررسی کردن .. برای هر "برای" ای جز رفع عطش می خواهند و نمی خواهند..

سعدی غزل زیبایی دارد که حال تلخ آن بیابانگرد و حال من است..آن بیابانگرد شاید بهترین آب ها را نمی شناخت.. اما عطش را خوب می شناخت و یقین دارم عین من معنای رفع عطش را هم بهتر از کسانی میدانست که دستشان به انواع آب ها می رسد..

بیابانگرد به فرمانروا گفت:

سل المصانع و رکبا..تهیم فی الفلواتی

تو قدر آب چه دانی.. که در کنار فراتی..

( از سوارن گذرنده از بیابان ها  بپرس  قدر آب را  زیرا....)