﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ملاحت</title>
    <description>جايي براي نوشتن .. بياد آوردن.. دوست داشتن.. زندگي كردن.. ديگه ديگه!</description>
    <link>http://1349814.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ملاحت</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 29 Apr 2012 15:17:36 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>گلایه</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;دلم عجیب گرفته ..گاهی فکر میکنم خداوند چرا گاهی اینقدر سخت میگیره ..اونم وقتی دارم اینفدر ساده میرم...یاد فیلم زیبای نان و گل می افتم ..موضوعش رو نمی گم خودتون ببینید.. حس مرد ساده توی فیلم رو کاملا می فهمم..دست بر قضا یه جورایی با من فامیلم حساب میشه..)آخرش این مرد بیرون در یک مجلس موعظه نشسته و پنهانی کفش کسانی رو پاک میکنه که برای شنیدن آمدن ..موعظه کننده می گه:"&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;دوستی وقتی برای خداوند باشه توش سختی نیست..اونایی که تو دوستی کم میارن واسه اینه که مبدا اصلی رو گم کردن.. واسه همین کم میارن...گرنه اصل در دوستیه..وعشقه ..و وقتی این دو برای خدا باشه که &amp;nbsp;کم نمیارن همینه که حافظ میگه:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;بشوی اوراق اگر همدرس مایی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;که علم عشق ..در دفتر نباشد..."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;حالا روی حرفم با توست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;خداوندا وقتی این قلبو به من می دادی می دونستی باری رو یر دوشم گذاشتی که بر کوه ها سنگینه...پس خودت کمکم کن..می دونی که در دوستی صادقم.به تو از این که صداقتم رندی تلقی بشه و بر من انگ ریا کاری بخوره( اونم از جانب چه کسانی!!!) شکایت میکنم..گلایه مو به تو میگم..تو بیش از هر کسی از درون من آگاهی...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/108</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/9355841/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-9355841</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 15:17:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;مدت زیادی است که نتوانسته ام برایتان چیزی بنویسم. شرمنده ام اما حقیقت ان است که انبوه انجام نداده ها مانع میشد .&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;هنوز وسط یک طرح تحقیقاتی مزخرف کاری ام که به موقعش برایتان چیزی درباره آن هم خواهم نوشت.از سه کتابخانه و چهار کمد وسایلی را ..وامروز هم چون امکان انجام ان کار نبود توانسته ام.. هنوز کل کاغذهای توی اطاقم را.. هنوز مقاله ماخوذ از پایان نامه ام را..و هنوز چه بسیار هنوز ها.. راستش سال آسانی را آغاز نکرده ام و این به خودی خود بد نیست اما بد هنگامی ست که.. بگذارید برایتان قصه ای از قصه های کودکی ام را بگویم.باشه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;هشت نه ساله که بودم هنوز خانه ام کوچکتر از حالایش بود و باغچه بزرگی وسط حیاط اش و در ختی بلند که هزاران گل ریز قد سر انگشت یک نوزاد میدادو عطرش ..عطرش را ته قلبم نگه داشته ام بلند تر از آن بود که بتوانیم.. من و امیر برادر م از تنه اش بالا بکشیم..تنه اش بعد یه گره صاف بالا می رفت .با این همه من و امیر پا بر همان گره میگذاشتیم و تا جایی بالا میرفتیم و..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;بزرگتر که شدم آن درخت بلند و سر بر آسمان از درون پوک شد یک روز بد پاییز پدر و یکی از دایی ها قطعه قطعه با اره بریدندش تا بادهای وحشی پاییز دوست قدیمی ما را بلای جان خانه نکند ..همان وقت ها بود که داستان درخت بخشنده شل سیلورستاین را خواندم..درخت بی بروبرگرد روایت کوتاه سبزی از زندگی مادر بزرگ بود.مادر مادرم.. زنی که برغم همه سادگی و مهربانی و بی ریایی اش و برغم شکستگی دو پا و محدودیت بسیار در حرکت.. میخواست مادر&amp;nbsp;هشت فرزند و معلم خیلی ها و خاله و زن عمو و که ...که خیلی ها باشد ..مهربانی او بی منت و بی توقع بود و قلب بزرگ و بخشنده اش بی که خودش یا ما بدانیم مدتها در مرحله نهایی بیماری قلبی یا مرحله غیر قابل برگشت تپیده بود..این قلب مثل حقیقت خودش بزرگ بسیار بزرگتر از یک قلب عادی شده بود..با دیواره هایی نازک که بسختی خون را به رگ های مادربزرگ که مثل آوندهای گیاه سبز و سرخ بودند می فرستاد ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;مادربزرگ بی که بداند.. بی که حتی خودم بدانم الگوی من بود ..من تنها گستاخی و سرکشی دیر رس خودم و طغیانم در برابر ظلم را ازو به ارث نبردم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;مادربزرگ درخت بخشنده بود همه چیزش را داد تا کسانی را که دوست می داشت شاد و راضی نگه دارد . برای او حتی در سنین پیری عار بود کار نکند هنوز نشسته بسیار بسیار کارها ازو بر می آمد و هنوز مهربان بود. گنجینه ای از متل ها و مثل ها بود و همین که نام امامان یا پیامبر را می شنید نا خود آگاه صدایش میگرفت و اشک در چشمش می نشست و در شیار های گونه اش گم میشد ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;من بی شک مثل درخت یاس کبود خانه یا مثل مادر بزرگ.. یا مثل درخت بخشنده داستان های عمو شلبی نیستم..&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;گاهی متوجه می شوم تازگی ها چیزک های اندکی را برای خودم یا کسانی که هنوز برای خودم از خودم عزیزترند در گوشه ای پنهان کرده ام..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;شاید از آن رو که فرجام مادر بزرگ .و فرجام یاس کبود حیاط خانه مان به شیرینی داستان درخت بخشنده توی قصه های عموشلبی نبود ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;از شما چه پنهان ..از خدا پنهان نیست..به نظر می آید هرچه بیشتر به آن سوی حیات نزدیک میشوم مادربزرگ و مهربانی های بی دریغ و بی منت و توقعش را بیشتر درک میکنم..تنها یک چیز سخت آزارم میدهد.. محبت بی پایان مادربزرگم نتوانست ریشه بسیاری کینه ها و عقده ها را بخشکاند و نهایتا ..شرمسارم که بگویم قلب بزرگ او از عقده های کوچک اطرافیانش شکست خورد.. گاهی گمان میکنم او از دلشکستگی مرد..وگرنه هنوز..و از این است که گاهی... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;از "درخت بخشنده"بودن میترسم..اگر محبت و عشق ما کسانی را که دوست میداریم تنها پرتوقع و خودبین کند ( چنان که می بینم در برخی نزدیکانم چنین شده..)اگر نبود ما به حال عزیزی که دوستش می داریم بهتر است تا بودن ما.. هنوز هم میتوان درختی بخشنده بود ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d5399;"&gt;&lt;strong&gt;اگر بودن ما حتی وقتی سعی می کنیم آزاری نرسانیم اینقدر گرانبار است .. اگر اگر ..اگر مایه آزار و کدورتیم ..دیگر چرا مانده ایم؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/107</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/9351317/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-9351317</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 18:41:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اول دفتر به نام ایزد دانا.</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/352609_Ef5lyFMh.jpg" alt="" width="275" height="183" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;عیدتون با 21 روز تاخیر مبارک به قول معروف گفتنی دلتون سبز و سرتون خوش باد ( یاد مرحوم اخوان ماندگار)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;می دونم که عذر خواهی بابت این همه تاخیر سودی نداره اما چه کنیم که کارها پایان ناپذیره&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;یکی یکی با همه آشنایان عزیز به قول ما گیلکا" عیده مصافا" میکنم( تصافح عیدانه ) &amp;nbsp;میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;راحله عزیز&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;عیدت در این گوشه نامجازی هم مبارک.برات سالی و سال هایی پر از آفتاب باران از خدا تمنا میکنم.. سال هایی که رنگین کمان زندگیت در اون همه رنگ های شاد و زیبا رو داشته باشه..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;(بد جنسی کنم :آقای چینی کارو دیروز در جوار یک کتاب فروشی دیدم. چگونه؟ بسادگی. داشتم با تاکسی از خیابون دانای علی می اومدم. حسی به من گفت :پیاده شو. منم پیاده شدم و 10 قدم بالاتر این وجود عزیز رو زیارت کردم.راستی راحله رنگ مورد علاقه نازنین چیه؟)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;ای همه دوستان حقیقی فضای مجازی من سلام و عیدتون مبارک.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="background-color: #ccffcc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;امسال از بس کار های عیدانه کردم هنوز داره جانم در میره و کارها تمام نشده. بزودی با بسی نوشته اندر احوالات ادبا و نقادان و نقد فیلم و قصه و شعر خدمت میرسم ایشالله. خدا همه تانه بداره. یا علی!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/104</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/9241983/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-9241983</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 11:00:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مثلث زهرآگین</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;صبای عزیز &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;دوستانت به قول خودت هاله - حنانه و البته خودت بتدریج مشکل که چه بگویم برزخی را که در آن هستی برایم تشریح کردند . من ترا هیچوقت ندیده ام و آنچه در اینجا می نویسم قضاوتی نیست درباره تو. اندیشه ایست درباره موقعیت تو. به خواست خودت و آن دو خواهر این متن را برایت فرستادم. و پیش از هرچیز عین قبلاً تاکید میکنم که من نه معلم ام نه قاضی نه مشاور و نه روانشناس .. تنها غریبه ای هستم که با داشتن بخشی از یک واقعیت ناگزیر شده آن را با واقعیت های دیگری قیاس کند ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;درباره تعلق خاطر تو .. راستش مانده ام چه بنویسم.. بنویسم اشتباه میکنی؟ بنویسم بمان؟ بنویسم برو؟صحبت آن است عزیز من که وقتی حساب کار آدم با جناب دل می افتد متقاعد کردن و دلیل آوردن منی چند ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;تو در سرزمینی دیگر داری درس می خوانی و شاید شرایط آنجا ترا متقاعد کرده که قلبت می تواند هر جوری بماند و دوست بدارد .. عزیزمن .. قلب بعضی آدمها با تغییر آب و هوا عوض نمیشود .. قلب شرقی ایرانی لامصب دربدری که..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;نمی دانم از کجا شروع کنم که .. بگذار از "در آزمایشگاه "شروع کنم . همان در آزمایشگاهی که تو و جناب !!!تویش کار های تحقیقی تان را روزانه گاه تا شش ساعت انجام میدهید . دری که آن دختر که او قبلاً دوستش داشت( و دارد )با اجازه دوستان و اساتید رویش یک قلب قرمز مایل به بنفش با مواد شیمیایی کشیده.. دری که به قول تو "هر والنتاین و هر سه شنبه &amp;nbsp;برمی گردد و به آن نگاه میکند تا باز شود و آن دختر "سانای "از آن بیاید تو ..دری که به خاطر حضور و مهربانی تو می تواند بدون درد و خشم به آن نگاه کند .. اما تو چه دوست من؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;تو وقتی او به آن در نگاه می کند چه احساسی داری؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;شاید نیوزلندی که آن دختر به آن رفته و او عشقش را رها کرده تا در آن درس مورد علاقه اش را بخواند از حالای مالزی تو و او بسیار دور باشد. اما قلب او چه؟قلب او به تو چقدر نزدیک است دخترم؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;بی شک آن دختر باید می رفت .. بی شک دوست تو &amp;nbsp;نمی توانست برود .. بی شک راه هایی هست که آدمها را بهم می پیوند و از هم جدا می کند .. بی شک در آن لحظه های بد او.. خداوند ترا فرستاد تا به قول خودت مرهم و تسلای خاطر او باشی .. اما حالا چه؟از تو چه مانده است ؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;آیا همان دختر شادی که به کوالالمپور آمده بود تا سلول های بنیادی را مطالعه کند چیزی از بنیاد شادی و آرامش در خود دارد؟اینها جملات من نیست جمله های خود توست در آخرین نامه ای که فرستادی..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;من تردیدی ندارم که این جناب ترا..هم دوست دارد.. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اما با توصیفاتی که فرستاده ای تنها مثل یک دوست..یک مرهم برای گذر زمان..تردیدی ندارم که خوبی و مهربانی تو اثر گذار بوده عزیز من اما نه آنقدر که این آدم ترا در ذهن خودش با او که جذاب و توانا و ثروتمند و خوش و لباس و به قول خودش&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;"&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; شیرین حرکات &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;"&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;بوده قیاس نکند ..تو مرهم او ودوست زمان&amp;nbsp; حال او هستی .. اما آیا او برای تو به حال و گذشته و آینده هم فکر می کند ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر آن طور که نوشته ای او چیزی چیز هایی در صورت ترا با تغییر بهتر می داند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt; .. اگر هنوز گاهی چنان حساسیت شدیدی به نام و خاطره سانای نشان می دهد که تو ناچارشوی نامه ای پنج&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;صفحه ای برای من بیگانه-گیرم امین -بفرستی ( با همان آن اشک هایی که هاله-حنانه برایم نوشته اند)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;اگر برای او تو خوب هستی وآن دختر&amp;nbsp; بهترین..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;عزیز من..اگر تو برایش هستی چون آن دختر&amp;nbsp; نیست &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر عشق بی دریغ و سرشار تو که در آن کلاس و همکلاسی هایت مثالی شده فقط به خاطر نبودن عشق ان دختر پذیرفته شده عزیز من.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;.و خلاصه اگر تو او را بی اگر و بی قید شرط دوست می داری و او ترا با این همه اگر &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;و آن هم تنها برای گذراندن زمان حال .. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;مرا ببخش اما سخت در اشتباهی و سخت داری خودت را فریب می دهی حتی اگر با هوش ترین دختر آن دانشکده لامصب باشی..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;در دانشکده ما چند ماه پیش بچه ها درباره موضوعی تحقیق میکردند که شاید دانستن آن به تو کمک کند و آن تفاوت عشق سیال و عشق حقیقی بود .عشق سیال از دید رفقای هم دانشگاهی ما در زمان حال سخن میگوید و عشق حقیقی ابدیست..و خیلی چیزهای دیگر که حال و حوصله آن را ندارم برایش توی این نامه توضیح بدهم از سمانه و محمد و ابوالفضل &amp;nbsp;می خواهم آنچه را در این سمینار ارائه کردند برایت ای میل کنند. ( اگر قولشان قول باشد.)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;دوست نادیده من&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;"برای دوست داشتن دو قلب لازم است,قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند"شاید روزهایی برسد که کسی را چنان دوست داشته باشی که هیچ زیبایی از زیبایی های این دنیا نباشد که ترا بیاد زیبایی و عظمت عشقی که به او داری نیندازد اما.. عکس این ماجرا هم هست؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;آیا وقتی او به آن قلب بنفش مایل به قرمز نگاه میکند یا به هرچی دیگر .. تو یا نگاه ترا بیاد می آورد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;آیا این تنها احساس قدر دانی و وظیفه شناسی و به قول ما وجدان-درد او نیست که وقتی توی لاک خودت میروی آن هم نه به تمامی.. تنها با بخشی کوچک از قلب و احساسش او را بر میگرداند؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt; آیا اگر آن دختر بود هنوز هم تو برایش ارزشمند بودی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;آیا اگر روزی در آینده قرار باشد بین تو و سانای یکی را انتخاب کند نه خود عاقل او &amp;nbsp;.. آن کس که قلب او انتخاب میکند تویی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر این حالایی که تویی به قدر گذشته ای که نیست و نمی خواهد باشد پر رنگ.. ارزشمند و دوست داشتنی نیست...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر نیستی همین حالا که هستی..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر همین حالا که هستی و حضور داری نسخه کمرنگ یک نفر دیگری..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر همین حالا که این همه هستی ..وجود غایب یکی دیگر .. حالا به هر دلیل زیبایی.. دانایی.. ثروت.. پختگی .. توانایی در دیگران را مجذوب خود کردن ...از تو بیشتر است.. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر بودن تو منوط به اگر هاست ... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر ..اگرهااگر..ترا به او وصل میکند ..&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر بی چرا و بی علت دوست میداری و با علت و با ملاحظه دوست داشته میشوی..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;.بیهوده مانده ای&amp;nbsp; عزیزمن..شرمنده .. تا حالا با چنین زبان تلخی با کمتر کسی جز خودم حرف زده ام.. اما گاهی تلخی لازم است.. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;من در دوران کار و زندگی ام زنانی را به واسطه شغلم دیدار کرده ام که شاکی بودند که همسرشان ( که گاه فردی روشنفکر هم محسوب میشد) در نزدیکترین لحظات زندگی آنها را در ترازوی قیاس با دیگری .. عشق پیشین و .. گذاشته اند..آدمهای بزرگ و قوی و نیرومندی که درون شان پر از ویرانی بود ..بعضی بروی خود نمی آوردند اما..بعضی شان بیمار شده بودند و خود و دیگران را می آزردند و بعضی با بزرگواری تلخ و درد ناکی تحمل کردند( یکی شان هم مانده تا دختر بیشت و هفت ساله اش دومین فرزندش به دنیا بیاورد تا او بتواند براحتی از همسرش در سن 57 سالگی طلاق بگیرد ..در جواب چرای من این خانم گفته بود که 15 سال است از وجود همسر دوم مطلع است اما از آبروی همسرش و اثرات این طلاق بر زندگی بچه ها نگران است و قصد ندارد آبروی همسرش را ببرد فقط می خواهد دیگر ناچار نباشد از خودش دل خودش دلی که سالها بی توقع زندگی کرده شرمسار باشد ..به می گفت :"می دانی ؟خسته شده ام..حال ندارم مثل بقیه ترازوبگیرم دست بگویم این را من گذاشتم و او نگذاشت و ... &amp;nbsp;)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;صبا! در جامعه ما هر روز تعداد کسانی که می پذیرند کسی در کنار دیگری در قلب محبوبشان باشند زیاد تر میشود ..کسانی که حتی به کمتر از این هم.. برخی هم به دلایل اقتصادی و عاطفی و .. و.. چاره ای جز این ندارند.. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اما تو ناچار نیستی..ناچار به اینکه &amp;nbsp;ضلع سوم این مثلث زهر آگین باشی.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;.شرمنده عزیزم اما عشق یک پل است بین دونفر ..مثلث نیست و..شکل بی صاحب هندسی دیگری هم ندارد.!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;بی شک زمانی لازم بود تا کمک کنی و مرهم باشی ..اگر نه فقط برای او ..شاید این فرصتی بود برای تو برای شناختن ظرفیت ها و توانایی های خودت .. برای آن که برای اولین بار به چیزی خارج از درست .. خانه قشنگت آینده ات.. سلول های بنیادی ات.. بسکتبالت و موسیقی ات فکر کنی.. اما حالا زمان دیگری است..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;دوست من..وقتی هرچه قدم بر میداری جلوتر نمی روی..یعنی در گردابی از شن در وسط یک کویر گیر افتاده ای..من نمیگویم کمک نکن..دوست نداشته باش.. چه کسی می تواند به قلب یک عاشق امر کند که دوست نداشته باشد ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اما زمان آن رسیده که علاوه بر آن انسان به قول تو عزیز ..به دختر بیست و پنج ساله ای فکر کنی که تمام شبها سرش را زیر بالش فرو میکند.. صبح ها یک ساعت زودتر پا میشود تا با معجونی از یخ و کرم و سرم ضد پف ورم چشمهایش را بخواباند و قرمزی را چشمها را به کار زیاد با میکروسکوپ نسبت دهد و نداند که یک بالش خیس برای دو همخانه نگران به تنهایی میتواند گویای همه حرف های نگفته باشد ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;این آدم ..این جناب.. هرکس که هست.. اصلاً نیمه اسطوره نیمه انسانی که.. اگر عاشق تو بود نصف حنانه و هاله متوجه رنگ پریدگی و گود رفتن چشمهایت میشد ..متوجه افت نمره هایت و..عاشق آینه عاشق است..اگربعد همه این روزهای زیاد ..نه به یک نظر رصد کردن نتواند ته چشمهایش این همه نگرانی و تنهایی را ببیند .. این همه خواستن و بودن را.. دیگر نه عاشق است نه هیچ چی دیگر برای تو..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;حتی اگر روزی بتوانید با هم زندگی کنید و او در یک جور نماز روبه قبله و دل به بازار همسر تو و عاشق دیگری باشد ..تازه آغاز رنج های تو است.. تویی که هاله حنانه می گویند آنقدرزود و واضح&amp;nbsp; میفهمی که انگار&amp;nbsp; یک میکروسکوپ الکترونی هم گذاشته اند توی کله ات..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;صبا جان!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;چه خوش بی مهربانی هردو سر بی!..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگرلیلی دل آشفته ای داشت ..دل مجنون از او ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;پیوست:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;1.( این نامه را سال قبل به دختری نوشته بودم که نامش در اصل صبا نیست . نمی دانم فرجامش به کجا کشید اما امیدوارم خوشبخت باشد . بخش اول نامه را با اجازه دو دختر همخانه مهربان او&amp;nbsp; اینجا گذاشتم..)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;2.این شعر را هم تازه ... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; روح سبز تناوری داری دامن آسمان &amp;nbsp; سری داری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; گرچه تنها درخت باغ منی &amp;nbsp; ریشه در باغ دیگری داری.... &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;دور نزدیک و تلخ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;شیرینی &amp;nbsp; دوستی ؟دشمنی &amp;nbsp;؟ کدامینی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; توی این آستین شوخی ها &amp;nbsp; -خودمانیم &amp;nbsp;- خنجری داری!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; همدلی عشق نیست می قهمم &amp;nbsp; دوست ..معشوق نیست می دانم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; بعد از این فکر کن که در این سو ..دوست.. همدل.. نه.. مادری داری... &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/103</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/8984765/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-8984765</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 12:26:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامنظم ترین</title>
      <description>&lt;p&gt;ا&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;ین ماه هر روز یک یا دو دقیقه و گاهی کمی بیشتر دیر تر از ساعت 8 به اداره رسیدم.. و به ازای آن ساعاتی بسیار بیش از باقی همکارانم مانده و کار کرده و رفته ام.. به خاطر قوانین خودم.. قوانینی که بنا بر آنها نباید حق کسی دیگر را به خانه برد و این سوای حجم زیاد و گسترده کار هاییست که انجام میدهم..در این ماه دو ناظر محترم برای بررسی آمده و آدمهایی مثل من( بخصوص خود من را )نامنظم شمرده بودند...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;بله حق با این دو ناظر محترم بوده..من هر روز صبح ساعت پنج و نیم تا 6صبح از خواب بیدار میشوم.. اغلب روز ها چون خانه ام در جایی قرار دارد که تاکسی ها پر از آن عبور میکنند دقایق طولانی منتظر تاکسی می مانم و چند دقیقه پس از 8 به محل کارم میرسم و از بدو ورود دگمه مرخصی را فشار می دهم و به چند دقیقه قبل از 8 من 15 دقیقه قبل از 8 هم افزوده میشود..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;آنها حق دارند چون در همان دقایقی که برای آدمهایی مثل من مرخصی رد شده ..بعضی از عزیزان دل ماموریت مکانی را نوشته و در منزل خود به خواب خوش فرو رفته اند..مکان و ماموریتی که تقریبا&amp;nbsp;ً هر گز بررسی نمیشود..و نخواهد شد ..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;این عزیزان پس از بیداری از خواب کار خصوصی یا کارهای شخصی خود را بررسی میکنند و تقریبا هر چند یا یک روز در میان به اداره می آیند .. در ساعات محترمانه حضور هم هرگز آنقدر کار ندارند که آدمهایی مثل من ..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;افراد محترمی که چهار ماه اضافه کار من به گرد یک ماه مزایای ایشان نمیرسد و نخواهد رسید..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;اما آنها منظم اند زیرا به ازای ساعات عدم حضور خود مجوز قانونی دارند..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;ناظرینی از این دست را کم ندیده ام کسانی که فراموش میکنند اماکن بسیاری هست که در آن افراد به راحتی و به اشکال مختلف یا در محل کار نیستند یا اگر هستند حضورشان برای چیزی غیر از کار خودشان است..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;اموری مثل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;نقد و بررسی زندگی خصوصی دیگران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;خرید مایحتاج خانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;انجام مکالمات شخصی با تلفن اداره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;و...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;این عزیزان برای کار ناکرده خود بیش از کارهایی که امثال من انجام میدهیم مستندات قانونی دارند..همچنان که برای حضور یک سوم یا یک دوم خود بیش از من مستندات مضبوط دارند..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;بله آن سه ناظر محترم حق داشتند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;من نامنظم ام..من به نظمی که در آن فقدان تاکسی در یک مسیر ..تاریکی زمستانی صبح ها برای یک خانم..حضور از 8 صبح تا 2 عصر گیرم بدون انجام یک اپسیلن کار مثبت..دروغ گفتن و زیستن قانونمندانه عادت ندارم...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;پیوست:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;.به بایزید گفتند از بسطام برو چرا که &amp;nbsp;تو بدترین خلقی در این شهر..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;او خندید و گفت:"خوبا شهری که بدش من باشم.."&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/8815188/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-8815188</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 04:59:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این همه آشفته حالی..این همه نازک خیالی..</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;روز های فشرده ای را میگذرانم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;فشرده یعنی بدون اتلاف وقت و در عین حال گاهی خرد کننده.. شب ها بلا&amp;nbsp;استثناء دو شب به بستر میروی و قبل از آنکه بفهمم چه شده با صدای زنگ موبایل بیدار میشوم که ببینم 5 و 45 است یا 6 بیست دقیقه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;روز ها بین طوفان حوادث کوچک مچاله اند.درون ذهنم توی این تنهایی در جمع هزارها جواب هست که باید بدهم.این جواب ها را اینجا مینویسم تا بدانید چقدر زندگی کوچک و ساده من پر دغدغه و ویلان و سیلان است!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;راحله عزیز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;دوست نازنینم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;پیامکهای شعر بارانت هر روز به من می رسد .. نامرد نیستم عزیز جان و دل!اما این مجال بیرحمانه اندک گاه وقت کشیدن آه از نزدیک ترین ها را نمیدهد ..چه رسد نوشتن یک بیت.."این چه استغناست یارب این چه قادر حکمت است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;کاین همه درد نهان هست و مجال آه.. نیست(اسا &amp;nbsp;چی بوکنم بلامی سر نیست د؟)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;گفتم دفاع میکنم و بارها کم میشوند .. بگذار اذعان کنم که خدا هر کاری را برای امثال من به پایان میرساند از آن روست که لابد زمان آغاز کردن وظایف سنگین تری رسیده است!میگویی نه نگاهی به خودت بینداز که به حول و قوه الهی کمی از من که نمیکنی هیچ ..اییییییین هوا مسئولیت بیش از من داری!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;برادر خوبم برادر &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;سبوی ام دادا!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;که چند ماه قبل در شادیت شرکت کردم وحالا.. سوالی ..پرسیده بودی..تلخ.. این که چرا برخی آشنایی ها اتفاق میافتد تا به جدایی ها برسد..نمیدانم ..بسیار دعا کردم تا به خیر بیانجامد این قصه تلخی که برای من و میلاد گفتی.. اما گویا کار از دعای من گذشته است..برادرم..چه بگویم؟تنها از خدا میخواهم خیری به انصاف و عدالت نزدیک برای هر دوتان پیش رو بگذارد که هردوی شما برای من و میلاد عزیز هستید ...کوتاه میکنم که جا برای گشودن این زخم نیست..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;پدر عزیزم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;درک میکنم که برای یک پدر بزرگ باید تمام جهان مجالی برای بازی و شادی و خواستن یگانه نوه دلبندش باشد ..( دست برقضا من مادر نبوده مادربزرگ هم هستم..میگویید نه از بروبچ باشگاه بپرسید)عجیب است که هنوز نمی دانید که من با همه قوت قلب و قلدریم دربرابر دو قطره بسیار بی دفاع ام..اشک کودکان و پیران &amp;nbsp;و خون ناحق...اما پدر جان اگر نوه دلبند شما که خواهر زاده پاره قلب من است امروز که در آستانه سه سالگی نیاموزد حق ندارد به همه چیز دست بزند و همه کاری بکند فردا در این دشت مشوش و این روزگار وانفسا چه سرش می آید؟ ( الهی برای آن قطره های اشک مرواریدش بمیرم!)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;پدرم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;تعجبی ندارد که سخت گیری های شما در قبال ما چهارتا به این نرمخویی در قبال این فرشته کوچک بدل شده..اما اگر اجازه ندهید مامانش ..من و.. کمکش کنیم به جای یه کوچولوی نازنین اما لوس یک انسان کوچک نه ناقص باشد زندگی کامل و شادی نخواهد داشت..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;یادتان هست پریروز وقتی عمداً پا روی نان سفره گذاشت و به او گفتم یه عالم نی نی توی دنیا از این نون ها ندارن بخورن.. ناگهان صورت کوچکش درهم رفت.. او را ناکامل فرض نکنید پدر! او یک انسان کامل است گیرم هنوز مینیاتوری و کوچولو!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;خواهرکم...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;یکدانه خواهرم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;سنگ صبور خانه گی ام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;گاهی تمرین ندیدن کردن همانقدر برای روح بشر لازم است که.. تلاش برای دیدن و دقیقاً دیدن..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی از فرط دیدن انسان دچار چشم درد میشود و روح درد و الی ماشاء الله درد دیگر گاهی لازم است چشم برهم بگذاریم.. تنها به قدر تسکینی کوتاه.. اگرچه میدانم تو هم متاسفانه مثل خودم بلدی از پس پلکهای بسته هم ببینی..مخلصتم.. گاهی نبین.. گاهی نفهم.. گاهی صبور و عاقل نباش..دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند.. گرچه سخت است گفتن به آتش این که نسوز..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;و اما تو دوست عزیزم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;نگران هر آن اندک و هیچ که برایت میکنم و بیش از این نمیتوانم کرد ..نباش..مرض آدمهایی مثل من که اشتباهاً از دوران کهن به عصر مدرن تو افتاده اند مرض لاعلاج دوست داشتن است..دروغ چرا؟&amp;nbsp;شعر زیبای شکسپیر در&amp;nbsp;ذهن علیل و بیمار ما چنین باز خوانی میشود:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;بودن یا نبودن.. نه.. دوست داشتن یا نداشتن.. مسئله این است..گاهاً حساب کتاب کنان در پاسخ آنچه از نظر من وظیفه دوستی و از نگاه تو لطف است چیزی چیزکی &amp;nbsp;میگویی که سخت آزارم میدهد&amp;nbsp;..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;جناب&amp;nbsp;مستطاب دوست !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;من در بند چیزی نیستم..دربند حساب و کتاب آنچه میکنم&amp;nbsp;( اما در مداقه بر آنچه &amp;nbsp;نمیکنم.. چرا.. همواره نگران آنم که چه می توانستم برای عزیزی انجام بدهم و ندادم..)گفتم دربند چیزی نباشم بلکه بتوانم..کمی.. فقط کمی &amp;nbsp;آزاد باشم و آزاده.. اگرچه این دربند&amp;nbsp;&amp;nbsp; چیزی نبودن&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;مرا در برابر بسیاری تهی دست و فقیر مینماید ..شاید بعضی ..نه بسیاری وقتها به خالی دستها و روحم نگاه میکنم و از خودم میپرسم..مگر چیزی هم برایم مانده..؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;اما به قول شریعتی:" چه غنایی ست در این ناگهان هیچ نداشتن...."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;حضرت دوست!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی آنچه را توانستم انجام دادم دیگر پاک یادم میرود..و دنبال چیز دیگری که از دستم بر بیاید خواهم رفت..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;چون از آنها توقع نمیرود که در من دنبال نقطعه ضعفی نگردند ..نفسشان گرم که هر آنچه را چشم لطف دوستان در من ندید میکروسکوپ عیبجویی شان در من نمود و بزرگنمایی کرد و شاید بعضی وقتها باعث شد که بتوانم نقصی را اگر نه برطرف ..کم رنگ&amp;nbsp;&amp;nbsp;کنم..&amp;nbsp;اما علامت سوالی در نگاه تو کافی است که مرا بهم بریزد.. چون روح ساده و روستایی زاده من نه فرصت قصد و غرضی دارد و نه مجالی..بیشتر عمرم بهمین دربند نبودن رفته است..این کمم باقیمانده هم بگذار.. همچنان باشد..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;دوست من..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;رفیق&amp;nbsp; روحم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;بعید است از تو که سخن مولانا را از یادبرده باشی که وقتی آنکه بی نیاز است و غنی .. در عین غنا به خود زحمت پذیرفتن هدیه ای را میدهد این اوست که لطف میکند..نه آن که&amp;nbsp; ظاهرا!میبخشد..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;و اصلاچه دارم میگویم من؟ من که عین گنگ خواب دیده هی حرفام را من و من میکنم.. کدام دادن و کدام بخشیدن و کدام پذیرفتن؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;دادو ستدی در میانه نیست؟!گفتگویی است از جنس کلمات و دوست داشتن که به هیات اشیاء در آمده..به هیات متنی که برایت ترجمه میکنم.. یا لبخندی که&amp;nbsp;چهره دلتنگت را روشن تر میکند...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;به هیات حتی حرفاهایی "برای نگفتن"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3c3ea4;"&gt;&lt;strong&gt;مرا در ترازوی سنجه دیگران نگذار..من هر کسی نیستم.. برای خودم هیچکسی ام ..یک لاقبایی بی فرجام و آغاز..&amp;nbsp;رفیقی برای وقتی کسی نداری..&amp;nbsp; هر جا همین که حس کنم به قدر ملالی حتی کوچک بر هوای نفس کشیدن کسی سنگینی میکنم ..زود و سریع در هیاهوی دیگران گم میشوم..انگار که هرگز نبوده ام..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/99</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/8602943/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-8602943</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Dec 2011 12:02:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;سلام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;از این که این همه دیر بروز کردم بسی شرمنده ام دوستان. راستش کارهایی بسیار مهمتر از نوشتن وجود داشت و من طبق معمول دو دست داشتم..24 ساعت وقت برای هر شبانه روز و ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;روزهایی که گذشت آسان نبود.. نه از درون و نه از بیرون و ظاهر اوضاع. گاهی تصور میکنم از تمام لباس هایی که خداوند تبارک برای تن ما دوختی تنها سختی کمی بر این" قامت ناساز بی اندام &amp;nbsp;"( به قول حافظ عزیز) خوش می نشیند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;راستش دوستان من از شما چه پنهان از خدا پنهان نیست دیگر برای گله کردن هم سختی هم فرصتی ندارم&amp;nbsp; . این زندگی مجالی بیرحمانه اندک است حتی برای گله از اندک بودنش..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;از این نق و نوق های خرد خرد که بگذریم از پایان نامه یک ماه قبل با نمره 19 دفاع کردم. تنها در روز آخر می دانستم که اوضاع نسبتاً بهتر است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی استادم دکتر جلایی پور برگه جلسه پایان نامه مرا قرائت کرد دلم میخواست از فرط خوشحالی با کله برم توشیشه! ( امری که برای یک خانم در سن و ابعاد بنده ا ز احترام &amp;nbsp;و عقل و . و.. به دوراست!!! ) راستش آن &amp;nbsp;یک تعریف کوچک استادم بعد دفاع و همچنین صحبت کوچولو و قشنگ استاد داور برایم بسیار بسیار امید بخش بود.همان روز دکتر شریعتی نازنینم را هم دیدم و قرار مقاله مجله جامعه شناسی دین را هم گذاشتم.اما از ان روز تا حالا ایضاً اسب عصار گرد آسیای زندگی میچرخم و دریغ از یک مقاله..!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;از مسابقات که قبل از دفاع در نهار خوران گرگان برگذار شد هم با یک برنز برگشتیم. در مسابقه آخر سه عضو مصدوم داشتیم و اشتباه مربی در چیدن تیم کار دستمان داد .تیم اول مسابقات مازندران را زدیم تا در گیم شماری از تیم دوم گلستان که میزبان هم بود عقب بیافتیم و سوم بشویم.. بگذریم تجربه ای بود من که اصلاً از مسابقه و زیبایی ها لذت نبردم.. نگرانی پایان نامه دفاع نشده از درون مرا میخورد.. از معدود روزهایی بود که دانستم دل خوش و خاطر آرام چه تاثیری بر ذائقه ما از طعم این جهان رنگین و خوشگوار دارد..!( مدال را دادم به رادین کوچولو !در همین سفر هم از هم اطاقی بودن با مریم عزیز کاپیتان خوب و خونگرم و خوش برخوردمان لذت بردم و هم دوست جوان و نازنینی به نام مونامونا پیداکردم( اگر بدانید چه ماجراهایی داشتیم!!برایتان میگویم!) مراسم استقبال کنون ماهم خیلی جالب بود. میلاد و آزاده و رادین کوچولو آمدند استقبال من..دروغ چرا این روز ها دلم برای رادین .. میلاد برادر کوچکم ..راحله..مریم و..بعضی از دوستان و استادان خوبی که مهربانی شان پناه پنهان و دورادور غرور روح خسته و نیازمند تعمیر من است سخت دلتنگم.. این مرض دلتنگی اما خودش کلی سلامت پنهان است..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی دلتان هنوز تنگ میشود یعنی چپ سینه هنوز چیزی را دارید که قابلیت دوست داشتن عزیزان را داشته باشد.. گیرم قابلیت دوست داشته شدنش را ..نه!دلتنگی یعنی شما انسان هستید نه صرفاً آدم..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;آدمهایی را میشناسم که خیلی ارجمند اند..بزرگ اند.. برای زیستن هدف هایی هم دارند..راه های رسیدن به هدفشان هم معتبر است.. اما از بس تمرین دوست داشتن نکرده اند .هر گونه حضور دیگران برایشان مزاحمتی آشکار است.. تنها گاهی به شما نیاز پیدامیکنند مثل کسی که میرود از بانک وجهی بگیرد و اعتبارش را به حد مورد نیاز برساند ..بعد هم برود بی که فراموش کند حتی صورت آن که&amp;nbsp; پشت باجه نشسته بود چه شکلی است.. به این آدمها به خاطر استقامتشان در رسیدن به هدف احترام میگذارم.. اما نمی توانم برای دوستی رویشان حسابی باز کنم...آدم را یاد کسانی می اندازند که وقتی وسیله ای برای خانه شان میخرند خوب از آن نگهداری میکنند ولی وقتی عمر مفید آن وسیله تمام شد به قیمت مناسبی می فروشندش..بگذریم!اینطوری بهتر نیست؟برمیگردم و برایتان بیشتر پرحرفی میکنم.. در حال حاضر باید به چند نفری در کارهای درسی شان کمک کنم.. شکرانه زمانی که خودم از فرط سنگینی درس ها نمیفهمیدم روز کی شب و شب کی سپید میشود به صبحی که همواره خواهد آمد..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #348337;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/98</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/8518439/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-8518439</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Dec 2011 06:14:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هیاهو برای هیچ</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;دوستان مرا ببخشند که کم پیدا هستم موضوع پایان نامه مرا در جهان و زمانی غیر از اینجا نگه داشته اما چند چیز مرا وادار به این نوشتن ها کرد.. نوشتن در راستای امری که در دور برم و زندگی ام جایی ندارد..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;در چند روز اخیر وبگردی چند تا از دوستان مرا وارد وبلاگ کسانی کرد که زن دوم یک مرد بودند و با شور و احساس و افتخار از این امر حرف می زدند..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;من خودم &amp;nbsp;که به سلامتی:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;به قول آن خواننده قدیمی(تو زمونه ای که عمر عشق&amp;nbsp; یک صب تا شبه.. من هنوز تو گفتن دوستت دارم وا موندم..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;من هنوز تو نقل این جمله هم جا موندم..)!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;بنابراین قضاوت نمیکنم..زمان غربالیست که به گذر خود تنها اصیل ترین هاو واقعی ترین ها&amp;nbsp;را نگاه میدارد..اگر ستمی بکنیم با هر توجیه شترق برمی گردد توی صورت خودمان..هر چه &amp;nbsp;که به هر توجیه سوی زندگی دیگران پرت میکنیم از جنس بومرنگ هستند.. هرقدر دیر.. سر انجام به سوی قلب و روح خودمان برمیگردد..خنجر یا گل حقیقتش بعدتر معلوم میشود..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اما با این &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;قوانین تازه مصوب !!!!هم لابد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;.. می دانم درعرف ما&amp;nbsp;&amp;nbsp; برخی راه ها برغم چندان خوب نبودن شان بد هایی هستند که برای اجتناب از بدی بزرگتر گذاشته شده اند.. مانند جدایی یک زوج &amp;nbsp;که هیچ&amp;nbsp;حلالی&amp;nbsp;&amp;nbsp;پیش&amp;nbsp;&amp;nbsp;خداوند بیش از&amp;nbsp;آن مکروه نیست.... با این همه برخی طلاق های عاطفی چنان عمیقند که متاسفانه چاره ای جز چاقوی جراحی &amp;nbsp;جدایی نیست.&amp;nbsp;ازدواج برای بار دوم&amp;nbsp; امری استثنایی در شرع ماست.که دارد از استثنا خارج میشود . &amp;nbsp;استثنایی که به زعم هر چه به عنوان یک&amp;nbsp; دانشجوی جامعه شناسی ..یک انسان ..یک روح یک کسی که اگر جامه جنسش مرد نیست مردانگی و زنانگی .. هر دو را ..درک می کند.. یک آدم چهل ساله.. یک ماما که اقلا ده سال از عمر کاری اش را با زنان و خانواده ها گذرانده..یک خواهر بزرگ.. یک خاله..به خودی خود پر از دغدغه هاست.. ذات جدایی را درک میکنم..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اماازدواج با داشتن یک همسر ...؟؟؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;چه رسد به آنکه تبدیل به داشتن دو همسر کنار هم.. یا دور از چشم هم شود..!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;برایم عجیب است که گروهی می کوشند از استثنایی که در شرایطی بسیار بسیار بسیار نادر.. آن هم شاید مجاز باشد یک فرهنگ.. یک هویت و یک امر متعارف.. بسازند..در شرایطی که ما هنوز اسید پاشی یکی از دو همسر به دیگری ..&amp;nbsp; قتل نسبت داده شده به یکی از دو زن که همسر یک مردند به دیگری و.. و.. و.. را شاهدیم..تازه اینها روی کار است.. زیر پوسته این پدیده اتفاقاتی وجود دارد که بماند..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;برایم عجیب است که آدمی با دانستن این که خانه قلب مردی به عدل یا به&amp;nbsp;ظلم &amp;nbsp;یا حتی به ظاهر جایگاه دیگریست می کوشد در آن برای خودش خانه ای بسازد و توجیه اش یا منطقش.. یا دلیلش یا هر چه است به&amp;nbsp;قول خودش ضعف ها و بدی های همسر مرد است یا عشق خودش یا..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اصلاً نمی فهمم ..زور که نیست..اگر یک زندگی ناموفق است.. اگر دچار طلاق عاطفیست اگر نادرست.. اگر سوء تفاهم است .. اول تکلیفش با خودش روشن شود بعد..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;نمی فهمم مگر بازار است که اگر جنس بهتر یافتیم .. نو که آمد به بازار کهنه بشود دلازار و پسش بدهیم..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;و روی سخنم با شبه مردانیست که از کلیه تعددهای مردانگی&amp;nbsp; فقط همین تعدد را بلدند..تعدد.. همسر ..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;( دور از جناب تمام دوستان گرانقدر خودم که آقا هستند و برادرم هستند و بزرگند و نمونه های کوچک مردانگی از بزرگوارانی که می شناسم که برترینشان مولا علی است..)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;عالیجنابان!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;که.. نه.. بگذارید هیچی نگویم.اگر انسانهای درستی بودید و در آن یک درصدی که از سوی خدا ( نه هوا و هوس)&amp;nbsp; مجاز به چنین تصمیمی بودید هیچی..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;اگر به آن طبقه&amp;nbsp;خاصی تعلق دارید که فرمان خدا را با&amp;nbsp;تحریف شرایطش&amp;nbsp;بر شرایط بی ربط خودتان بدل کرده اید.. هه! چه حرفی دارم بگویم&amp;nbsp;؟&amp;nbsp;.. باشد که خداوند بگوید..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;( دوستان ببخشند..مساله بار اول و دوم بودن ازدواج نیست .دفعه حقانیت و درستی ازدواج را ثابت نمیکند. وقتی تعهدی خطا بود باید با به حداقل رساندن آیبها به طرفین برای اصلاحش تلاش کرد و اگر نشد خدای نکرده اگر نشد به راه های دیگر اندیشید )&amp;nbsp;اما این شیوه تعدد همسر برای من ماما که توی مطبم و یا در بیمارستان و درمانگاه و به عنوان دانشجو و کاراموز در دومرکز &amp;nbsp;پزشکی قانونی تهران و رشت شاهد چه همه ماجرا بوده ام..باور کنید اصلاً نمی توانم آن خاطرات تلخ آن همه زن و دختر را از یاد ببرم .. کسانی که شریک زندگی شان و یا یک همجنسشان زندگی شان را آنجور تاریک کرده بود..)مگر می توانم از یاد ببرم؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/94</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/7896168/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-7896168</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Sep 2011 09:02:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قدر آب</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;قصه بیابانگرد بدوی و خلیفه را شنیده اید؟حتماً دیگر! از داستان های معروف مولانا است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;بیابانگرد یا به قول مولانا اعرابی روزی در شکاف سنگی در بیابان آبی می یابد .. توشه ای اندوخته از قطرات باران..و به تشویق همسرش آن را برای خلیفه می برد .. زیرا آن آب به زعم او پاک ترین و گواراترین اندوخته ای از آب بوده است که او در همه عمر تشنگی اش بدان برخورده است..پس علی رغم تشنگی آن آب را در ظرفی می ریزد و برای خلیفه می آورد و چون به محضرش میرسد برایش از صافی و زلالی آب می گوید و از این که این چنین آب گوارایی تنها شایسته نوشیدن اوست..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;شاید هم هیچی نگوید.. تنها آب را پیش روی&amp;nbsp;فرمانروا بگذارد .. سرش را پایین بیاندازد و در خاطر تشنه خودش از خیال سیراب شدن کسی که برایش عزیز است ..تشنگی خودش را برای خودش مقدس کند.. و تنها لبخند کوچکی لب های ترک خورده اش را یک ذره&amp;nbsp;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;فرمانروا را به چنین آب تلخ و شوری که لابد یکی دو دانه شن ریزه کویر هم تویش افتاده چه کار؟.. او همه عمرش کنار آب بوده است..مالک انواع آب هاییست که ..و خیلی زود صدای امواج آبی فرات که از کنار قصر او می گذرد بیابانگرد ساده را به اشتباه خودش واقف میکند .. چقدر آب و چقدر موج..!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/352609_88Sn5511.jpg" alt="" width="204" height="127" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;آن وقت بیابانگرد باید به خودش چه بگوید؟ دو قطره اشک لب های تشنه اش را.. شاید هم به قول دوست و برادر مهربانم عطا نگاهی به پاهای خسته اش بکند و به خودش بگوید ( به تاول های پا چگونه می توان گفت که تمام این راه.. اشتباه بوده است!)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/352609_sA5BJ9XN.jpg" alt="" width="242" height="208" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;گاهی تصور میکنم همان بیابانگرد ساده ام و تنها آبی را که می توانسته ام از کویر کوچک خودم&amp;nbsp; بیاورم.... کویری که در آن به قول معلم دوران جوانی ام.. تنها گل هایی که در آن میروید خیال بوده است.. کویر کوچکی که آسمانش از زمینش به آدم نزدیک تر است..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;بله گاهی خیال میکنم آب را توی کوزه ای گلی و ساده و آوردم و چنین شنیدم:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- آبه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;و پاسخ دادم: بله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-په! چرا تو کوزه است خوب..!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- سرد و تمیز بمونه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- وا! دیگه کوزه دمده شده قربون..ظرف مهمه.. مظروفو بی خیال..الان یارو ماهی رو رنگ میکنه عوض طوطی میفروشه..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/352609_BDROuUAA.jpg" alt="" width="117" height="167" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-آبه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- بله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;-چه خوب ..&amp;nbsp;میشه بی زحمت بدین..کفشم گلی یه الان قرار دارم.. می دونین که الان خانوما عقلشون به چششونه..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-؟!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/352609_h3d5nwg7.jpg" alt="" width="183" height="275" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- آبه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- بله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- وا خوب بیریز زمین بارت سبک شه.. سی چی این کوزه سنگینو گرفتی دستت.. تابلو شدی تو این جماعت!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- آبه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- بله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;چه خوب .. بی زحمت میدیش.. گلاب بروتون باس برم......&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/352609_BomP0VVK.jpg" alt="" width="199" height="130" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- آبه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-بله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-یه لیوان بیریز بی زحمت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-&amp;nbsp;فکر کنم همش یه لیوانه.. شما تشنه این؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- نه الانه پیش شما سیر و پر خوردم..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- پس واسه چه می خوایین آب بخورین؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- همینجوری.. واسه لذتش..ببینم آب در و دهات چه مزه میده..بوی پهن میده یانه..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-؟؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/352609_AweNSXCm.jpg" alt="" width="199" height="130" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;آبه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;-بله..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;بدین بریزمش اینجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- اینجوری تمیز می مونه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;( شاید برای اولین بار شاد شدم وقتی دیدم صورت&amp;nbsp; آرامی می خواهد آب عزیز تشنگی مرا توی ظرف پاکی بریزد ..)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- خوب.. حالا شد .. حتما باید تو چنین ظرف شفافی&amp;nbsp;بخورینش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- من دوست دارم تو ظرفی بخورم که توشو ببینم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;لبخند زدم : پس..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;- من که نمی خوام بخورمش.. می خوام زیر میکروسکوپ تجزیه اش کنم..و با صورت متفکری ادامه داد .. میدونی الان دیگه آب بی میکروب پیدا نمیشه...این نمونه دست نخورده است... ممکنه حاوی میکروب های نادری باشه..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;بله دوستان!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;داشتم فکر میکردم بیابانگرد ساده چه حالی میشد اگر میدید آب عزیز تشنگی اش را برای پاک کردن کفش.. برای دور ریختن ..برای بررسی کردن ..&amp;nbsp;برای هر "برای" ای جز رفع عطش می خواهند و نمی خواهند..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;سعدی غزل زیبایی دارد که حال تلخ آن بیابانگرد و حال من است..آن بیابانگرد شاید بهترین آب ها را نمی شناخت.. اما عطش را خوب می شناخت و یقین دارم عین من معنای رفع عطش را هم بهتر از کسانی میدانست که دستشان به انواع آب ها می رسد..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;بیابانگرد به&amp;nbsp;فرمانروا گفت:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;سل المصانع و رکبا..تهیم فی الفلواتی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;تو قدر آب چه دانی.. که در کنار فراتی..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #26527d;"&gt;&lt;strong&gt;( از سوارن گذرنده از بیابان ها&amp;nbsp; بپرس&amp;nbsp; قدر آب را&amp;nbsp; زیرا....)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/7354944/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-7354944</guid>
      <pubDate>Mon, 25 Jul 2011 05:03:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غزل خودم</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;...در دل به دلنشینی &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;خنجر&lt;/span&gt; نشسته ای&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;از زخمه های &lt;span style="color: #003300;"&gt;دشمن&lt;/span&gt; من بی امان تری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;یک چند دور میشوم آخر عزیز من!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;با هر که پشت کرده به تو مهربان تری!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;از بی ستاره ای که منم این همه نترس..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;خورشید من..تو از من بی آسمان تری؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #808080;"&gt;پیچیده&lt;/span&gt; میشوم.. بله! پیچیده مثل تو!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی تو هم &amp;nbsp;&amp;nbsp;به ساده گی ام بد گمان تری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;ای "آن که &amp;nbsp;خاک را به نظر کیمیا" تویی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;با هرکه خاک پای تو شد سرگران تری؟!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #309151;"&gt;&lt;strong&gt;2/5/90&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://1349814.persianblog.ir/post/92</link>
      <author>ملاحت</author>
      <comments>http://1349814.persianblog.ir/comments/361489/7349750/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-361489.post-7349750</guid>
      <pubDate>Sun, 24 Jul 2011 09:33:49 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
