پریروز طبق معمول داشتم در بین درس ها کار خونه می کردم.کار خونه هم می دونین به قول مادرها:" تمامی نداره." عین کارهای این دنیا.

خلاصه راهروی کوچک منتج به در آلومینیومی کوچیک بالا رو تمیز کردم. درو هم ..( ما گیلکا هم کشته مرده بشور بساب!)درو که کملا شسته و خیس بود بر خلاف همیشه هاست که بسته بود باز گذاشتم تا نسیم در را خشک کند که خشکم زد..دیوار روبروی اطاق من.. یعنی روی همان در یک دیوار بلند قدیمیست و رویش یک عالم شاخه گل..خارجی ها می گویندش: ویستریا! میگویند اصالتاًمال شرق دور است..ما میگوییم یاس کبود ..

نمیدانید اردیبهشت که میشود یاس کبود با چشم انداز پنجره من چه می کند ..می کندش اینجوری:

و از این هم خوشگل تر ..کوچه بن بست زیر پنجره اطاق من میشود کوچه یاسها..

حالا چه خوبی های دیگری دارد بماند..وقتی در را چار طاق کردم ناگهان همه قشنگی های یاس با عطر خوش و نسیم ناگهان آمد تو.. توی راهرو نیمه تاریک دم غروب نشستم و گذاشتم چشم انداز زیبای بیرون و عطر خوش یاس بنفش و نسیم بهار خستگی ام را حل کند..توی لیوان چایی که بوی بهار نارنج میداد..

صدای گنجشک ها بود و صدای پای هیچ غریبه ای که مرا بلند کند به بستن در توی کوچه... نبود..با خودم فکر کردم چند سال است چنین چشم انداز زیبایی را فقط باید از میله های پشت پنجره ببینم نه از توی این درگاه باز؟

و با خودم فکر کردم:

 امنیت این است که بتوانی بی که صدای پای غریبه ای بترساندت که مبادا.. در خانه ات را چنان باز بگذاری که بشود تمام زیبایی یک همه خوشه یاس را با تمام نسیم اردیبهشت حس کنی ...