در

 دوران جوانی زمانی رو ناسلامتی تا اندازه ای به عنوان شاعر و نویسنده سپری کردم.

( خیر باشد دور باشد) اما این من رو قانع و راضی نمیکرد. "واژه باید خود آب .. واژه باید باران باشد.."

بماند که از حضرات شاعر و نویسنده.. البته نه همه شون برخی شون چیزهایی دیدم که تحملش ساده نبود..

امروز داشتم مروری بر نام و نوشتار های کسانی میکردم که دستشون داشتم.اغلبشون رفته اند تو صف :عزیزان از دست رفته..خدای نکرده نمردن و..اما دیگه برام اون اسطوره هایی نیستن که بودن..واسه همین تنها نوشته هاشونو می خونم.. به خودشون کاری ندارم

در عوض دوستانمو می بینم که چقدر بودنشون با حرفها و فکر هاشون یکیه و لذت می برم..

فکر کنم دوباره باید" دغدغه سفید کاغذ" .. نوشتنو از سر بگیرم و داستانها و شعر ها مو منظم کنم.. اما این بار نه به خاطر خودم.. به خاطر کسانی که دوستشون دارمو براشون حتی وقتی پیشم هستن.. دلتنگم..

می نوی ی ی ی ی سیسم...