پریسای عزیز

حتما متوجه شدی که فاصله نه چندان اندکی بین من و تو بوجود آمده و ما برغم مشابهت بخش عظیمی از دیوانگی هایمان با هم بسی متفاوتیم.. شاید من محافظه کارم ( کیست که در درون خود ذره ای چنین نباشد)و البته گاها شاید بیش از اندازه به عقل میدان می دهم و شاید نمیخواهم دیگران را از خود برنجانم.. .(. گیرم از نظر دیگر مردم چنین نباشد ..)

شاید از خودت پرسیده باشی چرا بتدریج از تو دور شدم..

رفیق عزیزمن

بی شک هردومان آنقدر صادق هستیم که به جای این که بسیاری از" ننه قمر" های جاری بنشینیم و نزد این و آن گله کنیم به راهمان فکر کنیم. راهی که شاید در انتها اگر خدا بخواهد به یک قله بیانجامد اما از دامنه هایی بسی متفاوت میگذرد..

زندگی کوتاه است پریس!

و آدمهایی مثل ما ناخواسته با نوع فکر کردن و عمل کردنمان مایه رنجش اطرافیانمان میشویم.. نیازی نیست که این را به زبان را هم بیاوریم.. روز هایی هست که قلب من لال میشود.اما مغزم ..مغز لعنتی ام مگر یک دم از فکر کردن می ایستد..؟

من هم دوست دارم چون آن "مستی که از میخانه بیرون زده گاه سرخوش از عشق یا علم یا هردو ..کژ و مژ "راه بروم و عین تو شانه ای بتکانم که به من چه.. به من چه نگاه عاقل اندر سفیه خلایق.. به من چه ..هرچه مسئولیت..ای! طرف! خودمانیم! مگر من بدم می آید عین لو سالومه - محبوب نیچه بگویم:"my duty is being free from duty "( نگو فیلم "نیچه گریست "را ندید ه ای که خفه ات میکنم!) مگر بدم بیاید عشق را فریاد کنم؟

ترس ؟ بله که می ترسم!.. مگر من ارنستو چگوارای عزیز هستم که نترسم؟ من می ترسم.بیش از خودم برای کسانی که دوستشان دارم و البته در عین ترس قدم برمیدارم.

و البته بعضی چیزها را نه شجاعت حماقت میدانم.صراحت بله خوب است .. اما این چه صراحتی است رفیق روشن فکر من!

..که تو با چاقوی تیز همان که مدعی هستی روزگاری.. روزی حتی همین حالا زخمیت کرده بروی سراغش.. و جلوی غریبه ای.. گیرم غریبه اش خبرچین نباشد.. زخمی اش کنی؟( آن هم کسی که با تو نسبتی دارد!)

هی شکوه میکنی که :" شکایت از کنم خانگیست غمازم!)

همیشه انگار منتظری جایی از تو دفاع کنم که حق با تو نیست.عزیز من! رفاقت پنهان کردن اشتباهات کسی  یا در شیپور کردن  آنها نیست.من هم ناصح خوبی نیستم.اووه! خدا میداند خودم چقدر جای دانستن و عمل کردن لنگیده ام!حالا بیایم به تو بگویم چنین و چنان؟!

عزیز دور !

وقتی هفده سال قبل در تهران دوره پزشکی قانونی را می گذراندم متوجه چیز عجیبی شدم. فهمیدم مردم همیشه می ترسند که در بیرون از خانه مورد حمله و مزاحمت قرار گیرند.اما بخش بزرگی از جنایات که هرگز اعلام نمیشوند در خانه.. در آشنا ترین کانون و صمیمی ترین و قابل اعتماد ترین مکان روی می دهند.

قرار است ما دوستان و شریک زندگی مان را انتخاب کنیم .. اما نه بستگان و اعضای خانوادمان را.. و از این وقتی به هر علت با آنها متفاوت شدیم بر ماست که به پاس روز هایی که ما را داشتند و دارند ( در پناه حمایت یا در کمند سختگیری شان)باز هم دوستشان بداریم. بی که فرآیند زیستن متفاوت و دگرگونه خودمان را بهشان تحمیل کنیم.

تازه این جمله من برای زمانیست که به فرض محال تو در کانونی بسیار غریبه رشد کنی.. چه رسد در میان کسانی که دوستت هم دارند و ..

دیگر این که نرنج اگر دور شدم.. خدایی اش این راه صاب مرده.. سنگی سفالی من به گام بازیگوش رقصان تو کجا می خورد .. همنورد؟

و چیزی دیگر حرفی حرفهایی هست تنها برای خلوت خودمان.. به جمع آوردن آنها نشان شجاعت و توانایی و جذابیت ما نیست. چه اصراری داری به هر غریبه ای از چیزهایی بگویی که مال تنهایی تو است؟

می خواهم صد سال سیاه نباشد جذبه و وجاهتی که از این طریق بدست می آید. ( به فرض این که آدم را خرد و خوار و آماج نشان بد زبانان و بد خواهان نکند .

تازه مگر من کیم؟ بشری عادی با صدی نود اشتباهات یک آدم متوسط شاید هم زیر آن..اما من همین.. همین آدم کاملاً متوسط و دوستانم سر همین دوستم دارند. چرا که نه؟نمی خواهم انسانی شگرف باشم. نمی خواهم یک نیمه خدا باشم.

باور کنی یانه آدمهای عادی مثل من از چنان رنجهای عظیمی غنی میشوند گاه خدایان المپ  هم در برابر آن رنجه حقیرند و پایش بیافتد کم می آورند..

می خواهم خودم باشم.آدم ساده ای که روزانه اگر.. سر کار نرود پول ندارد کتاب بخرد و زندگی کند. می خواهم همین زندگی را بکنم. حالا که به اینجا رسیده ام حس می کنم اگر نویسنده ای بزرگ.. قدیسی قهرمان.. چه می دانم هر کسی بودم به جز این هیچکسی که هستم.. دروغ بود..من نقاب نمی خواهم. خودم متوسط خودم را  بر ماسک نیرومندی از هر که ترجیح می دهم. کم باشم یا نه این همان من است .کسانی که دوستشان دارم مرا همینطور می خواهند. همین بس است. اگر برای تعالی کاری بکنم نه برای تغییر وجهه ام.. برای دلم است..

و حرف آخر!

( چقدر از نصیحت کردن بدم می آید!)

عشق..جناب عشق.. حضرت عشق ..آهسته آهسته می آید ( دست کم در سنین دیر- پیر سالی ما)و نمی رود مگر بخش عظیمی از روح و جان ما را ( بلکه تمامش را)بکند و با خودش ببرد..جنین از مادرش این همه خون و روح و توان به همراه نمی برد که عشق از آدمی..

این که فرجام چنین عشقی که عظیم است و نه سریع .. و نه..شاید در ابتدا شدید .. و.. نه.. ..چه باشد بر ما نیست.. ما اگر به قول عین القضات جان همدانی نازنین:" این مهمان عزیز اگر ترا به در خانه دل آمد.." وظیفه داریم  هفت هزار جان و همه عمر دل پیشکشش کنیم.. اما عزیزمن.. از میان تمام عاشقان به قول حدیث جان های قدسی:"من عشق و کتم و عف.. مات .. مات شهیدا...آنکس عاشق شود و نهان دارد و پاکی گزیند ..و بمیرد چنان مرده است که گویی شهیداست.."

دیگر حالا نمی دانم خودت می دانی..تو خود حدیث مفصل...نمیدانم باز کجا غیبت زده که نه تلفن جواب میدهی و نه.. اما امیدوارم خوشبخت باشی .. و .. باشی..

پیوست:

امیدوارم روزی این نامه را بخوانی. اگر چه می دانم اثر آن( اگر اثری داشته باشد) نزددل بازیگوش و روح سیال تو کم است.. اما به احترام یکسالی که از تو کوچکترم.. نه ..فقط ..گاهی به این نوشته بینداز..باشد؟

قربانت:ملاحت