یکی از آرزو های من دیدن پهلوانان و عیاران قدیمی بود. نه فقط دیدن سیبیل های کلفت و ابروهای مردانه( عین داش آکل صادق جان خودمان!)بلکه دیدن مرام و منش و برخورد جوانمردانه و انسانی آنها( خدا جهان پهلوان تختی را غریق و قرین رحمت کنه....اما خوب پا نمی دهد روزگار که در زمان عقب بروم و آدم عصر ی عصرهایی بشوم که به آن تعلق دارم .. نه این زمانه..

 دیروز کلی این در و اون در زدم نتوانستم هزینه ترم را به سامانه ثبت نام بفرستم..( اینترنت جان نفس نداشت و سامانه بانک خطا میفرستاد و..)وسط نگرانی ها هم دانشگاهی مهربانم افشین خاکی ( به قول برخی : افشین  پهلوان!)بی هیچ در خواستی از من دانشکده رفت.. پرسید..هزینه را از سایت خودش واریز کرد و فقط در یه جمله چنین گفت: سلام !  بیبین ! من ریختم حالا فقط یه چک کن پیرینتو شو یکی نگهدار! و من را از دیروز تا حالا در بهت این عمل طبق معمول جوانمردانه اش گذاشت!در جواب من که از دیروز تا بحال هی  از شماره کارتی چیزی می پرسم مگر جواب می دهد؟طبق معمول کوتاه و بی ادعا ک من هستم.. شوما هم هستی تا بعد..

فکر می کنید من تنها کسی هستم که این طفل نازنین ( قد خواهر کوچولویم است!)کمکش کرده...

آمارو کی بهنت کمک کرده مرضیه؟- این آقا موفرفری یه هست همکلاسی شماکه.. افشین خاکی؟.. -ها.. خدا خیرش بده...

-فاتح !فرزینو اینجا گذاشته بودم ندیدی؟

- فرزین یه بچه است خانوم فلانی؟

- نه فرزین لب تاپ افشین خاکیه..بچه ها داشتن توش باspss کار میکردن.. -ها! بله!پس اون مال افشین بود؟ رضا برد سر کلاس!گفتین لب تاب تعجب کردم ..گفتم مگه چیزی هم هست که افشین خاکی داشته باشه با ما بچه های خوابگاه قسمت نکرده باشه!

-ای تفنگو ایجوری بگیر!ها... ایجوری..ای تو نگا کن..حالا تو یه نفس بچکون..زیاد تعلل کنی دستت خسته میشه تیرت خطا میره..

- نگران چی هستی.. خوب میشی نگران نباش فقط اینو...

خاطراتی که من کلاً از همکلاسی هام داره کوتاهه .چون من چهار ساعت درس می خوندم.. دوازده تا 8 ساعت تو راه بودم..بالتبع از این همکلاس خوبم هم..اما در همین خاطرات کوتاه پی بردم در آدمها چه خوبی های بی توقع و بزرگی نهفته است.

از این همکلاسی ساده و بی ادعای خودم واسه این کمکش هم ممنونم.دعا می کنم در زندگی با همسرش خوشبخت باشد.. برای خودش وهمسر و  خواهرش همیشه خوب پیش بیاید و به با لاترین مراتب  برسه.. هم در سعادت و هم در ترقی چون این دو تا کاملاً متفاوت اند.

 و برای خودم گمان وقت اون رسیده کوتاه تر سخن بگویم و بیشتر عمل کنم..این چیزی یه که از یه آدم ده دوازده سال کوچکتر از خودم با موهای فرفری سیاه و صورت آفتاب سوخته و مهربان یادگرفتم که نمره آمارو روش تحقیقش مثل اخلاقش  بیست است .. هم درس می خواند هم کار میکند...و اگر کسی به کمک احتیاج داشته باشد بی حرف و منتی کمک میکند..ان هم  در شهر غریبی مثل تهران که روابط و آدمها پیچیدگی های خودشون را دارا هستند..

البته قد و قواره و ابرو ها ی کلفت و غیره و غیره نه..اما می توانم مدعی بشوم پهلوانی را می شناسم.. که مثل نام خودش ساده و خاکی است..اسب که چه عرض کنم اما شاید گاهی بتوانید پهلوان جوانی را که احتمالاً ترک موتورش همسر جوانی را سوار کرده ببینید که دارد از امیر آباد بی دغدغه و بی کوکبه با جبروتی که مهربانی و افتادگی پنهانش کرده به سوی میدان انقلاب گاز می دهد..

خدا پهلوانان نادر و تک و توک پیدای عصر ما را هم حفظ کند.. پهلوان افشین را هم..