صبح روز دوم کم و بیش با علایم سرماخوردگی از جا برخاسته و دو رکعت نمازبعلاوه قضاهای دیروزو تو رگ زدیم..( پیشاپیش از ادبیات فرافر هیختگی حاکم بر نثر شرمنده دیگه!)

پیدا بود سرمای کاشی ها کار خودشو کرده برای صعود به جدول فیزو دوتا تیمو باید می زدیم تیم وزارت بهداشت و تیم بلوچستان .24 تیم به دیدار ها آمده بودن وبعضی  رفقای شمال کشوری مون یعنی سمنان و گلستان و مازندران هم بودن(ما در دور مسابقات شمال کشور هم دوم شده بودیم)

اعضای اتاق ما از یه دستی کمتر اما وفاق ملی بیشتری برخوردار بودن..(یادبگیرین در سفر آشنا شین به خدا حضرت علی زیبا گفته آدما رو در زمان تغییر احوالشون باید شناخت!)

دو عضو تیم شطرنج هم با ما بودن که یکی از اونا خانم مسنی بود که با سرطان دست و پنجه نرم میکرد و شیمی درمانی آثار ناخوشایند خودشو بر جسم و روحش آشکار کرده بود..کلاً روحیه شکننده خاصی داشت و ما خیلی رعایت میکردیم که مبادا..( اون با اصرار شدید خودش اومده بود و دخترش موقع بدرقه خیلی نگران بود!)

اما ما هی شلوغ کاری میکردیم تا روحیه اون دوتا شاد بشه و بعد هر پیروزی همهگی با اونا  روبوسی میکردیم و  و تشویق شون  و.. و.. میکردیم

فضای تابستانی خزر آباد تو زمستان خیلی خوشایند نبود .. من شبا به جای عقاب های تو قفس شتر مرغا دوتا پیشی خوشگل پشمالو درنا ها و میموناو طاووس سفید  تو قفسا سردم میشد..اما نگهبان هر بار در جواب اعتراض من  و خانم مینا( کاپتان نه.. یه خانم دیگه از اعضای تیم)میگفت فقط غذای این حیوانات مهمه و جای خوابشون اینقدرا مهم نیست..خیلی دلم می خواست نگهبانو تو یه قفس بذارم و بگم یه شب تا صبح اینجا باش بهت بگم حرفت چقدر درسته!

می گن روزگاری انسان چنان با طبیعت عجین بوده که می تونسته شیوه رفتار حیوانات رو بفهمه و کمترین تغییری در روند طبیعی اون ایجاد نکنه.. اما حالا انسان بیشتر یه استثمار گر یک سویه طبیعت و یه قیم نا درستعمل میکنه.. رابطه اون با طبیعت از رابطه دوستی خارج شده و تبدیل به رابطه ارباب و بردگی رسیده.. واسه اینم فکر میکنه هرچی خودش تصور کنه و انجام بده..درست تره..به هر رو در اولین روز بعد از اقامت اولین مسابقه رو با تیم وزارت بهداشت شروع کردیم..