این جمله را   که می خواهم بنویسم بخش ابتدایی نوشته کوتاهیست که دیروز  نوشتنش را دست گرفته ام.( بالاخره دریای شبانه و مهتاب کامل  خزر آباد باید یه توفیری به حال من بکنند؟) زمانی فرصت ها اجازه میدادند از این ارتکابات قلمی بیشتر مرتکب بشوم.. اما حالا کو وقت؟این فکر  از ماجرایی برای دیگران که به تصادف در جریان سفر از آن آگاه شدم آب میخورد...

گاهی در جستجوی عشقیم اما پی می بریم آنچه است تنها همدلی دوستی و احساس مسئولیت مخاطبمان در قبال خودمان است.چیزی که دست برقضا جوری جورهایی ریشه در ترحم دارد.. گیرم ترحمی بزرگوارانه و مهربان.. مخاطبمان عاشق نیست اما روح بزرگی است که در قبال لحظات و روز های ما پس از خود و بدون خود احساس مسئولیت میکند. ساده کنم: بر تنهایی بعدی ما ...دل میسوزاند!

همدلی.. دوستی ..جهان را در پرتو آفتابی یگانه دیدن ..باهم گریستن.. دلتنگ هم بودن..همه اینها بسیار به عشق نزدیکند اما عشق نیستند.برای من عشق حسی است که برایش کلمه ای ندارم اما از دیگر حساس ها بسیار متفاوت است. وقتی عشق هست جهان با تمام رنگ های خودش آشکار میشود و وقتی نیست انگار جهان را از پشت شیشه مات به تماشا نشسته ایم...

گمان کنید ناگهان پی ببرید یا حتی شک کنید آنچه شما را مخاطب نگاهی مشتاق و مهربان کرده نه عشق که همدلیست .. آنوقت چه میکنید ؟ می مانید چون شما عاشقید و بی او نمی توانید..؟پس دوستتان چه؟چون شما عاشقید او هم باید عاشق باشد و بماند؟ زورکی؟شما به جای او تصمیم میگیرید که به جای دل شاد و عاشق وجدان آرام اما روحی که آرزو میکند ای کاش راه بهتری را انتخاب کرده بود؟

شاید هم ناگهان بگذارید و بروید .. آنوقت ممکن است  مخاطبتان در اوج شادترین روزهای زندگی اش ناگهان صورت آزرده و خداحافظی کوتاه وتلخ و  ناتمام شما را یاد بیاورد .. زیر پوسته شکننده روزهای شادش تلخی و نگرانی پنهانی باشد.. این که قلبی را که شکسته روزی به صورت خاری بستی بیصدا در راه عزیزانش گسترده شود و دست و دل کسی...کسانی را که او دوست داشتنشان را بر شما ترجیح داده زخم کند..یا زخمی که او در قلبی ایجاد کرده روزی چاهی شود سر راه شادی و سعادت امروزش..

چرا زندگی گاهی اینقدر پیچیده است..؟واقعاً آدم اینجور وقتها چه کند ؟ برود؟ بماند؟

زنان و مردان بسیاری را می شناسم که می مانند و زندگی متوسط آرامی را .. می کوشند به قیمت بچه ها حفظ کنند..به تلاش آنها آفرین میگویم.. اما هرگز در خودم.. در عزت نفسم این خردمایگی را نمیبینم که کسی را که همسفرم نیست به زور همسفر نگاه دارم و او را از راه محبوبش و همسفر محبوبش دور کنم.. 

زنان و مردان بسیاری راهم میشناسم که تنها و سرخورده رفته اند.. گاهی مخاطب خود را بخشی اند و بسیار وقتها هم نه..سایه روح مجروح و آزرده آنها بخصوص اگر فرد مورد نظر خود را نبخشوده باشند عین تاریکی مبهم و تلخی در زندگی گسترده است..شما بودید چه میکردید ؟