این شعرو قبلاً برای نشریه یکی از برادر کوچیکهای دوران بچگیم جناب ناصح (نشریه اینترنتی ماندگار)فرستادم.مالسه چهار سال قبله...

- هی شاعر.. شاعر.. این هیولا کیست که دندان هاش
در رگبرگ های نازک گلی فرو رفته است..چنین تلخ؟
(لبخند
میزند یا نمیزند؟
شاعر که کناری ایستاده است
دستها
فرو افکنده
چون یاس..)
- هی شاعر شاعر
این ابرعنکبوت کیست
که برلبخند کودکان تار تنیده است چنین سیاه؟
( هیچ نمیگوید شاعر
تنها دفترش را
چون انزوایی خاکستری
در برابر
چشمان سردار فاتح
ورق می زند)
هی شاعر شاعر!
این سیا قهقاه.. تاریک عربده کیست
که لالایی مادران
و سهراب خوانی پدران
در برابرش
نتی از سیاه سکوت مینماید..؟
ها.. چرا لالی شاعر..؟!
چیزی بگو دست کم غمناله ای!
که بدانم لال نیستی!
این هیولا کیست که عشق را در
شعر هات
چنین سیاه کرده است؟
- این شمایید سردار
و این صدای چکمه شماست
وزن شعرهای مرا
اینسان بهم ریخته است
ولا من
هنوز چنان عاشقم
که میتوانم
از پولاد شمشیرتان
برای محبوبم
گلی
بسازم...