آرش فرزام صفت و همسر نازنین شون خانم بنفشه فتاح

 از دوستان گلی هستند که در طول سالهای شعر و شاعری باهاشون آشنا شدم.. بعضی آدما فقط شاعرند اما این دوتا انسان خوب و یه چند تا نازنین دیگه که میشناسم از کسانی هستن که بودنشون شعره.. و اگرچه خودشون شاعرای خوبی هستن.. اما بزرگترین و زیبا ترین شعر شون زندگی و روح زیبایی یه که دارن..( مدت زیادی ندیده مشون..با این وقت کم و پایان نامه و کارهای مونده بدجوری دلم میخواد یه آشی "لازانیایی" بپزم دوستان رو خبر کنم ( لازنیا رو داخل گیومه داشته باشین ماجراش طولانیه یه روز براتون میگم..!..اما عجیب گرفتارم!)

 همیشه وقتی چنین انسانهای خوبی رو کنار هم میبینم  به خودم میگم:

مثه این که بالاخره قصه دنیا به جاهای خوبش رسیده..( چی میشه همیشه اینجوری بشه خدا جون؟)

اول یه شعر از بنفشه جان بذارم:( خانوما مقدم ترن!):

یک کاسه شیر کهکشان را برد با خود

برداشت گونه هاى نان را... برد با خود

عدل از على لرزید وقتى روى دوشش

آذوقه هاى این و آن را برد با خود

در کوچه هاى شهر، باران هاى غم را

بارید و غم هاى جهان را برد با خود

آن قدر سر در چاه اشک جارى اش کرد

تا آبروى آسمان را برد با خود

با شمع بیت المال خاموشش ز دنیا

اندیشه سود و زیان را برد با خود

تا وا کند دروازه هاى آسمان را

آن شب مفاتیح الجنان را برد با خود

«فزت و رب الکعبه»... از دستان دنیا

رفت و دل پیر و جوان را برد با خود

در گوش دنیا کودکان کوفه گفتند:

«دنیا نگاهى مهربان را برد با خود»

بنفشه فتاح

این شعرم از آرش که گمانم بیشتر بچه های آشنا شنیدن:

یک لحظه خواست روی زمین خم شود.. نشد

می خواست مثل حضرت آدم شود.. نشد

کوشید خواب های قشنگی که دیده بود

در خاطرش دوباره مجسم شود نشد

باران گرفته بود به سرعت دوید تا ...

چیزی برای گریه فراهم شود نشد

انواع سیب های زمین را گناه کرد

تا بلکه مستحق جهنم شود.. نشد

او چند هفته  پیش خودش را به دار زد

می خواست از میان شما کم شود نشد

این روزها برای مسیحی که مرده است

هر کس که خواست حضرت مریم شود... نشد

آرش فرزام صفت

به قول راحله:پ.س:

بزودی از دوستان خوب دیگه ای هم اینجا شعر و مطلب میذارم!