کارل گوستاو یونگ عزیز معتقده که در دنیا هیچ امر تصادفی وجود نداره..با این حساب تصدف دیشب من در جاده و این حس غریب که انگار دارن بخشی از کاسه سرمو توش نمیدونم چه غلطی میکنن نباید تصادفی باشه..

میخوایین براتون این پروسه رو تعریف کنم؟( این ششمین باری بود که تصادف میکردم و دفعه قبل و یه دفعه دیگه که نمیدونم کی بود بسیار شدید بود چنان که در ماشینو با اهرم باز کردن ما بیاییم بیرون . اصولاً هم چیزیم نشد فقط گمانم تو یکی شون یه کم آسیب دیدم که موقع کوهنوردی گاهی اذیت میکنه)توی تصادف کردن دیگه ماهر شدم!

اول یا بیدارین یا نه .. تکان شدیدی و احتمالاً صدای ترمز ماشین و بلافاصله تصادم دوتا ماشین

در این مرحله تصادم خیلی مهمه گردن و دست و پا و صورتتون محفوظ باشه( بهتون یه چشمه یاد بدم که از بسیاری آسیب ها حفظتون کنم!)

در مرحله تصادم تمام نیروی اونو حس میکنین( تو اورزانس همیشه از خودم می پرسیدم این شکستگی های وخیم توی تصادفا واسه چی یه؟تا خودم تصادف کردم و فهمیدم)در این لحظه وزن نسبی دوتا ماشین طبق قانون اینرسی  بهم افزوده و به سر نشینا منتقل میشه..(نیروی بسیار زیادی یه!چند بار فکر کردم الان له میشم!)

تبعات دیگه رو حس میکنین..پرواز خرده شیشه ها.. تو اومدن هوای سر د بیرون( و امیدوارم کمربند هاتون حتماً بسته باشه)حتماً صورت و سرو گردنتونو در صورتی که احتمال قریب الوقوع تصادف هست با بازو هاتون بپوشونین و بافاصله بعد از اون دست تو جیب و کلاه کاپشن و .. نکنین( شاید مثل مال من پر از خرده شیشه باشه)اگه باک یا موتو ر آسیب دیده و شما میتونین زود بیرون برین..اگه آسیب دیدن خدای نکرده زبانم لال کمک بخوایین

بقیه رو زیاد دوست ندارم بگم.. چون اغلب ناخوشاینده و  برای بعضی ترسناک..

به هر حال مخم از تصادف دیشب تا حالا کمی در نیمکره چپ تکون خورده و می ترسم همون یه ذره منطقی که در قسمت چپ مغزم خداوند برام زاپاس گذاشته بودن آسیب دیده باشه..( حالا چقدرم من آدم منطقی ای بودم که..!بگذریم)

مورد جالب دیگه در مورد تصادف حس حضور قریب الوقوعه حضرت مرگه..احساس عجیبی یه.. نمی تونم براتون وصفش کنم اما کاملاً قابل حس کردن زمان و مکان گاهی وقتا عجیب متوقف میشه.. چیزی تو فضا هست که درک آدمو از اونچه داره اتفاق می افته عمیقاً بالا می بره..گاهی وقتا یه جورایی ناگهان فضا سرده و جدی..نمیدونم چقدر صحت داره اما در می گن در تجارب خروج از جسم ناگهان آدم قادر میشه از ارتفاعی بالاتر و با اشراف به صحنه واقعیت موجود رو ببینه...

یه مورد دیگه هم اینه که فقط وقتی خود آدم به مرگ نزدیکه اینو حس نمی کنه..وقتی به مرگ دیگران نزدیکیم هم همینطوره..

من توی بخش هایی که با بیماران بسیار بد حال یا نزدیک به مرگ کار کردم چیزی رو در فضا حس میکردم که از جنس آشنا و معمول زندگی نبود.. ترسناک؟نه.. اصلاً ترسناک نیست .. اما یه جورایی برای ما که به زندگی عادت کردیم نامانوسه..انگار در همون مکان هستید اما جنس دیگری از هستی داشتن و بودن زیر اون سقف جریان داره.. حسی  که برای ما چندان شناخته شده نیست..من این حسو در هنگام مراقبت از دو بیمار سرطانی یه غده بدخیم دیگه مغزی و یه چند مورد تصادف و زلزله 69 تجربه کردم..عجیب اینه که این حس بلافاصله بعد از مرگ اون آدمها از اون فضا میره..این حسو موقع پانسمان از زخمهای خانم پیری که از یه تصادف به اورزانس ما فرستاده بودنش به عینه دیدم.. اون ظاهراً نه شکستگی و نه زخمی داشت به پزشک کشیک گفتم حس میکنم حال بدی داره اما علتشو نمیدونم.. پزشک اونو معاینه کرد و گفت منم مثه شما فکر میکنم . نبضش ضعیفه. خانم مسن آستین پزشکو گرفت و ازش خواست بگه اینا برن..

-اینا کین ؟ماها رو می گی؟

-نه شما بمونین دختر جان ..اون لباس سفیدا..

- بچه های بخش؟

- نه لباسشون با شما فرق داره

به رییس بیمارستان گفتیم اونم با بقیه اعضای بد حال خانواده به رشت بفرستن .. اما آمبولانس جا نداشت رییسمون با این تصور که بقیه جوانترن و در وضعی بسیار وخیم ترن اونا رو بی اون فرستاد .. عصر که داشتم تو بخش کار میکردم مسئول اورز انس که برای تشکر آمده بود خبر فوت اون خانوم رو آورد..اون خونریزی پنهان اما مداوم داخلی داشت.. خونریزی اندک اما کشنده ای که دستگاه های ساده بیمارستان ما با حساسیت کمشون نشونش نمیدادن..مقدار کم اما تدریجی خونریزی پنهان داخلی در کنار بیماری قلبی ظرف چند دقیقه اونو از پا در آورده بود..