زود است جایی توی شعر تلخ من باشی

 چشم سیاهی در شب عاشق شدن باشی

من یک نفر بادم ..تو انسانی چرا باید

هی مثل من یک بیقرار بی کفن باشی؟

در جشن رنگین نئون های خیابانی

 شمعی برای سوختن های کهن باشی

هر جا که حرف از یمن آن رخت سپید نوست

 با تلخ خند ساده ای فکر کفن باشی

آری عطش ها میکشد گاهی مرا اما

کی می توانی تشنه مشتی لجن باشی؟

حوای خوبی نیستم من را ببخش ای سیب!

در بین این نامردها .. سخت است زن باشی!

( غزل پارسالمه.. گمانم یه بیتش یادم نیومد!دیگه ببخشین تا برم تو دفتر کاغذا پیدا کنم!)