تصور کنید شب خسته و کوفته و کمی دلگیر و نگران از عقب افتادگی های تحصیلی و کاری و بودنی و هستنی تنها نشستین و نه حال و توان کار کردن دارین نه تلاش های دیگه ..که ناگهان در بزنن و یه دوست عزیز قدیمی که از شونزده هفده سالگی می شناسین پشت در باشه با دوتا دفتر قدیمی.. و یک جفت چشم سیاه خندان و زیرک که از پونزده شونزده سالگی خودش تا همین حالا داره برق میزنه و تو دستش دوتا از اون دفتر قدیمی ها و سهمیه ای ها با برگهای کاهی کاغذی و ( که خودتونم دارین و با خط خرچنگ قورباغه ای توش چه خاطره ها نوشتین)و بعد دوستتون شما رو با دفتر قدیمی ای که شعر های جوانی تون توش هست تنها و بذاره..

 از دیدن دوستی که بیش از بیست و شش ساله میشناسین و از دبیرستان تا حالا حتی وقتی دور بودین  هم دوست بودین یشاد  می شین..از دفتر تون هم خنده تون بگیره هم متحیر بشین هم بپرسین:"از  دختر هفده ساله خجول و نا آرامی که اونقدر حساس و شکستنی و ساده بود چه باقی مونده..آیا اون دختر اگر میدونست قرار از تمامی این دیولاخ ها و کوره راها بره چه می کرد؟گمانم پر بیراه نبود اگه خودشو همون لحظه میکشت.. اما خداوند قصه نویس زیرکی یه..

اون این داستان های تلخ رو چنان به زیبایی و شیرینی و نرمی از گره های سخت خودشون گذر میده که..همیشه نه قویترین نه بهترین.. اما بالاخره یه کسایی به آخر قصه میرسن که..

اول از همه چقدر خوبه انسان دوستان قدیمی رو حفظ کنه.. هم دوستان قدیمی و هم دوستان حقیقی جدید قادرند درسایی رو به ما یاد بدن یا چیزایی رو یاد آوری کنن که بهشون نیاز داریم..

 گاه اونهاتنها آینه ای هستن که تغییرات سیمای حقیقی ما رو بدون اعوجاج بدون خدشه بدون هیچ انحرافی ما رو به خودمون نشون میدن

( به قول  شاملوجان

 عطشم را به معیار تو می سنجم

 ای آب روشن..)

 دوم این که به عقب نگاه کنیم.. گاهی همیشه نه..من گاهی میترسیدم از دختر خجالتی کم حرفی که تا یه کلمه میخواست سر کلاس حرف بزنه عین لبو میشد و همیشه بهش میگفتن بلند تر بلند تر حرف بزن وبلند تر شعر بخون.. کمتر شده باشم.. کم طاقت تر.. ترسیده تر.. شاید کمی دروغگو و ناتوانتر در گفتن حقیقت.. جایی که آبروی حقیقت به بیان ما گویندگانش بستگی داره.. خیلی وقتا ترسیدم که کمتر از اونی باشم که بودم و اجداد ساده دل و پر تلاشم بودن.. شاید همیبن ترس منو با کله انداخت تو گفتن بعضی چیزا و انجام بعضی کارا که به نفع من.. اگر نبود برای دانسته شدن حقیقت نه واقعیت.. لازم بود..

 راستش برای این که رشد کنیم لازمه بعضی از "من" های ما بمیرن تا "من"  های دیگری متولد بشن.. می دونم اون "من "جوان و خجول و شرم رو جایی  مرده ( گمونم میدونم کجا مرده)اما امید دارم این من قلچماق کرگدن در عین حال محتاطی که زاده شده بتونه جایگزین مناسبی برای اون من شکستنی باشه..( خب امیدوارم دیگه! امید داشتن که جرم نیست!)