عجب کتابی است "تنهایی پر هیاهو" ی هرابال... در آدم شوق نوشتن داستانهای نا نوشته را زنده میکند.آدمها جورهایی چونان کتابها هستند. برخی تنها حس خواندن خود را به آدمی میدهند و برخی نوشتن را که به سبب ناملایمات روزگار مرده زنده میکنند. برخی حال هرگونه خواندن و نوشتن را از آدمی میگیرند.

"تنهایی پرهیاهو " مثل "هایده "است آدم را به نوشتن وامیدارد. شازده کوچولو " مثل" میتا" است آدم را به دقیق تر دیدن وا میدارد. نوشته های لیلیان وینچ از جمله رمان زیبای خرمگس آدم را به محکم بودن و قدرتمند زیستن وا میدارد و عین مهناز.تو راحله عزیز مثل "نامه های عاشقانه یک پیامبر" جبران خلیل هستی. آدم را به خود آدم بر میگردانی. به دیدن آنچه دیگر ندارد و آنچه هنوز دارد. " درخت زیبای من" مثل فاریا است آدم را متوجه کودک درون خاموش و منظر خویش میکند .

مدتیست دوستان را به دلیل مشغله ها از دور دارم .. اما آنها گنجهای پنهان من هستند. آنها را از کف نداده ام.

بابا اگر گفتی کدام کتاب هستی؟

تو" ژان کریستف "هستی بابا!نمیشود تو را در یک شبانه روز خواند. تو ده جلد داری و از کودکی تا بازگشتن به هستی حرکت میکنی..تو داستانی هستی که جملات قصار و برگزیده آن لابلای حرفها و کارها و حوادث ات پنهان است.و اینگونه بر من اثر میگذاری.هنوز هم ترا می خوانم و بخشهایی را باز مینویسم..تو در زمره انسانهایی هستی که عظمت شان در سایه فروتنی شان پنهان است ..وقتی میروند و فروتنی با آنها میرود ناگهان تمامی آن عظمت آشکار میشود..

دارم فکر میکنم همسرم کدام کتاب است..خواهرم کدام برادرهایم..آتیلا(سه شنبه ها باموری است.. پر از خنده هایی با اشک..و دانشی برای زیستن..)

همسرم تو کدام  کتاب زندگی ام هستی؟

2.دوست خوبم

رنجیده ای که چرا باتنی چنداز عزیزان تو آنچنان که دوست داری مهربان  و صمیمی نیستم.خوب توضیحش آسان نیست.

من قبلا ها..خیلی قبلها.. چشمهایی داشتم که همه چیز را نم یدید و روحی که عین باران بر همه یکسان میبارد. نه ابرهایم ته کشیده..نه چشمانم تنگ نظر شده اند ..چشمانم باز تر شده اند و فکرم تیز تر..قبلا تنها مهربانی برایم تصمیم گرفت ..حالا عدالت هم..

قبل از هر دوست داشتنی عدالت میپرسد:" عادلانه است کسی که ترا تنها در خستگی ها سختی ها و نیاز های خوش یاد میکند چون کسی  دوست بداری که ترا در همه حال دوست میدارد؟

عادلانه است کسی که برای دوست داشتنت چرایی جز خودش و مهربانی اش ندارد را چون کسی دوست بداری که در دوست داشتن هنوز خام  است و چند و چون میکند.

تو برای من عزیزی و دوستی ات را برای دوست داشتن و نه دوست داشته شدن چون موهبتی از سوی خداوند با احترام میپذیرم.

اما درباره عزیزانت اجازه بده با احترام و عدالت فکر کنم. شاید عقل و دانش من ناقص باشد اما قلب من در یک چیز استاد است..تشخیص دوست داشته شدن..این قلب  هرچه هست ..قلبی که او را بی چند و چون دوست میدارد از فرسنگها تشخیص میدهد.و برای دوست داشتن و دوست داشته شدن از گذار عمر چهل و چند ساله چنان ذخیره غنی تلخ و شیرینی از تجارب آموخته که تنها خدا میداند..

شاید برای تو دوستی عزیزم..شاید ..اما برای عزیزانت قابل اعتمادی محترمم که میشود وقت مشکلات به او رجوع کرد . برخی از راه حلها را ازوستاند و سپس رفت تا دیداری دیگر..ضرورتی بیش از این هم نیست.

من به چنین رابطه ای دوست داشتن و به چنین نگاهی محبت راستین نمیگویم. آن را اعتماد و احترام متقابل میدانم که امری در خور توجه است اما نامش هرچه هست محبت عمیق و حقیقی نیست.

من محبت را به خوبی میشناسم. محبت در نیمه گرم و داغ روز ترا از میان انبوه ماشینها عبور میدهد و ترا وامیدارد با همه خستگی و تشنگی جامه ای مناسب و شاید  زیبا برای عزیزی بخری که حتی شاید داشتنش برای او ضرورت نیست..

محبت .. ناگهان بی دلیل قشنگیست که ناگهان کودک شش ساله بازیگوشی را از وسط دنیای رنگین بازی محبوبش به سمت تو میدواند تا از بازوان کوچک لاغرش برای تو گردنبندی از "دوست دارم خادون مه یبون " بسازد.

محبت لیوان خنک معر منتظری ست که در ساعتی که خودت هم منتظرش نیستی در درگاه خانه انتظار ترا می کشد .

محبت چرا ندارد..عقلانی هست اما حسابگر نه..و حتی وقتی دور است مانند چون نسیمی از دعای خیر به من میرسد ..

محبت محبت است دیگر.از من نخواه تا آن را با چیزهای دیگر قاطی کنم.من صادقانه بودن حسها را عادلانه تر از زیرکانه بودن آنها میدانم.

شاید این صداقت به نفع روابط من نباشد ..اما من که با قلبم دروغ ندارم..دارم؟