میدونی اون چه تو براش خواستی چقدر با اون چه او بارها برات خواسته فرق داشته و داره؟

-( او را بگیرید هرکس.. دوست یا دشمن عزیز..در گذار عمر این( او ) ها بسیار زیاد بوده اند.

دست برقضا گاهی زخم را از همان دستی خورده ام که در سختی و تنهایی تنها دستی بوده ام که او را به مهر و یاری فشرده است..

اصلا چرا این قدر استعاری بگذارید از روزگاران قدیم..خیلی ساده دو برگه یادداشت را یکی از دفتر خودم و دیگری و از دفتر روزانه دوستی نزدیک برایتان باز بنویسم:

برگه من به ترتیب اولویت:

- مشکل خانم ایکس

- دادگاه ایکس در..

وکیل ایکس..-

صخبت با خواهر ایکس ومتقاعد کردنش برای..

سپس ..بقیه

اما دفتر ایکس( که دست برقضا در امور بسیاری هم فکر هم بود )

-دادگاه و وکیلم

- لب تاپم

- ارتقاء موبایلم

- بلیطم برای ..

- شام با..

....ارتقاء مدل موبایلم

....

....

...

...

بقیه اش یادم نیست اما یکی قبل از شارژ آپارتمان( ریز و بد خط نوشته بود ملاحت)

و با شناختی که ازو داشتم میدانستم چقدر به لیست اولویهایش پایبند است و..

به نرمی مشکلش را پیگیری کرده و به همان نرمی او را در لیست اولویتهایم به آخر و آخر تر کشاندم..زیرا قلب هرکس و عمل او بهتر از زبانش جایگاه ما را برایش تعریف میکند .

و اگر ما آخرین اولویت دوستی هستیم که او خود اولین ماست گناه نه ازو که از ماست.وانگهی قلب من هنوز به آن خانم و زخمهایش مهربان است ..اما من چون جوانی همهتن  قلب نیستم بلکه پاره ای عقلانیت هم..همان پاره ای که قلبم را از طعمه شدن حفظ میکند ..

حالا مخاطبم شمایید..

غریبه  ارجمندی که برایم خصوصی و بسیار موجز و استعاری  حقیقتی تلخ را درباره یکی از آشنایان یکی از ادوار کار بازگو کرده اید که خود میدانستم.بگذارید کاری بکنیم:

یحتمل از کسانی هستی که مرا میشناسی و میدانی شفیعی کدکنی عزیز و شعر هایش را دوست دارم و استعاره های او را میشناسم.

سعی کردم حدس بزنم چه کسی هستی اما نشد ..به نشانی ای میلت هم نشد پرسشم را دال بر این که چه کسی هستی بفرستم و یحتمل نشانی ات هم حقیقی نیست .

اول آن که.زخمی که بدان اشاره کردی از جمله سیلی های سخت روزگار بر گونه اعتماد..غرور و مهربانی کودکانه من بود..اما من سیلی های سخت تری هم خورده ام..

بدین سبب دستهای بسیاری را بخشیده ام( اگرچه سیلی شان را فراموش نکرده ام و دیگر آنها را به دوستی نفشرده ام بلکه با دعای خیر بدرقه کرده ام..)

بخشیده ام تا اگر من هم به سهو و نه عمد در حق کسی کوتاهی کرده ام بخشوده شوم

بخشیده ام تا آرامش مرا فرا گیرد ..

بخشیده ام تا قلبم به جای اشباع شدن از زخم های ناشی از آن همه بی انصافی جایی برای محبت به عزیزانم که کم نیستند و کم ارزش هم جا داشته باشد . به قول "جبران" چگونه در دستانت گلی بروید وقتی در قلبت آتشفشانی روشن است..

بخشیده ام تا بتوانم زندگی کنم..عشق بورزم..دوست بدارم..حمایت کنم

بخشیده ام تا روحم ترمیم شود و سلامت خود را باز یابد

گفتم بخشیدم نگفتم فراموش کردم..

گواهم قلبی که چون مشت بسته ای در جیب احتیاط و تردید پنهان است

و چشمهای بیش از اندازه باز نگاهی که به سرعت جای خود را در ذهن و قلب دیگران اول ارزیابی میکند ..بعد اجازه گام برداشتن میدهد

 

در مورد آنچه در نهایت استعاره نوشته ای بگذار پاسخی بگویم. خانم اوریانا فالاچی که- عصیانش را بیش از خودش و خودش را بیش از نوشته هایش دوست دارم -کتابی دارد به نام "پنه لوپه به سفر میرود ". یک جورهایی استعاره ایست از فرهنگهایی که پس از سپری شدن جنگ جهانی و بیاد نقش غرب در بروز دموکراسی و تجدد به سرزمین اصلی آن آمدند. و دانستند آنچه تصور میکردند  تنها در خیالشان بود و واقعیت تلخ چیز دیگریست.

دوست عزیز پنه لوپه توی آن قصه در پایان داستان که در حقیقت زندگی خود او از موطنش ایتالیا به امریکا و با رویای سرزمین طلایی و بازگشت به ایتالیا بدون رویای هیچ سرزمین طلایی فرجام داستان را درست برعکس نوشته است.

البته پنه لوپه جوان سرکش پر اشتباه نیستم و نبوده ام..اما بسیاری اوقات پایان بسیاری داستانها را چنان نوشته ام که آرزو میکردم باشد ..

 

 من همه حقیقت را نمیدانم آن را چنان نوشتم که آرزو میکردم..اما دست کم مخاطبان خاص میدانند هر داستان تلخی می توانست  فرجامی شیرین تر داشته باشد ..مگه نه؟ 

 پیوست:

راستی مخاطبین عزیز میشود بپرسم علتش چه بود که جمعه 2 مرداد تقریبا صد و هفتاد نفری و ایجانایی به کلبه کوچک مجازی ام افتخار داده بودید ؟

به هر علت که آمدید...خوش آمدید

پیوست:

دوستان عزیزی که نخستین من هستید ..من چندمین شما بوده ام؟

گرچه دیگر..فرقی نمیکند