1.توی عکس کنار هم ایستاده ایم...با بقیه ..من و تو با هم عکس تکی نداریم بابا..ما دو تا آدم مغروریم که همدیگر را با مهربانی بی اغراقی مراقبت میکنیم..نقد میکنیم.. حرف میزنیم ..دور و نزدیک میشویم اما رفیقیم و از تو چه پنهان از خدا پنهان نیست علی رغم تمام صمیمیتمان بزرگترین حرفهایمان باهم حرفهای نزده مان است..

ما پدر و دختر غریبی هستیم بابا..دیروز داشتم برای کاری به همکارم توضیح می خواستم قبل از آن که بگویم از فلان یا بهمان عضو خانواده کمک میگیرم بی هوا  گفتم از پدرم میخوام که..و همکارم لبخند زد ..

من به تو متکی نیستم بابا..

اما می دانم که تو حضور داری و مراقبی ..درخت به ابر تکیه ندارد..ریشه اش در زمین سخت و سنگلاخ زیر پا آب می جوید  ..درخت روزمره باید با سنگ زدن به شاخه هایش شکستن سر شاخه هایش..حتی تبر بین دو دو اشعاب شاخه اش سرو شاخه  بزند..بابا اما درختها زیر سقف ..بی ابر و آسمان دوام نمی آورند..حکایت من و تو بابایی عزیز..حکایت ابر و درخت است..بگذار اینجوری بنویسم اش

هنوز پدر منی ..اگرچه پدری از ابر..

به قول آن ترانه..همین خوبه..

2.حق ناشناس نیستم..کمی کله شقم کمی کندم..و از شما چه پنهان از خدا پنهان نیست کمی ..خسته ام..اما قوی ام..مثل پدرم..مثل دوتا مادر بزرگهایم ..دو خانم که از باریکی مچ دستهایشان نمیشد عظمت چرخ زندگی هایی را که میچرخانند و حجم همه کارهایی را که میکنند حدس زد ..مادر مادرم..حتی سالها بود که بزحمت با آن دو پای دوبار و بیشتر شکسته راه میرفت..اما چقدر ساعی و کوشا بود و گنجینه ای از اشعار و ابیات و متلها و مثلها..مادربزرگ دو دست مهربان و قلبی از عقیق بود..گاهی نه..همیشه میدانم عقیق او درنگشتی از دست راستم..گوشه ای از قلب مهربان اوست در قلبم..

مادر بزرگ های ریزنقش کوچولوی عظیم من ..کسانی که یادم دادند غیرت است که کوه ها را جابجا میکند نه جثه ..نه پول..نه زور ..نه..

مثل بابا بزرگم سید مصطفی که نام نازنینش بر پسر عموی کوچولوی بزرگم روشنی میکند ..

مردی  که تا دمی قبل از آخرین بیماری سختش روزه میگرفت و کار میکرد و "راه بینایی" میکرد..تصویری ازو در من هست مرد سپید مویی که خسته و با پیشانی عرق کرده از شالیزار برگشته ..ظهر تابستان..میخواهد داسش را تمیز کند که خون بند انگشت و میانی و بعد تمام دستش را خیس میکند بی که حتی خم به ابرو بیاورد عمه کوچکم را صدا میزند زخم را با آب میشوید با باریکایی از پارچه تمیز گلدار و دوا گلی زخم بزرگ را میبندد و میرود ..بی که بداند در نگاه نوجوانی و نگاه تا هنوز من چقدر بزرگتر شده است..

دیگر نه میخواهم نه میتوانم نه اجازه میدهم ..دردهای حقیر و دلواپسی هایی مرا از درون بخورد..اگر جنگی..جنگ من است ..باشد اما دیگر خودم را در جنگهایی که از آن من نیست زخمی نمی کنم

و نمی ترسم

و پیشاپیش دلواپسی و تنش ذخیره نمیکنم

اجداد من همه قوی و توانا ..شجاع و صبور..دلسوز و مهربان و امیدوار ..بوده اند..چیزی از آنها در من هست که نمی گذارد بهیچ درد و ترسی سر فرو بیاورم..حتی در تاریکترین لحظه های عمرم در قلبم چراغی ولو کوچک روشن بوده است..لاله ای که بهیچ کولاک زمستانی و دیوباد تابستانی پرپر نشده است..

میدانم که..صفات اخلاقی  آدمها موروثی نیستند..آموختنی اند..اما من سعادت کافی برای دیدن و یادگرفتن را داشته ام..مگه نه؟

پیوست:

ولی خدایی اجداد عزیز من..بابابزرگها.. مادر بزرگهای عسل..بابای نازنین من..قبول دارید زبان دراز و حاضر جوابی خطرناک من یک ژن تغییر یافته و تشدید شده از زبان آوری و سخنوری شماست..نه مگه؟مخلص روحهای زنده و جانهای آگاه شما هم هستم..ملاحت

 

 پیوست دوم

بابای عزیز

امروز پیغامت توسط فاریا رسید..فارغ از آگاهی عمیق تو .. نگرانم نباش عزیز من.. مگر من دختر تو نیستم؟ قوی ..سخت وامیدوارم .به خداوندی تکیه دارم که تو و همه عزیزانم را به من داد.کسی به من آزار نمیرساند مگر آنکه خودش آزار ببیند .من هرگز بد کسی را نمیخواهم.و تلاش میکنم آگاهانه و عامدانه به کسی ظلم نکنم.

.دوستانم همسر..مادر و خواهر برادرها همه خوبند..همه ما به مهربانی تو سلام می رسانیم و من علاوه بر آن پیشانی بلندت را هم میبوسم

مثل همه عیدهایی که بودی..

پیوست سوم

برادر مهربان و گرانقدرم

پس از 16 سال تقریبا مستقیم از حضور گرانقدرتان با خبر شدم و بی هیچ تعارفی خوشنود و خوشحال. به قول دوستی چنان گفتگو کردیم انگارتمام سالهای رفته  همین دیروز بود و جز این نیز نیست.با کمال احترام باید بگویم من بدیهای دیگران را به حساب خوبی های شما ننوشتم و در دفتر پاره اندیشه من این دو بخش کاملا از هم جداست..

آن برخورد صد البته سیلی محکمی بود برادر! اما به قول نویسنده داستان خرمگس"آن سیلی ..سیلی محکمی بود..اما من پس از آن سیلی های محکم تری خورده ام"

به تقدیر در معنای جبر صرفش اعتقادی ندارم..اما به مقدر انتخاب شده توسط خودمان بسی معتقدم...وقتی به گذشته برمیگردم بار خطاهای خود را حتی اگر میدانستم جسارتا در برائت شبیه یوسف نبی ام -که نیستم....بدوش میگیرم و می پذیرم...نه با جسارت احمقانه و نه با مظلوم نمایی مزورانه..

در فضای مجازی و حقیقی این هردو را در زندگی بسیار کسان میبینم.اشتباهات و اعمال من خوب یابد نه مدال افتخارند نه طناب انتحار ..من آدمم..کوشیدم خطایم هرچه هست از سر خود فریبی و دیگر فریبی از سر خودخواهی و بیعدالتی نباشد..من گذشته ام را خوب یا بد چون موهایی که به سفیدی میگرایند..یا صفتی از صفات خودم پذیرفته ام و کوشیده ام آنچه را باید تغییر دهم..و بپذیرم برخی از کسانی زخمی ام کرده اند پیش از من انسانیت خود و هستی پاک خود را زخمی کرده اند..

شاید کمی عاقل تر شده باشم..نمی دانم..شاید کمی بزرگتر و البته پیرتر..و صدالبته سخت تر و آبدیده تر..

 اما شما هنوز همان قدر برادر بزرگ و ارزشمند و باایمان و شاعر و اندیشمند من هستید که بودید..با همان حساسیت ها..به عدالت..اخلاق و..و کمال

دعای خیر خودم را به پیوست سلام به سوی منزل شما و همسر مهربانتان و دو عزیز گل شما که دیگر دو درخت برومند شده اند میفرستم..خداوند شما و عزیزانتان را محفوظ و محبوب و شاد و سربلند بدارد

خواهر کوچک سبوی تان..