۱.بابای عزیز 

داشتم کنار کفشهای بقیه کفشهای تو را هم واکس میزدم..کفشهایی که چیزی از خستگی ..راه های بسیار پیموده شده..قدمهای پرشتاب تو داشتند..کفشهای مشکی و خسته..

چه تلخ است واکس زدن کفشهایی که ندانی پاهایشان کجا هستند..برجستگی استخوان کنار شست..پاشنه هایی که حکایت از رفتنها و خستگیهای بسیار داشت .تو...پاهای خستگی ناپذیر خودت را به من میراث دادی..مادر و مادر بزرگ دستهای همیشه در کارشان..را.

قبلا بسیاری وقتها تو این کار را میکردی..کفشهایت بسیار چیزها به من می گویند..وجواب خاموش پاسخ شور وسوزانیست که ..بابای عزیز هر روز و همیشه دلتنگت هستیم

 

۲.نشانه ها

به خاطر نشانه هاممنونم.من هم به همان دلیل که میدانی نگرانم و میدانم که میدانی چرا..کماکان صبوری میکنم. رفتار مهربان ودلجویانه همسر آرامش دهنده است..

نشانه ها چون تکه های پراکنده پازل بی معنا و گنگ بودند

آخرین نشانه چون نخ تسبیح همه را کنارهم جمع و معنا کرد..

اول فهمیدم..بعد آزردگی ام را..

چیزهایی هست که قلب آدم زودتر از مغزش میفهمد..این شهود لعنتی میراث اجدادی ماست بابا ..میراثی که از هردو ی شما هم مادر عزیز شما و مادربزرگ نازنین من و هم مادر مامان..مادربزرگ مادری ام به من رسیده..

نشانه ها چون تکه های پراکنده پازل بودند..آخرین نشانه چون نخ تسبیح همه را گرد آورد

متاسف شدم بابا ! عمیقا متاسف..

دلجویی و مهربانی همسر و تفقد تو هم آزردگی ام را کم نکرد..میدانی...گاهی به چیزی متهم میشوی که روحت هم از آن خبر ندارد ..متهم شدن به آنچه حتی فرصت اندیشیدن بدان را هم نداری خیلی دردناک است.نه به مراعات عزیزی که در این گیر و دار واسط این امر است..به مراعات خداوندی که بهتر از هرکس به درون این مخلوق خودش آگاه است ..بازهم سکوت میکنم..مثل ده سال قبل ..مثل دوازده سال قبل..مثل شش ماه قبل ..مثل همه وقتهایی که کسی  مرا به چیزی که نیستم متهم کرده و برایم دست بر قضا عزیز هم بوده..بله بابا میدانم..خوب میدانم که زمان همه چیز را بوضوح روشن میکند..راستش دیگر نظر آن دوست پس از ارائه تصویری چنین مغشوش از من ..اهمیت خود را ازدست داده است..همچنان که جایگاه آن دوست از موجودی خارق العاده ..به مو قعیتی بسیار عادی و همگانی نزول یافته.. اما خودمانیم بابا.ازتو ..و ازهمسر ممنونم که از دو سوی زندگی و مرگ هوای مرا داشتید..کمتر کسی چنین سعادتی دارد...

پیوستی برای زندگی

همسر خوبم 

بله به همه دلایل حق باتوست و نباید برنجم اما آدم دلش از سنگ نیست که..چقدر قضاوت نادرست آخر

نشد که.. این چه کاریست که من هروقت دور  میروم..تازه خبر میرسد که تازه فهمیدیم بودن تو....از آن بدتر آن است که آدم در ته ته های دل خودش سرسوزنی هم به این اتهامات نیندیشیده باشدچه رسد..به ..

میدانی همسر ..برخلاف وحشی بافقی ما دیر دل می بریم ..اما

ما‌چون زدری پای کشیدیم..کشیدیم کشیدیم

 

پیوستی برای دیگرسو

بله میدانم بابا..مثل لبخند تو .

..تمام کسانی که بعد ازرفتنت دانسته اند دختر تو ام..از لبخند همیشگی تو گفته اند..فقط تعداد کمی ازجمله من ..میدانستند این لبخند از آن مردیست که غمش کم از هیچکس دگر نیست..اما تو همچنان لبخند میزدی .دوصفت ات را همه اش بیادم می آورند ..مهربانی بی دریغت و..لبخندت..تو از لبخند و مهربانی ناگزیر بودی بابا..

مثل خورشید بدون ابر..پاری صفات هست که ذات آدمی میشود.و آدم نمیتواند چون لباس از روح

خودش بدرش آورد.

من ذره ای ازخوبی و مهر تو نیستم..اما اگر هم اندک اثری میگذارم تعمدی نیست..چه رسد به این که فکر کنم  از این تاثیر ناخواسته طرفی بربندم...اگر کسی از این حضور غایب بی دریغ میرنجد به من چه بابا!

به قول دوستی تنبیه دوستی که قدرنمیداند آن است که خودت را از او بگیری..