اصولا دیر رنجم.دیر تعجب میکنم.دیر ناراحت میشوم یا دست کم دیر رو میکنم...این راهم به تو رفته ام؟ شاید بابا.

این روزها هربار از من پرسیده ای دلگیری؛ من هم گفته ام نه..فقط کمی خسته ام..مسئولیتها گاه چنان زیاد و مجال چنان بیرحمانه اندک است که فرصتی برای رنجش نمی ماند.شاید اگر مهربانی و همدلی همسر نبود..حتما داشتم گلایه میکردم اما..فرصت من فقط برای بهتر کردن..دوست داشتن .پناه دادن..حمایت کردن..و آشتی دادن و رفع سوئ تفاهم هاست واگرآنچه میکنم جز این مینماید ..میتوانم چتر سبز کمرنگ کهنه ام را بردارم و در کوچه بارانی دیگری ه عابر  خیس دیگری به قدر یک باران پناه بدهم  

-پس دلگیری!

نه بابای عزیز..نه همسر مهربان..نه..فقط خسته ام..به یک استراحت کوتاه و یک خنده بلند ازته دل نیاز دارم...اگر کسی مرا جز آنچه هستم میبیند.. بیخیال!

وباز پیوست:

چون هنرهای  دگر کجای کاراست؟

خوب من این بیتی از حافظ جان است...

عشق میورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر مایه حرمان ...نشود!

پیوست:

هاهاها..بابا ! امان از تو...یادم می آید همیشه به این که  بی چتر از رگبارها رد میشدم خرده میگرفتی و میگفتی: مگر توو چتر ناری دوختر! ؟

من خودم یک چتر سبز کمرنگ کهنه ام بابا..زیر بارانها خیس میشوم تا..

پیوست دوم:

مدارای تو با این شاعر شعر گمکرده دلتنگ خسته ..مدارا و محبت تو با این من نمیدانم چی خسته خودش غزلی قصیده وار است همسر مهربانم..خداوند حفظت کند برای خودت..و برای من...ا