اول. دشوار شده است پدر..زندگی در نگاهم خیلی دشوار شده است..

حتی آشنایی مانند قلم من هم با من بیگانگی میکند ..جز وقت نوشتن دلتنگی هایی که توی دفتر سبز برای تو می نویسم..

گاهی فکر میکنم از بس حرف برای گفتن دارم و برای نگفتن نمی توانم چیزی بگویم یا بنویسم..نیاز به تنهایی دارم نه به این تنهایی در جمع که ظاهرش مثل تنها نبودن است و باطنش..

نیاز دارم با خودم حرف بزنم نه توی دلم به صدای بلند..

نیاز دارم یک روز بی دغدغه داشته باشم..یک روز بی نگرانی از وسواس های این و آن ..

مسئولیت ها؟ نه؟ تو مرا خوب میشناسی از 19 سالگی مسئولیتهایی بدوش داشته ام و در این زمان دراز آموخته ام با مسئو لیت های بیرونی ام کنار بیاییم و آنها را درونی نکنم..نیاز دارم بی نگرانی از رنجش کسی با صدای بلند گلایه کنم..از هرکس که دلم خواست و بیش از همه از خودم..نیاز دارم بدون نگران بودن از دلسوزی و نگرانی بقیه اجازه بدهم اشکهایم راه خودشان را از رخنه های این روح پولادی و سخت به بیرون باز کنند ..

و البته و صد البته الان به حضور تو نیاز دارم..به این که فقط باشی ..حتی اگر مثل همیشه سختی هایم را با تو در میان نگذارم و نگذارم بدانی در درون بزرگترین و ظاهرا محکمترین فرزندت چه میگذرد..

به حضور بی قضاوت و سرزنش تو نیاز دارم..به لبخند آشنا و مهربانت..همان لبخندی که موقع برگشتن از سر کار در نزدیکی خانه میدیدم..و به چشمم تمام خیابان ساعت 4 عصر  را روشن میکرد..به فقط حضور آن صورت مهربان دوست داشتنی عزیز نیازمندم..

و اول و آخر تو خداوندا..

می دانم که در میان خوب ها و برگزیده هایت که هیچ در میان آدمهای میان مایه ات هم چنان چیزی نیستم..

اگر بدتر از اینی که هست نیستم شاید از سر آن است که بدی خاص و شرارت محض استطاعت میخواهد و شاید من شهامت و قدرت بدی را نداشته ام..شاید برای بد بیش از حد نازکدل بوده ام..شاید هزار شاید دیگر..اما خدای من..حتی اگر شایسته لطف بی دریغ ات نیستم..به اندکی از مهربانی تو بسیار نیاز مندم..

پیوست:

خیلی دوست دارم بدانم پدرم مادربزرگها و پدربزرگهایم که نزد تو هستند چطورند خدایا؟ حالشان خوب خوب خوب هست؟