1..غریبه یا آشنا؟

در خانه خودم در جهان درونی خودم..در بسیاری از زمانها و مکانها من زندگی میکنم. در حضور غریبه ها زیست..دوست داری زندگی کنم یا زیست؟ دوست داری خودم باشم یانه؟ دوست داری غریبه باشی یا آشنا؟

2.میزبان ناخوانده

5 سال قبل میهمانی کوچکی داشتیم و دختر و خواهر زاده یکی از عزیزان راکه دوتا دختر شنگول بلای ناقلا بودند هم به اصرار رفیقم که مامان یکی و خاله دیگری بود دعوت کردیم..رفیقمان میگفت مجلس معنویست و آن دو دختر هجده و بیست ساله حتما خوششان خواهد آمد و..

خلاصه تلفنی دعوت کردیم  از ما اصرار و از آنها انکار ..که درس داریم و کار داریم ( تعطیلاتی بود خاطرم نیست کی..)

در محفل کمی دیرتر دختر همسایه رفیقم که فرزند دوست دیگری بود به نیابت از مادرش که کسالت داشت آمد و اتفاقا زحمت بخشی از پذیرایی  راهم برعهده گرفت. مادر دو دختر از دیدن دختر همسایه انگار آزرده شد..و عنوان کرد که اگر ملاحت( یعنی صاب مجلس) دو دختر مرا آنچنان که باید عوت نکرده ..دوستشان یعنی دختر همسایه که میتوانسته نظر آنها را برای آمدن جلب کند..دخترک این کلام راکه با طعنه همراه بود فرو و خورد چیزی هم نگفت..شب محفل موقع شام دیدیم ای دل غافل نوشابه یادمان رفته 9شب زدیم بیرون از سوپری سر گذر دوغ و نوشابه بخریم که دختر بزرگتر را با بی اف. محترم بستنی خوران ملاحظه کردیم..(خنده ام گرفته بود ون طفلک گفته بود تا ده شب کلاس دارد و بعد آن هم دوست همکلاسی اشپ می آید خانه باهم برای کنکور بخوانند..)من سر فرو آوردم که بگویم ندیدم..اوهم روگرداند که بفهماند ..

خانه که رفتم یواشکی به  دختر همسایه گفتم..روشنک جان تو دروغگو نبودی..خاله..؟

که صورتش و دماغش قرمز شد بغض در گلو گفت کدامشان را دیدید ..گفتم..گفت من به شما گفتم که چون حال ندارند بیاند خانه تان من هم اصرارشان نکرده ام چون میدانستم میخواهند از غیبت مامانشان کمی استفاده کنند .. آن از مامانشان که به من میگوید اصرار نکردی این هم از شما ..خاله جان حال نداشتند بیایند پیش شما..حال چه کاری را داشته اند که به من مربوط نیست.قرار داشتند..من من حدس زده بودم..

-و شما نباید دست کم به من میگفتی ؟خودشان نباید به من میگفتند یا به مادرشان؟

- مادرشان باید از خودش بپرسد چرا به او راستش را نگفته اند...شما را دوست دارند اما همه چیز را به شما نمیگویند..شماهم دوست مادرشان اید نه؟

اما تا آخر مهمانی مادر از ما دل پر بود که فرزندانش را بشایستگی دعوت نکرده ایم..آش ناخورده و دل و دهان سوخته..

حالا چرا یادم آمده بماند..

 3. کلاس:

این که گفته بودی من با فلانی در باشگاه نمیجوشم چون فکر کرده ای به کلاسم نمیخورد ..قضاوت نادرستی بود..آن روز خشمگینانه باتو حرف زدم..به قول خودت به تو حمله کردم..اما فکر نکردی با این قضاوت ناگهان چه چیزهایی را نادانسته در حافظه این هارد کهنه بالا آوردی

من به تو گفته بودم که فرزند طبقه متوسطم..که با نداشتن و محرومیت بیگانه نیستم..امابا عزت نفس بیشتر آشناهستم..به تو گفته بودم که دوستان از همه جای جامعه اند..گفته بودم خانه یکی از دوستانم از تمام اطاق من کوچکتر بوده..گفته بودم یک روز را در کشتزار پذر بزرگم برنج جمع کرده ام تا ذره ای ..دستن کم یک روز..بدانم رنج زنان سرزمینم چگونه است..

خب ..به تو گفته ام که دوتا از بهترین دوستان شغل و به قول تو طبقه و کلاسشان چه بوده..نگفتم؟

من کسی را به خاطر سادگی اش از خودم دورنمیکنم..من اگر ببینم کسی خودش را به خریت میزند و ادای سادگی و نادانی در می آورد کلافه میشوم..این که آدمی ادای سادگی را دربیاورد..ریایی بزرگتر از باقی ریا هاست..

3. هزاران انسان..هزاران زن..

الف.ترمه مادر یک پسر کوچک است..4 ساله قد رادینی خودمان..سه ماه قبل به خواست همسرش جدا شده و با سادگی و اعتماد خاص خودش شرایط جدایی را به همسری سپرده که.. حالا آرزوی دیدار تنها فرزندش را دارد و هر بار عذاب میکشد و خاطرات تلخ زندگی ده ساله را مرور میکند....همسر دوم مرد دیدار مادر و فرزند را سخت کرده است ..سهم ترمه از زندگی دلتنگیست

ب. آبی( اسم مجازی اش است) مادر تنهای دختری 15 ساله است که تنهایی و احساس نیاز به درک مشترک از 9 سال قبل تا حالا بر دوش میبرد..سهم آبی از زندگی ..نیاز به همبصحبتی و همدلیست..از من در این باره می پرسد و مدام میپرسد ..و من به قدر تجارب کم خود میدانم..من به او چه بگویم؟

ج.صبا زن نیرومند و تنهاییست در آستانه 50 سالگی ...همسر مردی که سالها  پس از مرگ همسر اول و سر و سامان دادندو سه فرزند بزرگ با او زندگی آغاز کرده..فرزندان و همسرانشان چنان در زندگی مرد پر رنگ اند که  خواست صبا همیشه انتخاب آخر است..آرزوی یک سفر دونفره را بر دل دارد و ..این روز ها با آن لحن فخیم و با نمکش مدام از کم اهمیت بودن و دیده نشدن در وبلاگ نیلی رنگش گلایه میکند..

د.فرنام ( نام مجازیست) زن به تقریب 50 ساله ایست که در پی خیانت و جدایی  همسر با تنها فرزندش پسر جوان  در خیابان ما زندگی میکند..روح زیباو ساده ای دارد و من همش نگرانم که سادگی و تنهایی و احساسات پاکش کار دستش بدهد

ج.همسر فخریه مرد مهربان و قدرتمند و سالمیست اما چنان به ریز و درشت زندگی او خرده گرفته که جسم و جان فخریه..زخمی شده است..وبلاگ او پر از مهربانی و دوستی و سلامت است..دیگر خسته است...بی شوق و با این که کلی از من کوچکتر است انگار ده سال پیر تر از من است..

ه. بهار با قدرت از پدر گل پسرش جدا شده( پدر این گل پسر همسر مرد دیگری ست)و با قدرت و کفایت خود از پدر فرزندش به عنوان همسر دور است اما برای تربیت فرزند به او مراجعت میکند..دور و بسیار رسمی..در جایی مادر است..در جایی جداگانه و دیگر معشوق..و پنهان البته..

و .. و.. و.. و..

حقیقت این است که من اصلا فیمنیست نیستم..اما بالتبع جنسیتم جنس خودم..عنصر زیبای زنانه را خوب میشناسم

این روز ها نگران زنان جامعه خودم هستم..بیشتر از قبل..من نمی فهمم چه شده است؟

نمی فهمم چرا ترمه که مادر آن کودک است باید حق نداشته باشد تنها بخش شیرین زندگی تلخش..پسر کوچولویش را به اندازه زنی که او را نزاده ببیند..مگر در قانون ما بهشت زیر پای مادران نیست..چرا جایی که مادر با سادگی اختیار خود را بدست قانون میدهد قانون ابعاد رابطه مادر فرزندی را به قدر پدر فرزندی ندیده است؟

قانون عزیز! ترمه فرزندش را چون مادر موسی در امواج خروشان نیل تو رها کرده است..همیشه که نمیتوانی!!!لطفا گاهی پسرکش را به او بده..لطفا؟!!

نمی فهمم چرا آبی که مادر یک دختر 15 ساله است و از اواسط جوانی تنهاست باید موقعیت تاهل خود را چون جرمی پنهان مخفی بدارد تا هزاران نگاه ناپاک و رفتار ناصحیح او را به زندگی هایی دون شان انسانی و اخلاقی او دعوت نکند یا هل ندهد؟چرا عرف غیرتمند و قدرتمند ما که از شرف یک زن تنها پس از ازدواج ناموفق از شرافت او همانند قبل از تاهل و زمان دفاع نمیکند؟مگر عرف ما در مورد زنان چون او تنها ..خواب رفته است؟

عرف عزیزو غیرتمند  سرزمین من!!!آبی تنهاست..او فرزندش را در تنهایی بزرگ کرده..به حمایت و مهربانی تو نیاز دارد نه فضولی و بدگمانی گویندگان تو..کمک کن از موقعیتی مناسب با سن و موقعیت و تنهایی بزرگ و ارزشمند خودش برای خودش یک همدل پیدا کن..میشود لطفا؟!!

من نمی دانم چرا فرنام حالا که اینقدر تنهاست چگونه میتواند از راهی سالم و ایمن زندگی خود را از سر بنویسد همجنان که پدر پسرش دارد حتی پیش از اختمام پیوند ازدواج چنین میکند ؟شهر من..همه شهر های سرزمین من!فرنام زن ساده و مهربان و شکسته دلیست..اما هنوز زن است و هنوز نیازمند..روابط پیچیده ات را کنار بگذار..او ساده است اگر سادگی او را درک نمیکنی دست کم آن را محفوظ بدار..او لایق عشق و محبتی بیش از این است..

نمی رفهمم چرا همسر صبا درک نمیکند که این زنی که در نقش همسر به خانه او آمده دست کم حقی به قدر دو دختر و یک پسر جوان او دارد..حق دیده شدن نیاز ها..

جناب همسر صبا!آنطور که لابلای سطور نیلی او دانستم شما مهربان و قدرتمند و عاقبت اندیش اید..چه شده که قلب همه را..کارمنداتان..پسر ها و عروس ها و دخترها و دامادهایتان را میبینید اما آرزو های او را دیگر ..وقتی نمی ماند که ببینید ..روح همسرتان شاد..صبا حتی عکس او راهم از دیوار اطاق کارتان برنداشته ..میشود او به قدر همان عکس توی قاب ببینید ؟میشود ببینید او وقتی از سر کار می آید خسته است؟میشود زحمات او را ببینید ؟ میشود او به اندازه دو گل پسر و دو گل عروس شما قدر داشته باشد ؟شما که اینقدر در پی برآوردن آرزوهای دیگرانید یادتان هست آخرین باری که او از شما چیزی خواسته کی بوده؟چی؟ به شما نگفته؟ عجب..شماکه ناگفته بقیه را حدس میزنید چطور آرزوهای او را یک از هزار حدس نزدیدید..تازه بعضی چیزها اگر بزبان بیایند ارزش و زیبایی خودشان را از دست میدهند..میدانستید ..؟

جناب همسرفخریه .. می ترسم وقتی  زخمهای او را را ببینید که او دارد در جاده ای طولانی تا ابد ازو دور میشود..وسواس او که شما آن را با رفتار نامناسبی مسخره کرده اید انعکاسی از واکنش روح او به زندگی نامناسب و سردیست که برایش بوجود آورده اید..او دارد ناخود آگاه میکوشد با شستن و مرتب کردن بیمار گونه زندگی اش آن را از بدی ها و آشفتگی ها حفظ کند..میفهمید ؟

همسر عزیز فخریه..من فخریه را نمیشناسم..اما زنانی را میشناسم که تنها یکسال بعد از ازدواجشان چهر هاشان رنگ دلتنگی و خستگی گرفته و آن برق زیبای شادی از چشمهایشان گریخته و غبار پیری بسرعت چهره شان را در برگرفته..میدانید چهره وقتی پیری را میپذیرد که دل شور و امید و جوانی را از کف بدهد..فخریه مدتهاست باشما حرف نمیزند و حرفهایش را اینجا در فضای مجازی باز گو میکند..همدلی ما دوستان مجازی برای درمان روح او ناکافی نیست..میفهمید؟

جناب جامعه!من دوست دارم صبا بتواند حالا که به نحوی سالم رابطه خود را با والد دیگر پسرش و زندگی او بدرستی و سامنت سامان دهی کرده بتواند زندگی نو خود را آغاز کند..او حق دارد همانقدر که مادر گل پسرش است محبوب کسی باشد که میتواند نیمه مناسب بهتری برایش پدر باشد..تو که مثلا جامعه عادلانه من هستی برای چه همسر سابق او اجازه حیات نو داده ای و به او نه؟

من این زندگی هابی تلخ و قواعد نادرست را نمیفهمم..اینها مرا آزار میدهد..مگر نمیشود زندگی شاد و سالم و آرام و عادی باشد ..

4. خوشبختی:

:سالها قبل دوست عزیز ی که بعدا شد دشمن عزیز و بعدتر شد هیچ ..نه عزیز و نه  ناعزیز از قول کامو یا کافکا یا نمیدانم کی گفته بود ..زمانی واقعا میتوانی خوشبخت باشی که یقین پیداکنی همگان خوشبختند و گمان میکنی این شدنی ست..

بعد تقریبا بیست سال پاسخ صحیح می تواند این باشد..نه..و آری..

نه زیرا جان من به دریای این جانهای زخمی بسته است و هر جذرو مد روحشان به من هم میرسد..

آری..زیرا سعی میکنم درون گم شده ام جزیره کوچکی را از آسیب ها و رنجها مصون بدارم..جایی که در آن لبخندها و شیرین زبانی های خواهر زاده ام محبت حقیقی دوستانم..عشقم و آرزوهای برآورده نشده ام را به امیدی که نمیدانم بیهوده است یا حقیقی.. مصون نگاه داشته ام..نمیدانم تاکی..اما این جزیره کوچک دارد در برابر غرق شدن در سونامی های عظیم مقاومت میکند تا ساکنان خودش آرزوها و شادی ها را محفوظ بدارد..تا خدا چه بخواهد..

پی اس:

زیاد شد ببخشید..دل آدم و از ذخیره کردن و نگفتن میترکد..نمی شد نگویم..

پی اس

این ماه ..ماه زیبای شهریور به من سه عزیز نازنین داده است..آرش برادر مهربانم که ازو  و بنفشه اش یکسالی است بیخبرم..همسر گل و گلاب خودم که و البته هایده نازنینم..

روزگارشان به کامراوایی باد و سعادت قرین شادی های کوچک و بزرگشان..بادا که جهان با خنده شان بخندد..آمین