1. چه و چگونه؟

اول دبستان که بودم مدرسه ما پرورشگاهی در نزدیک خانه مان ادغام شد و پسران و دختران کوچک آنجا آمدند مدرسه ما و همکلاس شدیم..

کلاس ما هفت تا دختراز آنجا  داشت ..شهناز : صورت و موهای کوتاه و رفتار و شیطنتهای کاملا پسرانه..

آمنه با عقب ماندگی خفیف ذهنی و نقص حرکتی مادرزادی در بازو و مچ چپ و رشد بسیار کند..

معصومه با صورتی به زیبایی یک عروسک و موهای کوتاه و دلربای صاف..

ستاره با هوش بسیار زیاد اما کاملا بی علاقه به درس و پوست سبزه و موهای تابدار..و آذر که در کلاس سوم به ما پیوست و دوستم شد..از آذر بعدا بسیار میگویم..

این خاطره از معصومه است که به زیبایی و شکنندگی یک عروسک بود..یادم است یکی از همکلاسی ها هلش داد و او زمین خورد ..دوباره هلش داد معصومه هم هلش داد..دخترک گفت مامان..!معصومه فقط نگاهش کرد..دخترک آمد بار سوم هلش بدهد که من گرفتمش و گفتم مرض داری؟- گفت : دردش نیومده که؟ اگه میومد میگفت مامان! گفتم مگه اون مامان و بابا داره؟؟!

ساعت بعد خانم ناظم  مرا خواست و پرسید ملاحت جان؟ راست است که به  معصومه گفته ای پرورشگاهی؟

چشمهایم پر از اشک شد:نه خانم اما .. اما همه ماجرا از اول و بغض در گلو تعریف کردم..خانم ناظم گفت..پس میخواستی از معصومه مراقبت کنی..-

بله - خانم ناظم گفت خوبه ..ولی برای مراقبت از دوستانت مراقب کلمه هایی که میگویی باش..و با مهربانی دست بر شانه ام گذاشت..گفتم  چشم و هنوز که هنوز است مواظبم..

همین تازگی های هایده خانم نازنین مرا با شکل دیگری ازین دانش  ساده آشنا کرد..این که چگونه گفتن گاهی مهمتر از چه گفتن میشود..

بعد از سی و شش سال آن خاطره را مرور میکنم و میگذارم کنار خرده خاطره هایم وبعضی وقتها دوستی میخواهد به قول خودش رفتاری را درست کند..بدتر از آن را ...

نه نمی شود..هر جور جمع میکنم یا دلم گریه میکند یاغرورم..

2.درد مزمن

گاهی هر کاری میکنی می بینی باز هم نکوهیده ای ..این جمله را مهتاب به من گفته بود سالها قبل ..

 تردیدی ندارم که گذشته ما تلاش ها و مدیریتهایی که تاکنون انجام داده ایم تاثیر عجیبی بر امروز ما دارد..جوان که بودم معتقد بودم آدمی در انسانی ترین شکل خودش باران است کمه بر گل و خار یکسان میبارد..

الان معتقدم نمی شود برگل و خار یکسان بارید ..اما هنوز هم ایمان دارم باید به بی شائبگی باران بارید ..اما نه بر سرزمینهای سترون..اما اثر آن باریدنهای مداوم بر زندگی ام باقی مانده است..و مرا ملزم به تلاشی دوبرابر کرده..تلاشی که گاه نه بر جسمم و فکرم  بر روح و آرامش فشار می آورد..

این روزها در تنهایی ترازوی بزرگی را که همه عمر در حال برکشیدن خود و اعمالم بوده بیشتر بر مسند قضاوت و میگذارم و هی می سنجم و هی سوال میکنم..و هی..

واقعا امتیاز منفی بعضی اشتباها چقدر است؟

واقعا وظیفه هر کس چقدر و تا کجاست؟

واقعا روشهای نقد ما چگونه اند؟

واقعا وقتی کسی را برای وظیفه ای فراخوان میکنیم چقدر از توان و خستگی آن لحظه اش با خبریم؟

اگر نمبیینیم چرا نمی بینیم و اگر نمیشنویم چه چیز در گوش ماست؟

واقعا چقدر حق داریم به قضاوت کسی بپردازیم که همه تلاشش را برای شادی مامیکند و ..؟

واقعا کی می آموزیم که تنبیه هدر دادن یک ثانیه بهم ریختن بخشی از یک روز مخاطب آدم نیست نباید  نباشد..  

دیشب خسته برگشتم با آنکه تمام وظایفی را که برنامه ریزی کردم انجام دادم نه احساس آرامش داشتم نه آسایش..شب بارانی زیبایی بود و تازه باران شروع شده بود..اما به چشم من..گفتی درد مزمنی دارم که زیبایی جهان را در چشم من کم کرده است..

وقتی صبح زود مثل باقی روزها دوباره به کوچه قدم گذاشتم تا سر کار بروم ناگهان کوچه زیبای خودمان مرا در آستانه قدم دوم نگه داشت:اوهوی؟

-بله؟ با منی؟

-پس با کی ام..با توام !سلام..

- علیکم سلام..شما کوچه ای؟

-نه خیر من صبح امروزم..کوچه از بی توجهی دیشبت با تو قهر است..

- چرا مثلا؟

-واقعاکه !ما اینقدر برای شادی و خسته نباشی تو خودمان را آراستیم..

خوشه های بنفش یک طرف

..رقص شاخه ها یک طرف..خنکای باد یک طرف..ملیله های نقره ای باران یک طرف..رقص لرزان چراغ یک سو..بعد تو چی کردی؟

 -چی کردم؟

- سرت را پایین انداختی و رفتی؟ دیوانه ماهمه این کارها را به خاطر تو کرده بودیم..ما روز و شب... تو دنیای تو.. هستیم..دوستت داریم.. هر کی ترا دوست نداشته باشد ما داریم..ما چهل سال است تقریبا هر روز ترا میبینیم..از وقتی یک بچه سه ساله بودی تا حالا..

به کوچه زیبای پدری نگاه کردم..کوچه بچگی ها ..کوچه جوانی سخت من..کوچه حالای میانسالی ام..کوچه امن و آرام ومهربان..

شاید به خاطر همینها بود که امروز صبح که میخواستم از خانه دربیایم به تک تکشان نگاه کردم قول دادم آزردگی از هیچکس چشمم را به زیبایی شان کور نکند و ..

صبح امروز..بعد از  بسم الله الرحمن الرحیم هر صبح رو به یاس های بنفش به گل کاغذی ها به پیچ امین الدوله به نسیم..به کوچه گفتم:" سلام کوچه خوشگله!

( البته دلم هنوز گرفته است اما روزگار هم نسبت به من حقی دارد کوچه هم زمان هم..زندگی هم..درد جان !حواسم به تو هست می دانم درد میکنم..میدانم خسته ام..اما دیگر اجازه نمیدهم کسی شوق و زیبا و بینی و امید و اعتماد به نفس مرا به هر دلیل که خودش تصور میکند با رفتار نامناسب از من بگیرد..)

4.

3. بس که ترسیده است چشم غنچه از تاراج گل..

آقای چینی کار عزیزمان این بیت را در اول دبیرستان برایمان خوانده بود:

بس که ترسیده است چشم غنچه از تاراج گل

پای بلبل را خیال دست گلچین میکند..

 حتی حرکت دستش را در حال باز خوانی این شعر زیبا بیاد می آورم.

دوستان عزیز

من باغبان باغ شما بودم.نه گلچین باغ زیبای .. آمده بودم پاری گلها را هرس کنم.

.شاخه های شکسته و طوفان زده بسیاری را دوباره بکارم..

ریشه بسیاری از گلها را در گلدان بگذارم..و نمی دانم چقدر این کار را کردم..اما به این نیت آمدم و بسیار تلاش کردم..بی توقع و بی منت..آدمی خدا نیست ..اشتباه هم  کرده ام لابد ..اما تصور میکنم سود بودنم بیش از زیان آمدنم بوده..نمیدانم..شاید اشتباه میکنم..

خیلی وقتها مرا با دزد های قبلی گلهایتان اشتباه گرفتید ..(سه انگشتم را نا دانسته با چوبدست دزد رانی تان شکستید..)

خیلی وقتها خار گلهای زیبایتان به انگشتان و خار حرفهایتان به دلم رفت..

که باز به قول همان معلم عزیز:

خلد گر به پا خاری آسان برآرم..چه سازم به خاری که در دل..نشیتند..

خیلی وقتها سرم داد هم کشیدیدکه " کاری رو بکن که من میگم"

می دانم شاید میخواستید من باغبان بهتری باشم..

الان هم دارم میروم باغبان بهتری بشوم..اما..اتفاق عجیبی افتاده است به واژه "چشم" به معنای" بله و حتما" حساسیت پیدا کرده ام..به واژه اطاعت بیشتر..

سه جمله را برای تان از باغبانی یاد آوری میکنم که  از باغبانان مهربان باغچه کوچک اندیشه من بود

جمله اول این بود که

یک باغبان خوب میداند هبرای هر گلی کدام فصل مناسبتر است برای گل دادن قلمه زدن..

و این که باغبان خوب اول از همه باید از باغ پنهانی که در روح خودش است مراقبت کند تا دستهایی سبز شوند داشته باشد شما هم مثل جوانی من داستان تیستوی سبز انگشتی را خوانده اید که نه؟

و سوم آن که گلها به شیوه های مختلفی زیبا تر میشوند..هر باغبان خوبی میداند که تنوع روشهای باغبانی چقدر زیاد است و هرگز با دیدن باغبان دیگری که بروشی دیگر گل می پرورد خشمگین نمی شود و نمیگوید تنها روش من درست است..

حالا دیگر با اجازه بروم سراغ باغ پنهان خودم که روزهاست از بی توجهی آسیب دیده است..

پی اس

آرمان گرایی بخش عظیمی از تاریخ ماست..آرامان گراها را دوست دارم.. اما آیا مگر ایجاد آرامش و دلگرمی و امید و شوق و شادی ..یک آرمان نیست؟ما ارمانهایمان را به چه قیمتی میخواهیم؟

 پی اس:

این جمله را در وبلاگ آقای همایون رقابی بزرگ ارجمندی میخوانم که بزرگ وبلاگ نویسان ایرانی هستند

لازم است گاهی از خانه ات بیرون بیایی و ببینی میخواهی به آن خانه برگردی یانه؟

لازم است گاهی از مسجد و کلیسا بیرون بیایی ببینی پشت سر اعتقادت ترس است یا حقیقت؟

گاهی لازم است از خودت دربیایی از بیرون به خودت نگاه کنی ببینی سالها سپری شد تا این همانی باشم که هستم ..ارزشش را داشت؟(ارزشش را دارد؟..این روز ها بسیار میپرسم ..سوالی را که انگار قرار نیست جوابی داشته باشد..