براتون گفتم که مرگ دوم مرگ همکارسابقم بود که الان در شهر دیگری کار می کرد.و براتون گفتم که حیرت کردم که چرا من از شنیدن خبر فوت خانمی که الان دیگه مادر 2 فرزند بود چرا بیشتر متحیر شدم تا متاسف...

تادیروز به شب برسه کم کم خاطرات گذشته زنده شدن و من یاد مشکلات و سختی های اون زمان افتادم..

 ما تو در مانگاهی از مراکز حاشیه ای زندگی و کار  میکردیم..سه تا کارشناس مامایی بودیم..دوتا بهیار یه پزشک و باقی پرسنل..همه چیز تا قبل اومدن در اون مرکز آرام بود تا دکترد. به اونجا اومدن.این دکتر که قبلاً هم دانشگاهی منم بودن خیلی خوب آغاز کردن.. اما بعد ماهیت تاسف بار بودن خودشون رو رو کردن..ایشون هر روز سعی میکردن بین دوتا از پرسنل اختلاف بندازن و با خبر بردن از یکی به دیگری .. بگذریم و این واسه ما عجیب بود!

آخه تا قبل اون 99 درصد دکترا مون تنها به کار بیمارا و مشکلات درمانگاه فکر میکردن..تا بحال چنین موردی ندیده بودیم.بعد متوجه شدیم ایشون میل زیادی به کار نداره و از این که بروبچ درمانگاه اینجوری گیر دادن به کار زیاد راضی نیستن..چون تویه جمع کاری یکی کم کار .. خوب زود معلوم میشه و.. البته حرفای دکتر بی تاثیر بود تا بهیار جدید اومد..

 خانم میانسالی که مادر سه بچه بود و یه همسر معتاد و..خیلی زود فهمیدیم شخصیت آسیب پذیری داره.. اکثر عصرا به جای کار میرفت با همسایهای ما که اکثراً خانمای مسن بودن درد دل میکرد .. تا اینجاش به ما ربطی نداشت .. ربط از وقتی معلوم شد که هر روز شیفت بهیار جدید یه وسیله برقی مون میسوخت.. یه روز فور..یه روز اتوکلاو.. یه روز...

هر بار که این خانم از مسئول شیفت تذکر های متفاوتی دریافت کرد اما هر بار چنان محکم به حضرت عباس قسم میخورد که ما شک کردیم..

بالاخره یه روز خودم عصری برای کنترل وسایل رفتم و متوجه شدم بهیارمون وسیله ای رو به شیوه نادرست به کار انداخته و رفته.. ممکن بود کل درمانگاه کوچیک بره رو هوا..

دستگاهو خاموش کردم و با خودم بردم.رفتم بخش خودم..تا 11 شب خبری نشد.. یه وقت دیدم بهیار مون هی توی حیاط بالاو پایین میره.. معلوم بود تازه متوجه شده که دستگاهو روشن کرده.. صداش کردم موضوعو واسش توضیح دادم و تا خواست بگه "به حضرت عباس "یه تندی نگاش کردم..چیزی نگفت.

بیخود نبود که مسئولمون برا تنفیذ امرش همین آدمو انتخاب کرد.

اما نفر دوم همون خانمی بود که تازه خبر فوتشو شنیدم.

یه روز ظهر تو درمانگاه تنها نشسته بودم بعد رفتن مریضا.. اطلاعاتو یاداشت میکردم که همین خانم ( همین همکارم که الان فوت کرده)ناگهان اومد تو:" فلانی جان الهی برات بمیرم.. منو نفرین نکن!"

 

- بله؟!حالتون خوبه؟

- منو نفرین نکن.. من بدبختم.. یه بچه دارم با این مشکل ( و سه برگ آزمایش عملکرد تخصصی کلیه داد دستم)

حرفاشو نمی شنیدم .آزمایشو دیدم..

- بررسی بیشتر نیاز داره اما تو این سن ناشیع نیست. اگه خطرناک بود دکتر پسرتون ازش نمیگذشت..

- برات بمیرم تو نفرین نکن..من بچه دارم!

- من به شما چه کاردارم؟خدا از سر کسایی که خانم "ش"( بهیار اولمون)رو اینقدر اذیت میکنن براش پرونده سازی کذب میکنن نگذره..

-برات بمیرم من نمیتونم با رییسمون مخالف کنم که؟ میتونم؟من ناچارم اطاعت کنم..من بچه دارم.. بچه ام به حقوقم نیاز داره..

- واسه همینم شما که همسر و پسر دارین .. باید بهتر ازمن حال کسی رو که مثه خودتون یه بچه داره و داره تنهایی بزرگش میکنه بفهمین..!

اما این موضوع تمام نشد.یه روز صدام کردن..."تلفن داری فلانی ..برو درمانگاه تلفنم که تمام شد از پشت میز در اومدم که دفتر بزرگی با یه عالم کاغذ ریخت..

همه رو روی میز گذاشتم که اسم به اسم خانم "ش" با دستخط مسئولمون خورد.کاغذو خوندم.. گزارش دروغی در مورد خانم "ش"و یه عالم.. خدایا!

تنها سه نفر این گزارش کذب رو تایید کرده بودن.. همون خانم همکار و بهیار دوم و البته.. خود مسئول..نه نگهبان شب نه امور دارویی نه راننده.. هیچکدوم حاضر به تایید اون نشدن..

 سرتونو درد نیاریم .من و دوستانم ازدوست  بهیار خوبمون حمایت کردیم اما اون به علت اون فشارها دچار فشار حاد عصبی شد.. دستها و پاهاش دچار فلج و گرفتگی موقت شدن..و..یه روز عصر در حضور من و همکارم اومد و اثاث خودشو تنهایی و غریبانه برد..

ما با اندوه ناپدید شدنش رو تو پیچ جاده  نگاه کردیم.. دوستم آزیتا گفت:"اینم عاقبت 8  سال کار صادقانه و درست .."

مدت کوتاهی بعد ماها یکی از اونجا رفتیم . البته بعد این که شاهد تنبیه مسئولمون شدیم..بهیار دومون اون کارو قبضه کرد اما زندگی سخت و پر

درد سری رو ادامه داد..خانم همکار من هم بسرعت انتقال به جای بهتری گرفت..که می دونستیم از کجا آب میخوره..اون فقط به مدارج آسایش و ترقی خودش فکر میکرد..

از اون زمان 10 سال گذشته..دوست بهیار ما با از دست دادن کارش ناچارشد به یه نفر در زندگیش فکر کنه..اون حالا در خونه قشنگی با پسر و همسر مهربانش زندگی میکنه..

 زندگی بهیار دومون همونه که هست به همون بدی.. همسر معتاد.. ازدواج همسر با .. سه فرزند و....مسئولمون در دو جای قبلی هم کلی دعوا مرافعه کرده و..دیروز خبر مرگ اون خانم رو یادم اومد.." منو نفرین نکن"

من نفرینت نکردم..امروز  دیگه میدونم گزارش تو و اون دوسه نفر چقدر رو زمینه کاری من و دوستانم اثر سوئی گذاشتن .. میدونم سایه گزارش شما چه اثری حتی بر نظر خیلی آدما درباره من و دوستام گذاشت.و خودت هم میدونی امثال اون گزارش باعث شد دوستم کارشو و بخشی از سلامتشو دست کم به طور موقت از دست بده..

تلاش کنی که موقعیت بهتر بدست بیاری...پول بیشتر بدست بیاری.جای بهتر و پست بالاتر بدست بیاری.اما واقعاً این تلاش ها به چه دردی میخوره..اگه آخرش یه بیماری باشه که آدم خودشو از ترسش تو خونه حبس کنه و به تلفن هیچ کسی جواب نده؟

من تو رو بخشیدم. خداوند هم ترو ببخشه. خداوندمهربان...همه مارو ببخشه..آمین!