اول.عشق امای کوچکی دارد..

اسم کتاب برادر مهربان و آرامم آرش است" عشق امای کوچکی دارد.." مثل باقی دفترهای او عمدتا پر از غزلهایی است که زیبایی روح او و نیمه دیگرش یعنی همسر مهربانش بنفشه نازنین را نشان میدهد...

برای من اما این امای کوچک گاه بسیار بزرگ بوده است...بگذریم.."همه حرفهای توی دلم ..با تو این حرفها که گفتم نیست..گاه صدها هزار تا کلمه..همه حرفهای آدم.." باز هم بگذریم

دوم.من کودک

دوست بسیار نازنینی که به من کتاب ارزشمندی داده بود به نام" من خوبم ..تو خوبی"

این کتاب زیبا که به تصویرهای ساده و دوست داشتنی آراسته شده بود میگفت ما آدمها سه نفر در درون داریم.یک من کودک یک من بالغ و یک من والد . 

دیروز من ها " یعنی هر سه تا منی که در درون من هست آن کودک..آن مادر و آن زن منطقی " تصمیم گرفتند کودک را برای همیشه از دسترس همان دوست عزیز ای که این کتاب را به من..به ما سه تا و هزاران من درون من" هدیه داده بود... برای همیشه دور نگه دارند.

من مادر و من منطقی کودک درونمان را دیدیم که با چه ترس و وحشتی دوان دوان دور میشد . و بعید میدانیم دیگر حتی بخواهد اسم آن دوست را هم بشنود .با آنکه  صورت من کودک را شستیم..چشمهای گرد و وحشتزده اش را که مثل توکایی در قفس از وحشت و درد باز مانده بود پاک کردیم..موهای بهم ریخته اش را که گاهی مثل کتک کاری نه سالگی اش آشفته شده بود گیس کردیم. لباس پاره اش را عوض کردیم..کبودی ها را..بغلش کردیم با او بسیار حرف زدیم..و پی بردیم اینها بس نیست ..قلبش داشت در می آمد ازبس تند میزد ..  اجازه  دادیم برودو به میل خودش گم بشود ( ازدیشب تا حالا نمیدانیم کجاست ...اما میدانیم لااقل اینجوری هر جا که هست آرامتر از این است ...)

بعد من منطقی و من مادر نشستیم و همانطور که به جاده نگاه میکردیم ..به چراغهای ..به راه.حرف زدیم سکوت کردیم ..حرف زدیم و باز سکوت کردیم...هم سکوت دردناک بود هم کلمات..من والد  با همه مادر بودنش و اینکه میدانید مادرها چقدر صبور اند آزرده بود .. و من منطقی هرچه میکرد نمیتوانست تمام آنچه را رفته بود منطقی ارزیابی کند و با هرچه حق که طرف مقابل خودش میداد باز میدید که ..

اگر بخواهم از این چیزک شبیه قصه مثل آدمهای قدیمی( چون من هم یک آدم قدیمی ام) نتیجه ای بگیرم..باید اینجوری بگویم:

1.همه کسانی که کتابی را میدهند آدم بخواند الزاما به آن کتاب عمل نمیکنند .

2. گاهی که چه عرض کنم بیشتر وقتها  ناچاریم بدون همه من های خود زندگی کنیم.این در دنیای پیچیده امروز لازم است.

3. می توانیم خیلی ها را دوست داشته باشیم.میتوانیم به آنها احترام بگذاریم..اما خطرناک است تا آنها را برهمه" من" های خود امین بشمریم..

4.اگر مخاطبین شما متعلق به دنیای آدم بزرگها هستند ..کودک درون خود را از دسترس آنها دور نگه دارید ..دور دور دور...

سوم:کژفهمیدگی :

خانمی کتابی دارد به نام زنان ونوسی و مردان مریخی.این خانم به حق به تفاوتهایی که در رفتار بدنی و ارتباط کلامی و غیر کلامی دو جنس هست اشاره کرده است . بگذارید بگویم که این سوئ تفاهم ها در عدم درک یکدیگر تنها در دو جنس بروز نمیکند.

ساده ترین کلامها گاه در تعامل زبانی منجر به سوء تفاهم میشوند.به قول روباه در داستان  مسافر کوچولوی اگزو پری:" زبان منشاء  سوء تفاهمهاست"

من این سوء تفاهمهای کوچک زبانی  را کژفهمیدگی میشمرم که میتواند در معنای کلام و در منظور استفاده از آن روی بدهد . بگذارید برایتان چن تا مثال بیاورم :

مجوعه ای از کاغذهای نیم نوشته را که چرکنویس هستند در آورده ام به نیتی. استفاده نمیشند و قصد دارم آنها را دوباره به جایشان برگردانم.خویشاوند مهمانی میگوید : اینا سفید داره .

-نه چرکنویسه .نمیخوام دور بریزم.برمیگردونمشون سر جا.

آن عزیز  تاکید میکند که منظورش این نبوده که آنها را دور بریزم .بلکه منظورش آن است که آنها را به جایشان برگردانم.

او در آن لحظه متوجه نبوده که تاکید من هم چون او بر هنوز قابل مصرف بودن آن برگه ها بوده.

و متوجه نبوده که من در آن لحظه کاری مهم تر از جابجای برگه های باطله داشته ام.مثلا نگران  راهی کردن او برای سفر شبانه اش ...

2.دارم چیزی چرکی را میشورم که پیداست یکی دو دست دیگر باید میهمان دستهای من و آب صابون باشد . مادر رد میشود و می پرسد چرا رخت ناشسته را به واشر ( همین شبه لباس شویی ها؟) نمی سپرم تا با باقی رخت ها آب کشی شود . برایش توضیح میدهم : هنوز کثیفه بیشتر شسته شد اضافه میکنم.( منظور دقیقم این است که این رخت کثیف تر از لباس های در حال آب کشی است و افزودن آن به مجموعه رختهای شسته..و پس از تمیز شدن به اندازه کافی به آن مجموعه اضافه خواهد شد ) 

و خب البته مادر متوجه منظورم نمیشود . او تصور میکند من میخواهم کار خود را بی توجه به نظر او ادامه بدهم و.الی آخر..

اما عیب های نافهمیدگی چی است؟

اول آنکه دیواری بین فهم مشترک دونفر است. نافهمیدگی در دنیای امروزی دشمن و آفت احساسهای مشترک ..همدلی و همراهی دونفر است. نافهمیدگی علت یکی از انواع تنهایی در جمع و تنهایی در عین حضور در کنار هم است. 

من آدمهایی را میشناسم که حرف مخاطب پیش روی خود را نمیفهمند اما او را به گیجی و بی حواسی .. نادانی و  عملکرد نادرست متهم میکنند بی که بفهمند او دارد میکوشد به شکلی که خود آموخته یا کند تر یا تند تر همان کاری را انجام بدهد که آنها انتظار دارند .

این امر زمانی روی میدهد که ما تنها به یک نوع گفتار یک نوع تکلم..یک منطق باور داریم و از تکثر معانی بیخبریم. همچنین دال بر آن است که از تنوع شیوه های زندگی مطلع نیستیم..و همه آنها را از شیوه حیات خود کمتر و حقیر تر میشمریم.

نافهمیدگی در عرصه اعمال و رفتار های ما هم گاه بسیار رخ میدهد.

تازگی به ضرورتی میهمان زن و شوهری بودم که تازه به منزل مشترکشان نقل مکان کرده بودند. یا بهتر بگویم خانه از آن آقا بود وبعد از دواج همسرشان هم آنجا آمده بودند.  نوعروس میکوشید در پذیرایی از من به شیوه ای رفتار کند که نظم پیشین منزل همسر را برهم نزند. گاهی مکث میکرد تا جای اشیاء را بیاد بیاورد و گاه منتظر میماند تا ببیند همسرش چه توصیه ای داردو چه اولویتی مد نظر دارد . من احترامی را که سبب کندی کار های او میشد درک میکردم اما همسرش دوبار از این جمله که به نظر من از هیچ ناسزایی کمتر نیست استفاده کرد: مثل این که تو عمرت  اصلاً کار نکردی!!

من در بدو ورود به منزل با آن زن دست داده بودم..شاید او را نمیشناختم اما وقتی با اودست دادم متوجه شدم صاحب آن دستها همه عمر کار کرده است ..شسته و پخته است..این را از زبری ملایم دستها و شیارهای باریک  سر انشتان و ناخنهای کوتاه او فهمیدم  .

چیزی که همسر آن زن ..نفهمیده بود ...

پی اس:

هنوز هم نمیفهمم نوشتن چطور آدم را تسکین میدهد؟

پی اس مجدد:

به اطلاع میرساند دخترکی که به تقریب پنج تا سیزده سال دارد .بلوز شلوار آبی ورزشی پوشیده و موهایش را هم دوتا بافته است و احتمالا هنوز دارد میدود ..گم شده است  از یابنده تقاضا میشود او را به خانه خود..به ما بازگرداند و مژدگانی دریافت کند ..میدانید ..  او کودک درون ما است..کجا گذاشته رفته آخر؟