دیروز خبر یه مرگ رو بهم دادن.. کسی که این خبر رو آورد آدم خوشایندی نمیدونم.. این خبر بیشتر متعجبم کرد تا ناراحت.. خبر مرگ یکی از همکاران سابق بود .. تا شب در ته ذهنم این خبر رو داشتم و هی فکر میکردم.. و البته فکر میکردم که چرا کمتر غمگین شدم.. من نسبت به مرگ آدما بی تفاوت نیستم.. فکر کردنهای متفاوت منو یاد خاطرات بسیار زیادی انداخت..

 اول یاد  مادر دوستم.. خانم سوری  مدت زیادی باهاشون آشنا نبودم اما در همون مدت کم هرچه فکر میکنم از خودش و سه دخترش که بزرگترینشون دوست نازنین منه جز خوبی.. متانت صبوری مهربانی و حس مسئولیت  و مراقبت ندیدم..یکیش هم ماجرای زیر بود:

 تو مطب مشترک خود و همکارم نشسته بودم.. وسط های همون روزهای تاریکی بود که سختی ها و سرماهای بیرون کاملاً به روحم نفوذ کرده بود ..خدا خدا میکردم مراجعینم نیان و منو به حال سیاه خودم بذارن..فشار های کاری و روحی ازم موجود ضعیفی ساخته بود که حتی طاقت بالا رفتن از دوتا پله رو نداشت و بزورنفس  میکشید..توی هوای تاریک روشن غروب  آخر پاییز  با همونجور مایوس و شکسته یک ساعتی نشستم بعد کم کم فرم پوشیدم و تو کیفم دنبال تسبیحم گشتم ..

مایوسانه از خدا پرسیدم..:" اگه منو فراموش نکردی.. و اگه.. صدامو میشنیدی.. که شک دارم از اول هم می شنیدی.. یه نشانه بفرست.."و بعد به دیوار های خالی و نور سرد فلورسنت پوزخند زدم.. دستم تو کیف به یه چیز نا آشنا خورد ..یه شیشه دارو .. این دیگه از کجا اومده.. نگاهش کردم.. یه شیشه قشنگ اما خالی و تیره رنگ دارو بود و توش.؟ باز کردم.. یه مایع شفاف.. بو کردم.. عطر خوش و آشنای هل..که یه لحظه عطر خوش چایی های گرم مادربزرگمو زنده کرد و صورت ساده و مهربون اونو که معتقد بود خدا به سادگی خوندن یک یاسین به ما کمک میکنه.. بلکه هم ساده تر..

این عطر صبح اداره رو یادم آورد. دوست روانشناسم که دوسالی ازم بزرگتر ه( و هنوزم دوستیم)اون شیشه رو بهم دادو گفت مادرم این شیشه رو داد و گفت:" این آب زمزمه !بده ملاحت بخوره دلش آرام بگیره. " البته شاید دوستم به اون آب اعتقادی نداشت اما محبتش به من و احترام و محبتش به مادرش اون ظرف رو بدستم رسوند..

به شیشه نگاه کردم.. تمیز و شفاف بود و آب رو که تو استکانم ریختم به همون شفافی و پاکیزگی بود .. به قول مادربزرگم..""مثل اشک چشم!"اون آب رو خوردم و عطر خوشایند هل که جرعه جرعه از گلوم پایین رفت فهمیدم سوای خانواده ام انسان بزرگ و مهربانی هست که علی رغم این که درست در ابتدای تشخیص بیماری بدخیم خودش قرار داره و هنوز یه عالم آرزوی خوب داره .. علی رغم درد شیمی درمانی.. نگرانی عمل و هزار تا سختی دیگه به فکر اینه که با هرچه درست و کارا می دونه به قلب نا آرام یه نفر دیگه فکر کنه و دعا کنه ..آرام بگیره..

به خدا گفتم:" متشکرم نشانه رسید.. اما قرار نبود منو اینجوری پودر کنی ها!"

امروز سالها از رفتن اون وجود نازنین میگذره .. کمتر روزی یه که من به روح بزرگ و مهربان اون انسان عزیز سلام نفرستم و هر شب قدر دعای خاص خودمو بدرقه اش می کنم و همیشه آرزو میکنم خداوند ذرات خاکی رو که جواهر وجود ایشون رو در خودشون دریه  زیارتگاه جای دادن به عطر گل و نور خورشید تبدیل کنه.. به چیزی که خود این بانوی عزیز برای دیگران بودند:گل.. نور ..و باران