1.صبح برفی است و با آنکه مثل دیروز  از 5 صبح بیدارم تنها بعد از 6و ربع میتوانم بلند شوم و شروع به کار کنم..بیدارم اما فکر میکنم..بیدارم اما نه امیدوار..بیدارم اما نه شاد..تنها بیدارم..

اعتماد مثل چینی است وقتی هی ترک ترک میشود و هی بندش میزنی دیگر شکل خودش را از دست میدهد گرچه میکوشی کارکردهایش را حفظ کند ..

راستش را بخواهید مشکل من با مربع لعنتی است..نمیدانید کدام مربع؟ قصه ای دارد برای خودش..

در روزگار جوانی دوست بد عزیزی داشتم. روزی کاغذی جلویم گذاشت با دایره و مربع و مثلث یه آدم بکش..آدم من فقط دایره و مثلث داشت ..دلم خواست یک گردن مستطیلی برای آدمم بگذارم اما ..خط زدم

 -آه!دوست سابقم گفته بود..

 

-چرا آه؟  - تمومش کنی میگم! 

 

وقتی تمام کردم گفت برایش یه دونه مربع هم استفاده نکردی!

- زوریه؟

- نه!

-خب مربع دوست ندارم دایره بیشتر دوست دارم بعدمثلث..

از روی آدمک کشیده ام تفسیری از شخصیتم داد درست و غلطش بماند..اما در آدمک من فقط مهربانی و احساسات بود..مربع که نماد حسابگری بود  در آدمک من جایی نداشت و من بابت نکشیدن آن مربع لعنتی ..بهایی سنگین پرداخته ام...

برای خیلی ها زندگی یک معامله است..داد و ستدی پایاپای ...با مقایسه بسیار ساده و کوتاهی می دانم که به هر شکل من بازنده ام. چون من قواعد این بازی را نه بلدم و نه دوست دارم بازی کنم..با حساب سر انگشتی کوتاهی میشود فهمید ..پس بهتر است این جام را تا آخر بنوشم..تا  وقتی تمام بشود.. فکر میکردم ..ولش مهم نیست دیگر چه فرقی میکند ؟

با این فکر ها حاضر میشوم تا مثل روز قبل خیلی دیر نرسم..توی جاده سپید شده از برف در ماشین کنار زن شوهر جوانی نشسته ام..زن چادر مشکی بر سر دارد و حلقه ای توی دست . درباره خانه داشتن حرف میزنند و مرد دست او را..چرا نمیگیرد ؟

در صندلی جلو مرد مسنی با شلوار تکاوری نشسته و با تلفن همراهش دارد راهنمایی میرساند از جملات گسیخته و بلندش که نمیگذارد بخوابم چیزی حالی ام نمیشود . اما مرد بعد تمام شدن مکالمه اش برای راننده توضیح میدهد که مرد جوانی بوده که بعد هفت ماه طلاق گرفته و دوباره با دختری نامزذ کرده و حالا شیشه میکشد و پدر و برادر دختر برده اند گذاشته اندش کمپ و ...

به  دست مرد نگاه میکنم و می بینم باز هم از دست زن دور است و ...تا چشمهایم گرم شود سوزی را که از در ماشین تو میزند با کوله و چترم بفهمی نفهمی مهار میکنم..

قبل از این که بخوابم توی ذهنم به مرد میگویم: دست شو بگیر قبل از این که دیر بشه..

-زن به مرد میگوید موسیقی بشنویم ؟- مرد سری تکان میدهد تا هدفون را در بیاورد یکی در گوش خودش یکی مرد بگذارد خودم را به خواب میزنم تا حریمشان بزرگتر بشود و آرامشان بیشتر ..بیدار که میشوم..سر زن بر شانه همسرش.. با هم به چشم انداز برفی نگاه میکنند ..مرد دست زن را گرفته است..بالبخندی که به قول دوستی مرا مادربزرگ تر می کند از ماشین پیاده میشوم..

برای من همین بس است که آدمها با هم مهربان باشند بعد می توانم به سادگی از این ماشین که اسمش زندگی است پیاده بشوم..

اگر همین حالا هم پیاده بشوم جایم فقط در زندگی عده کمی خالی میشود دوستان خوبم که از جوانی مرا میشناسند و خواهر و برادرم و رادین..به خاطر همانهاست که زندگی را دوست دارم ..نه بیشتر ..

 

2. اگر قرار باشد آدم از ترس قضاوت و رنجش دیگران با این همه خود سانسوری همینها راهم  حتی  توی حریم وبلاگش هم ننویسد چه کند ؟مگر این روزگار چاه امنی مثل چاه حضرت علی گذاشته است که آدم بغض هایش را در گلوی چاه بشکند؟

اگر خواندن اینجا کسی را می آزارد.. ببخشید ها..به من چه..دیگر آدم نمیتواند تمام هستی خودش را به خاطر خواست و خواشایند دیگران حذف و اضافه کند که؟! همینجا با احترام اعلام میکنم..هرکس می رنجد نخواند..

پی اس:

خدایا دوست دارم وقتی سر نماز با هم حرف میزنیم ..حرفهایم گلایه نباشد ..میشود ؟

پی اس:

خدا نه پدر نه مادر..نه دوست..خدا همه کس مهربانی است که هروقت زخمی پیشش برگشته ام روی زخمهایم مرهم گذاشته و گفته عیب ندارد..تو قوی هستی ملاحت!

تازه فکر کن چقدر بدتر بود اگر تو این زخم را به دیگری زده بودی..

و من هم فکر کنم خدا حق دارد آنجوری خیلی بدتر بود ..نه؟